وا فریادا ز عشق وا فریادا   کارم بیکی طرفه نگار افتادا گر داد من شکسته دادا دادا   ور نه من و عشق هر چه بادا بادا گفتم صنما لاله رخا دلدارا   در خواب نمای چهره باری یارا گفتا که روی به خواب بی ما وانگه   خواهی که دگر به خواب بینی ما رادر کعبه اگر دل سوی غیرست ترا   طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای   می نوش که عاقبت بخیرست تراوصل تو کجا و من مهجور کجا   دردانه کجا حوصله مور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکی   پروانه کجا و آتش طور کجاتا درد رسید چشم خونخوار ترا   خواهم که کشد جان من آزار ترا یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز   دردی نرسد نرگس بیمار ترا گفتی که منم ماه نشابور سرا   ای ماه نشابور نشابور ترا آن تو ترا و آن ما نیز ترا   با ما بنگویی که خصومت ز چرایا رب ز کرم دری برویم بگشا   راهی که درو نجات باشد بنما مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم   جز یاد تو هر چه هست بر از دل مایا رب مکن از لطف پریشان ما را   هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم   محتاج بغیر خود مگردان ما راگر بر در دیر می‌نشانی ما را   گر در ره کعبه میدوانی ما را اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست   خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را   وز خست خود خاک شوم هر کس را کارم به دعا چو برنمی‌آید راست   دادم سه طلاق این فلک اطلس را
/ 3 نظر / 6 بازدید
پریسا

سلام به وبلاگ منم سر بزن

پریسا

سلام به وبلاگ منم سر بزن

منوچهر

سلام بسیار جالب بود این شهر ابو سعید بالغ بر 240 بیت است. این شعر حضرت مولانا تقدیم به شما. بشنو از نی چون حكایت میكند واز جدائی ها شكایت میكند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر كسی كاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم هر كسی از ظنّ خود، شد یار من از درون من نَجَست اسرار من سر من از ناله ی من دور نیست لیك چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و، جان ز تن مستور نیست لیك كس را دیدِ جان دستور نیست آتش است این بانگِ نای و، نیست، باد هر كه این آتش ندارد، نیست باد آتش عشق است كاندر نی فتاد جوشش عشق است كاندر می فتاد نی حریف هر كه