هر سبزه که برکنار جوئی رسته است   گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی   کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

یک جرعه می ز ملک کاووس به است   از تخت قباد و ملکت طوس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند   از طاعت زاهدان سالوس به است

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ   پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی   از سلخ به غره آید از غره به سلخ

آنانکه محیط فضل و آداب شدند   در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون   گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند   بی او همه کارها بپرداخته‌اند
امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند   فردا همه آن بود که در ساخته‌اند

آنها که کهن شدند و اینها که نوند   هر کس بمراد خویش یک تک بدوند
این کهنه جهان بکس نماند باقی   رفتند و رویم دیگر آیند و روند

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد   بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک   در طبل زمین و حقه خاک نهاد

آرند یکی و دیگری بربایند   بر هیچ کسی راز همی نگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند   پیمانه عمر ما است می‌پیمایند

اجرام که ساکنان این ایوانند   اسباب تردد خردمندانند
هان تاسر رشته خرد گم نکنی   کانان که مدبرند سرگردانند

از آمدنم نبود گردون را سود   وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود   کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام