هر راز که اندر دل دانا باشد   باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در   آن قطره که راز دل دریا باشد

هر صبح که روی لاله شبنم گیرد   بالای بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش می‌آید   کو دامن خویشتن فراهم گیرد

هرگز دل من ز علم محروم نشد   کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز   معلومم شد که هیچ معلوم نشد

هم دانه امید به خرمن ماند   هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا بجوی   با دوست بخور گر نه بدشمن ماند

یاران موافق همه از دست شدند   در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر   دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

یک جام شراب صد دل و دین ارزد   یک جرعه می مملکت چین ارزد
جز باده لعل نیست در روی زمین   تلخی که هزار جان شیرین ارزد

یک قطره آب بود با دریا شد   یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست   آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد   از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد
مامور کم از خودی چرا باید بود   یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

آن لعل در آبگینه ساده بیار   و آن محرم و مونس هر آزاده بیار
چون میدانی که مدت عالم خاک   باد است که زود بگذرد باده بیار

از بودنی ایدوست چه داری تیمار   وزفکرت بیهوده دل و جان افکار
خرم بزی و جهان بشادی گذران   تدبیر نه با تو کرده‌اند اول کار
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام