رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین   نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین   اندر دو جهان کرا بود زهره این

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن   به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است   کالوده و پالوده هر خس بودن

قومی متفکرند اندر ره دین   قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی   کای بیخبران راه نه آنست و نه این

گاویست در آسمان و نامش پروین   یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین   زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان   برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی   کازاده بکام دل رسیدی آسان

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان   می خواه مروق به طراز آمدگان
رفتند یکان یکان فراز آمدگان   کس می ندهد نشان ز بازآمدگان

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن   به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود   پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

نتوان دل شاد را به غم فرسودن   وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن   می باید و معشوق و به کام آسودن

آن قصر که با چرخ همیزد پهلو   بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای   بنشسته همی گفت که کوکوکوکو

از آمدن و رفتن ما سودی کو   وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سروپای نازنینان جهان   می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام