ما را بجز این جهان جهانی دگرست   جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست
قلاشی و عاشقیش سرمایه‌ی ماست   قوالی و زاهدی از آنی دگرست

سرمایه‌ی عمر آدمی یک نفسست   آن یک نفس از برای یک همنفسست
با همنفسی گر نفسی بنشینی   مجموع حیوت عمر آن یک نفسست

گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست   از باده‌ی عشق دیگری مدهوشست
شرمت بادا هنوز خاک در تو   از گرمی خون دل من در جوشست

راه تو بهر روش که پویند خوشست   وصل تو بهر جهت که جویند خوشست
روی تو بهر دیده که بینند نکوست   نام تو بهر زبان که گویند خوشست

دل رفت بر کسیکه سیماش خوشست   غم خوش نبود ولیک غمهاش خوشست
جان میطلبد نمیدهم روزی چند   در جان سخنی نیست، تقاضاش خوشست

دل بر سر عهد استوار خویشست   جان در غم تو بر سر کار خویشست
از دل هوس هر دو جهانم بر خاست   الا غم تو که برقرار خویشست

بر شکل بتان رهزن عشاق حقست   لا بل که عیان در همه آفاق حقست
چیزیکه بود ز روی تقلید جهان   والله که همان بوجه اطلاق حقست

گریم زغم تو زار و گویی زرقست   چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنداری که هر دلی چون دل تست   نی‌نی صنما میان دلها فرقست

گنجم چو گهر در دل گنجینه شکست   رازم همه در سینه‌ی بی کینه شکست
هر شعله‌ی آرزو که از جان برخاست   چون پاره‌ی آبگینه در سینه شکست

آنشب که مر از وصلت ای مه رنگست   بالای شبم کوته و پهنا تنگست
و آنشب که ترا با من مسکین جنگست   شب کور و خروس گنک و پروین لنگست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧