دارنده چو ترکیب طبایع آراست   از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود   ورنیک نیامد این صور عیب کراستدر پرده اسرار کسی را ره نیست   زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست   می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیستدر خواب بدم مرا خردمندی گفت   کز خواب کسی را گل شادی نشکفت کاری چکنی که با اجل باشد جفت   می خور که بزیر خاک میباید خفتدر دایره‌ای که آمد و رفتن ماست   او را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی در این معنی راست   کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاستدر فصل بهار اگر بتی حور سرشت   یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت هرچند بنزد عامه این باشد زشت   سگ به زمن ار برم دگر نام بهشتدریاب که از روح جدا خواهی رفت   در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده‌ای   خوش باش ندانی به کجا خواهی رفتساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست   دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست می نوش و گلی بچین که تا درنگری   گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ستعمریست مرا تیره و کاریست نه راست   محنت همه افزوده و راحت کم و کاست شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست   ما را ز کس دگر نمیباید خواستفصل گل و طرف جویبار و لب کشت   با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت پیش آر قدح که باده نوشان صبوح   آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشتگر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است   ور بر تن تو عمر لباسی چست است در خیمه تن که سایبانی‌ست ترا   هان تکیه مکن که چارمیخش سست است
/ 0 نظر / 11 بازدید