میرفتم و خون دل براهم میریخت   دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون   دامن دامن گل از گناهم میریخت از کفر سر زلف وی ایمان میریخت   وز نوش لبش چشمه‌ی حیوان میریخت چون کبک خرامنده بصد رعنایی   میرفت و ز خاک قدمش جان میریختاز نخل ترش بار چو باران میریخت   وز صفحه‌ی رخ گل بگریبان میریخت از حسرت خاکپای آن تازه نهال   سیلاب ز چشم آب حیوان میریختایدل چو فراقش رگ جان بگشودت   منمای بکس خرقه‌ی خون آلودت می‌نال چنانکه نشنوند آوازت   می‌سوز چنانکه برنیاید دودتآن یار که عهد دوستداری بشکست   میرفت و منش گرفته دامن در دست می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی   پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست از بار گنه شد تن مسکینم پست   یا رب چه شود اگر مرا گیری دست گر در عملم آنچه ترا شاید نیست   اندر کرمت آنچه مرا باید هستاز کعبه رهیست تا به مقصد پیوست   وز جانب میخانه رهی دیگر هست اما ره میخانه ز آبادانی   راهیست که کاسه می‌رود دست بدستتیری ز کمانخانه ابروی تو جست   دل پرتو وصل را خیالی بر بست خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز   ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشستچون نیست ز هر چه هست جز باد بدست   چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم نیست   پندار که هر چه نیست در عالم هست دی طفلک خاک بیز غربال بدست   میزد بدو دست و روی خود را می‌خست میگفت به های‌های کافسوس و دریغ   دانگی بنیافتیم و غربال شکست
/ 0 نظر / 12 بازدید