در کارگه کوزه‌گری کردم رای   در پایه چرخ دیدم استاد بپای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر   از کله پادشاه و از دست گدای

در گوش دلم گفت فلک پنهانی   حکمی که قضا بود ز من میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی   خود را برهاندمی ز سرگردانی

زان کوزه‌ی می که نیست در وی ضرری   پر کن قدحی بخور بمن ده دگری
زان پیشتر ای صنم که در رهگذری   خاک من و تو کوزه‌کند کوزه‌گری

گر آمدنم بخود بدی نامدمی   ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب   نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

گر دست دهد ز مغز گندم نانی   وز می دو منی ز گوسفندی رانی
با لاله رخی و گوشه بستانی   عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی   احوال فلک جمله پسندیده بدی
ور عدل بدی بکارها در گردون   کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری   تا چند کنی بر گل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کیخسرو   بر چرخ نهاده ای چه می‌پنداری

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی   برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی   این آمدن تیرمه و رفتن دی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام