باندا نمودند و خشور را   بدید آن سراپا همه نور را کفن حله شد کرم بهرامه را   کز ابریشم جان کند جامه رابه کوه اندرون گفت: کمکان ما   بیا و بکن، بگسلد جان ماتوانی برو کار بستن فریب   که نادان همه راست ببند و ریبگرفت آب کاشه ز سرمای سخت   چو زرین ورق گشت برگ درختز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت   که از هیبتش شیر نر آب تاخت چو گشت آن پریروی بیمار غنج   ببرید دل زین سرای سپنجسگالنده‌ی چرخ مانند غوچ   تبر برده بر سر چو تاج خروچکه بر آب و گل نقش ما یاد کرد   که ماهار در بینی باد کردبه دشمن بر، از خشم آواز کرد   تو گفتی مگر تندر آغاز کرد نفس را به عذرم چو انگیز کرد   چو آذر فزا آتشم تیز کردزهر خاشه‌ای خویشتن پرورد   که جز خاش وی را چه اندر خورد؟نشست وسخن را همی خاش زد   ز آب دهن کوه را شاش زدببادافره جاودان کردمند   به دوزخ بماند روانش نژند یکی بزم خرم بیاراستند   می و رود و رامشگران خواستندتن خنگ بید، ارچه باشد سپید   به تری و نرمی نباشد چو بیدکفیدش دل از غم، چون آن کفته نار   کفیده شود سنگ تیمار خواردرخش، ارنخندد به وقت بهار   همانا نگرید چنین ابر زاربه دامم نیامد بسان تو گور   رهایی نیابی، بدین سان مشور رسیدند زی شهر چندان فراز   سپه خیمه زد در نشیب و فراز
/ 0 نظر / 13 بازدید