اگر داری تو عقل و دانش و هوش   بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی   که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا   قصه‌ی موش و گربه برخوانا
قصه‌ی موش و گربه‌ی مظلوم   گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه   بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر   شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن   شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای   شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی   از برای شکار موشانا
در پس خم می‌نمود کمین   همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری   جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید   مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم   پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد   که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی   چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت   چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام   عفو کن بر من این گناهانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوی   نخورم من فریب و مکرانا
میشنیدم هرآنچه میگفتی   آروادین قحبه‌ی مسلمانا
گربه آنموش را بکشت و بخورد   سوی مسجد شدی خرامانا
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧