از رنج کشیدن آدمی حر گردد   قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجای   پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد   در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی   کاحوال مسافران عالم چون شد

افسوس که نامه جوانی طی شد   و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب   افسوس ندانم که کی آمد کی شد

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود   نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل   زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

این عقل که در ره سعادت پوید   روزی صد بار خود ترا می‌گوید
دریاب تو این یکدم وقتت که نی   آن تره که بدروند و دیگر روید

این قافله عمر عجب میگذرد   دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری   پیش آر پیاله را که شب میگذرد

بر پشت من از زمانه تو میاید   وز من همه کار نانکو میاید
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو   گفتا چکنم خانه فرو میاید

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد   وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا   تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند   مگرای بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند   بربای نصیب خویش کت بربایند

بر من قلم قضا چو بی من رانند   پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو   فردا به چه حجتم به داور خوانند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام