شبی دیرند و ظلمت را مهیا   چو نابینا درو دو چشم بینادرنگ آر ای سپهر چرخ وارا   کیاخن ترت باید کرد کارا چراغان در شب چک آن چنان شد   که گیتی رشک هفتم آسمان شدچو یاوندان به مجلس می گرفتند   ز مجلس مست چون گشتند رفتندنیارم بر کسی این راز بگشود   مرا از خال هندوی تو بفنوداگرچه در وفا بی شبهی و دیس   نمی‌دانی تو قدر من ازندیس بود زودا، که آیی نیک خاموش   چو مرغابی زنی در آب پاغوشالهی، از خودم بستان و گم کن   به نور پاک بر من اشتلم کنسر سرو قدش شد باژگونه   دو تا شد پشت او همچون درونهتو ازفرغول باید دور باشی   شوی دنبال کار و جان خراشی به راه اندر همی شد شاهراهی   رسید او تا به نزد پادشاهیبهشت آیین سرایی را بپرداخت   زهر گونه درو تمثال‌ها ساخت ز عود و چندن او را آستانه   درش سیمین و زرین پالکانه

/ 0 نظر / 7 بازدید