حکایت
با سیه دل چه سود گفتن وعظ

کاروانی را در زمین یونان بزدند و نعمت بی
قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند. فایدت
نبود.

چو پیروز شد دزدِ تیره روان چه
غم دارد از گریۀ کاروان؟

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتنش
از کاروانیان: « مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گوئی، تا طرفی از مال ما دست
بدارند، که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.»

گفت: « دریغ کلمۀ حکمت با ایشان
گفتن!»

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد ازو به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخ آهنین در سنگ.

×××

به روزگار سلامت، شکستگان
دریاب که جبر خاطر مسکین، بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاری طلب کند
چیزی بده، و گرنه سمتگر به زور بستاند!

سعدی [گلستان]

/ 0 نظر / 13 بازدید