افلاک که جز غم نفزایند دگر   ننهند بجا تا نربایند دگر ناآمدگان اگر بدانند که ما   از دهر چه میکشیم نایند دگرایدل غم این جهان فرسوده مخور   بیهوده نی غمان بیهوده مخور چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید   خوش باش غم بوده و نابوده مخور ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر   باغ طربت به سبزه آراسته گیر و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم   بنشسته و بامداد برخاسته گیراین اهل قبور خاک گشتند و غبار   هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار آه این چه شراب است که تا روز شمار   بیخود شده و بی‌خبرند از همه کارخشت سر خم ز ملکت جم خوشتر   بوی قدح از غذای مریم خوشتر آه سحری ز سینه خماری   از ناله بوسعید و ادهم خوشتردر دایره سپهر ناپیدا غور   جامی‌ست که جمله را چشانند بدور نوبت چو به دور تو رسد آه مکن   می نوش به خوشدلی که دور است نه جوردی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار   بر پاره گلی لگد همی زد بسیار و آن گل بزبان حال با او می‌گفت   من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودارز آن می که حیات جاودانیست بخور   سرمایه لذت جوانی است بخور سوزنده چو آتش است لیکن غم را   سازنده چو آب زندگانی است بخورگر باده خوری تو با خردمندان خور   یا با صنمی لاله رخی خندان خور بسیار مخور و رد مکن فاش مساز   اندک خور و گه گاه خور و پنهان خوروقت سحر است خیز ای طرفه پسر   پر باده لعل کن بلورین ساغر کاین یکدم عاریت در این گنج فنا   بسیار بجوئی و نیابی دیگر
/ 0 نظر / 12 بازدید