از تن چو برفت جان پاک من و تو   خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
و آنگاه برای خشت گور دگران   در کالبدی کشند خاک من و تو

می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو   قصدی دارد بجان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور   کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

از هر چه بجر می است کوتاهی به   می هم ز کف بتان خرگاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به   یک جرعه می ز ماه تا ماهی به

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده   بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل   در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه   وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست   کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

یک جرعه می کهن ز ملکی نو به   وز هرچه نه می طریق بیرون شو به
در دست به از تخت فریدون صد بار   خشت سر خم ز ملک کیخسرو به

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی   معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار   تا عمر گرانبها بدان نفروشی

از آمدن بهار و از رفتن دی   اوراق وجود ما همی گردد طی
می خورد مخور اندوه که فرمود حکیم   غمهای جهان چو زهر و تریاقش می

از کوزه‌گری کوزه خریدم باری   آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود   اکنون شده‌ام کوزه هر خماری

ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی   وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم   باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام