دور از تو فضای دهر بر من تنگست   دارم دلکی که زیر صد من سنگست
عمریست که مدتش زمانرا عارست   جانیست که بردنش اجلرا ننگست

نردیست جهان که بردنش باختنست   نرادی او بنقش کم ساختنست
دنیا بمثل چو کعبتین نردست   برداشتنش برای انداختنست

آواز در آمد بنگر یار منست   من خود دانم کرا غم کار منست
سیصد گل سرخ بر رخ یار منست   خیزم بچنم که گل چدن کار منست

تا مهر ابوتراب دمساز منست   حیدر بجهان همدم و همراز منست
این هر دو جگر گوشه دو بالند مرا   مشکن بالم که وقت پرواز منست

عشق تو بلای دل درویش منست   بیگانه نمی‌شود مگر خویش منست
خواهم سفری کنم ز غم بگریزم   منزل منزل غم تو در پیش منست

از گل طبقی نهاده کین روی منست   وز شب گرهی فگنده کین موی منست
صد نافه بباد داده کین بوی منست   و آتش بجهان در زده کین خوی منست

دردیکه ز من جان بستاند اینست   عشقی که کسش چاره نداند اینست
چشمی که همیشه خون فشاند اینست   آنشب که به روزم نرساند اینست

آنرا که فنا شیوه و فقر آیینست   نه کشف یقین نه معرفت نه دینست
رفت او زمیان همین خدا ماند خدا   الفقر اذا تم هو الله اینست

دنیا بمثل چو کوزه‌ی زرینست   گه آب درو تلخ و گهی شیرینست
تو غره مشو که عمر من چندینست   کین اسب عمل مدام زیر زینست

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست   جور تو از آنکشم که روی تو نکوست
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست   ای بیخبران بهشت با دوست نکوست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧