به نور چشم بیند هر کسی راه
دل مسکین ز چشم افتاده در چاه

مرا دل کشت فریاد از که خواهم
اسیر دل شدم داد از که خواهم؟

ز دست این دل دیوانه مستم
درون سینه دشمن میپرستم

ندیده دانه‌ای از وصف دلدار
به دام دل گرفتارم گرفتار

بدینسان خسته کسرا دل مبادا
کسی را کار دل مشکل مبادا

ز دست دل شدم با غصه دمساز
خدایا این دلم را چاره‌ای ساز

مرا دل در غم دلداری افکند
به دام عشق گل رخساری افکن
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥