چند زنم بروی دریاها خشت   بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود   که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست   بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست   از مهر که پیوست و به کین که شکست

ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است   رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو   گردی و نسیمی و غباری و دمی است

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست   برخیز و بجام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست   فردا همه از خاک تو برخواهد رست

چون بلبل مست راه در بستان یافت   روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت   دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت   خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت   چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

چون لاله بنوروز قدح گیر بدست   با لاله رخی اگر ترا فرصت هست
می نوش بخرمی که این چرخ کهن   ناگاه ترا چون خاک گرداند پست

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست   نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست   در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست   چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست   پندار که هرچه نیست در عالم هست

خاکی که بزیر پای هر نادانی است   کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است   انگشت وزیر یا سلطانی است
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام