دیروز که چشم تو بمن در نگریست   خلقی بهزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق تو ام   میباید مرد و باز میباید زیست

flowers-desi-glitters-11

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست   بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار   هجران و وصال را ندانست که چیست

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست   چه پنداری که گورم از عشق تهیست
گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست   آواز آید که حال معشوقم چیست

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست   می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست
گر یار اینست چون توان بی او بود   ور عشق اینست چون توان بی او زیست

ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست   وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست
ای دیده چه مردمیست شرمت بادا   نادیده به حال دوست بینایی چیست

اندر همه دشت خاوران گر خاریست   آغشته به خون عاشق افگاریست
هر جا که پریرخی و گل‌رخساریست   ما را همه در خورست مشکل کاریست

در بحر یقین که در تحقیق بسیست   گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست
هر گوش صدف حلقه‌ی چشمیست پر آب   هر موج اشاره‌ای ز ابروی کسیست

رنج مردم ز پیشی و از بیشیست   امن و راحت به ذلت و درویشیست
بگزین تنگ دستی از این عالم   گر با خرد و بدانشت هم خویشیست

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست   ماییم به درد عشق تا جان باقیست
غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله   می خون جگر مردم چشمم ساقیست

چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست   زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
مغرور مشو بخود که اصل من و تو   گردی و شراری و نسیمی و نمیست

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧