من می نه ز بهر تنگدستی نخورم   یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم   اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

من بی می ناب زیستن نتوانم   بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید   یک جام دگر بگیر و من نتوانم

هر یک چندی یکی برآید که منم   با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی   ناگه اجل از کمین برآید که منم

یک چند بکودکی باستاد شدیم   یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید   از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

یک روز ز بند عالم آزاد نیم   یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار   در کار جهان هنوز استاد نیم

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن   فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن   حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

ای دیده اگر کور نی گور ببین   وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند   روهای چو مه در دهن مور بین

برخیز و مخور غم جهان گذران   بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی   نوبت بتو خود نیامدی از دگران

چون حاصل آدمی در این شورستان   جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت   و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

رفتم که در این منزل بیداد بدن   در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن
آن را باید به مرگ من شاد بدن   کز دست اجل تواند آزاد بدن
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام