تا سمو سر برآورید از دشت   گشت زنگار گون همه لب کشت هر یکی کاردی ز خوان برداشت   تا پزند از سمو طعامک چاشتroses-desi-glitters-10 نیست فکری به غیر یار مرا   عشق شد در جهان فیار مرازرع و ذرع از بهار شد چو بهشت   زرع کشتست و ذرع گوشه‌ی کشتاشتر گرسنه کسیمه برد   کی شکوهد ز خار؟ چیره خوردهر کرا راهبر زغن باشد   گذر او به مرغزن باشددیوه هر چند کابرشم بکند   هرچه آن بیشتر به خویش تندگاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟   وز بد زاغ بوم را چه رسید؟دور ماند از سرای خویش و تبار   نسری ساخت بر سر کهسارگرچه نامردمست آن ناکس   نشود سیر ازو دلم یرگسدخت کسری ز نسل کیکاوس   درستی نام، نغز چون طاوستبر از بس که زد به دشمن کوس   سرخ شد همچو لالکای خروسآن که از این سخن شنید ارزش   باز پیش آر، تا کند پژهشroses-desi-glitters-10 خویشتن پاک دار و بی‌پرخاش   هیچ کس را مباش عاشق غاشخویشتن پاک دار بی‌پرخاش   رو به آغاش اندرون مخراشخویش بیگانه گردد از پی دیش   خواهی آن روز مزد کمتر دیشاز بزرگی که هستی، ای خشنوک   چاکرت بر کتف نهد دفنوکاز تو خالی نگارخانه‌ی جم   فرش دیبا فگنده بر بجکممن چنین زار ازان جماش شدم   همچو آتش میان داش شدممن چنان زار ازان جماش درم   همچو آتش میان داش درم

 

/ 0 نظر / 8 بازدید