تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد   چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات   آخر به دل خاک فرو خواهی شد

تا راه قلندری نپویی نشود   رخساره بخون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان   آزاد به ترک خود نگویی نشود

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید   بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز میفروشان کایشان   به زانکه فروشند چه خواهند خرید

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد   دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنانکه رای من و تست   از موم بدست خویش هم نتوان کرد

حیی که بقدرت سر و رو می‌سازد   همواره هم او کار عدو می‌سازد
گویند قرابه گر مسلمان نبود   او را تو چه گویی که کدو می‌سازد

در دهر چو آواز گل تازه دهند   فرمای بتا که می به اندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ   فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

در دهر هر آن که نیم نانی دارد   از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی   گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود   غم خوردن بیهوده نمیدارد سود
پر کن قدح می به کفم درنه زود   تا باز خورم که بودنیها همه بود

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد   ابر از رخ گلزار همی شوید گرد
بلبل به زبان پهلوی با گل زرد   فریاد همی کند که می باید خورد

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند   فرمای که تا باده گلگون آرند
تو زر نی ای غافل نادان که ترا   در خاک نهند و باز بیرون آرند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام