چه خوش بودی ارباده‌ی کهنه سال

 

چه خوش بودی ارباده‌ی کهنه سال   شدی بر من خسته
یکدم حلال که خالی کنم
سینه را یک زمان   ز غمهای پی در
پی بی‌کران رود محنت دهر از
یاد من   شود شاد این
جان ناشاد من به یادم نیاید،
به صد اضطراب   کلام برون از
حد و از حساب به افسون ز
افسانه، دل خوش کنم   مگر ضعف پیری،
فرامش کنم بمیرم ز حسرت،
دگر یک نفس   رها کرده بینم
سگی از مرس غم و غصه را خاک
بر سر کنم   دمی لذت عمر
نوبر کنم ندانم درین دیر
بی‌انتظام   که محنت کدام
است و راحت کدام بهائی، دل از
آرزوها بشو   که من طالعت
می‌شناسم، مگو اگر باده گردد
حلالت دمی   گریزد همان دم،
از آن خرمی نیابی از آن جز
غم و درد و رنج   بجز مار ناید
به دستت ز گنج فروبند لب را از
این قیل و قال   مکن جان من،
آرزوی محال

/ 0 نظر / 6 بازدید