از رنج کشیدن آدمی حر گردد   قطره چو کشد حبس صدف در گردد گر مال نماند سر بماناد بجای   پیمانه چو شد تهی دگر پر گرددافسوس که سرمایه ز کف بیرون شد   در پای اجل بسی جگرها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وی   کاحوال مسافران عالم چون شدافسوس که نامه جوانی طی شد   و آن تازه بهار زندگانی دی شد آن مرغ طرب که نام او بود شباب   افسوس ندانم که کی آمد کی شدای بس که نباشیم و جهان خواهد بود   نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل   زین پس چو نباشیم همان خواهد بوداین عقل که در ره سعادت پوید   روزی صد بار خود ترا می‌گوید دریاب تو این یکدم وقتت که نی   آن تره که بدروند و دیگر رویداین قافله عمر عجب میگذرد   دریاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری   پیش آر پیاله را که شب میگذردبر پشت من از زمانه تو میاید   وز من همه کار نانکو میاید جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو   گفتا چکنم خانه فرو میایدبر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد   وز خوردن آدمی زمین سیر نشد مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا   تعجیل مکن هم بخورد دیر نشدبر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند   مگرای بدان که عاقلان نگرایند بسیار چو تو روند و بسیار آیند   بربای نصیب خویش کت بربایندبر من قلم قضا چو بی من رانند   پس نیک و بدش ز من چرا میدانند دی بی من و امروز چو دی بی من و تو   فردا به چه حجتم به داور خوانند

/ 0 نظر / 6 بازدید