عمرت تا کی به خودپرستی گذرد   یا در پی نیستی و هستی گذرد می نوش که عمریکه اجل در پی اوست   آن به که به خواب یا به مستی گذردکس مشکل اسرار اجل را نگشاد   کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد   عجز است به دست هر که از مادر زادکم کن طمع از جهان و میزی خرسند   از نیک و بد زمانه بگسل پیوند می در کف و زلف دلبری گیر که زود   هم بگذرد و نماند این روزی چندگرچه غم و رنج من درازی دارد   عیش و طرب تو سرفرازی دارد بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک   در پرده هزار گونه بازی داردگردون ز زمین هیچ گلی برنارد   کش نشکند و هم به زمین نسپارد گر ابر چو آب خاک را بردارد   تا حشر همه خون عزیزان باردگر یک نفست ز زندگانی گذرد   مگذار که جز به شادمانی گذرد هشدار که سرمایه سودای جهان   عمرست چنان کش گذرانی گذردگویند بهشت و حورعین خواهد بود   آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک   چون عاقبت کار چنین خواهد بودگویند بهشت و حور و کوثر باشد   جوی می و شیر و شهد و شکر باشد پر کن قدح باده و بر دستم نه   نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشدگویند هر آن کسان که با پرهیزند   زانسان که بمیرند چنان برخیزند ما با می و معشوقه از آنیم مدام   باشد که به حشرمان چنان انگیزندمی خور که ز دل کثرت و قلت ببرد   و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد پرهیز مکن ز کیمیایی که از او   یک جرعه خوری هزار علت ببرد

/ 0 نظر / 10 بازدید