برای آشنایی با مثل‌های سمنانی به صورت بسیار گذرا، درخصوص گویش سمنانی به مطالبی اشاره، سپس به مبحث مثل ادامه داده می‌شود. در ابتدا باید گفت که در کتاب‌های جغرافیای کهن، بنای اولیة شهرستان سمنان را به طهمورث، پادشاه پیشدادی ایران، نسبت داده‌اند. حمدالله مستوفی، مورخ و جغرافی‌دان قرن هشتم، دربارة سمنان نوشته است: «سمنان از اقلیم چهارم است. طولش از جزایر خالدات فج و عرض آن از خط استوا لو، طهمورث‌ساخت.» (مستوفی، 1362: 161) در رسالة پهلوی شهرستان‌های ایرانشهر از شهرستان «قومس پنج‌برج» یاد شده و تصریح شده که آنجا اقامتگاه اشکانیان بوده است. (Daryaee: 2002: 14, 39- 40)

براساس مطالعات زبانشناسی و تاریخی، زبان فارسی دارای سه‌دورة تاریخی- زبانی بوده است: 1. زبان دورة باستان 2. فارسی میانه 3. فارسی دری.

با توجه به بحث‌ها و مطالعات دامنه‌داری که از سوی محققان درخصوص زبان‌های ایرانی انجام گرفته، این زبان در سه‌دوره دارای ویژگی‌های خاصی بوده است. (رک: ناتل خانلری، 1366، ج 1 و آموزگار؛ تفضلی، 1382: صفحات مختلف)

کلباسی معتقد است سمنانی، یکی از گویش‌های اصیل ایرانی است که ویژگی‌های زبان ایرانی باستان را حفظ کرده است. ویژگی‌ کنایی (ergative)، جنس (gender)، حالت (case) از آن جمله‌اند. در مورد جنس دستوری می‌گوید ویژگی جنس در زبان‌هایی که دارای این ویژگی هستند به دوصورت جنس طبیعی یا حقیقی و جنس دستوری یا مجازی مطرح می‌شود. او جنس دستوری را قراردادی برای مقولات دستوری می‌داند که قابل تقسیم‌شدن به جنس غیرطبیعی مذکر یا مؤنث و یا خنثی هستند. کلباسی، جنس در زبان‌ها را در پایانه‌های اسمی، صفتی، فعل، ضمایر شخصی، حرف تعریف، ضمیر یا صفت اشاره مشاهده‌شدنی می‌داند. وی دربارة گویش سمنانی خاطرنشان می‌سازد که این گویش هم از امکانات جنس طبیعی و همچنین دستوری استفاده می‌کند. به عنوان نمونه به دوکلمة دیوار و آجر اشاره می‌کند. دیوار مذکر مجازی و آجر مؤنث مجازی است. کلباسی این‌گونه جنس‌دهی را مرتبط با جنس طبیعی نمی‌داند. (رک: کلباسی، 1384: 297- 302)

مقدسی در کتاب احسن‌التقاسیم نوشته است: «زبان مردم قومس و گرگان نزدیک است و «ها» را زیاد به کار می‌برند و گویند: هاده = بده و هاکن = بکن و زیبایی دارد. زبان مردم مازندران نیز بدان نزدیک؛ ولی اندکی تندتر است. زبان دیلم به عکس و پیچیده است. گیل‌ها «خ» را بسیار به کار برند. زبان خزریان نیز سخت و پیچیده است.» (مقدسی، 1361، ج2: 544- 545)

ارانسکی دربارة گویش‌های ناحیة سمنان می‌گوید: «شهر سمنان که در شمال بیابان بر سر شاه‌راهی که از تهران به سمت مشرق امتداد دارد، جای گرفته است و مردم آن حوالی به لهجه‌های متعددی سخن می‌گویند که شامل لاسگردی، سرخه‌ای، سنگسری، شهمیرزادی و سمنانی است.» (ارانسکی، 1379: 320)

اشمیت، گویش سمنانی را با گویش‌های ناحیة خزری هم‌خانواده معرفی کرده است. (اشمیت، 1383: 485- 487)

تنوع لهجه‌ها در منطقة سمنان باعث شده است که ستوده، لقب «هزارجزیرة لهجه» را به گویش منطقة سمنان دهد. (رک: ستوده، 1384: 15)

بسیاری از واژه‌ها و تکیه‌کلام‌ها را در گویش سمنانی می‌توان یافت که با ایجاز سودمند و جالب توجهی، مفاهیم گسترده‌ای را القا می‌کنند. این واژه‌ها و لغت‌ها را می‌توان وارد زبان ملی کرد و از درون‌ساخت‌های آنها برای افزودن بر توانایی و گسترش هرچه بیشتر کاربردهای زبان فارسی سود جست، نیز چنین حالتی را می‌توان بر برخی از ویژگی‌ها و قابلیت‌های صرفی و نحوی این گویش تعمیم داد. (رک: پناهی سمنانی، 1386، «جایگاه گویش سمنانی در حوزة زبان‌های ایرانی»: 18)

گویش سمنانی از حدود 150 سال پیش مورد توجه دانشمندان خارجی قرار گرفت. هوتوم شیندلر آلمانی، دورن روسی، جیمز باست انگلیسی، مستر کری فرانسوی، ویلهم گیگر و برتیکو بلژیکی، از جمله کسانی بودند که دربارة گویش سمنانی مطالبی را نوشته‌اند.

کریستین سن در سال 1916، کتابی به نام «بررسی اجمالی قواعد دستوری گویش سمنانی» را به زبان فرانسوی و در 76 صفحه در دانمارک به چاپ رساند. (جواهری و پژوم شریعتی، 1387: 12) وی در سفری که به ایران داشته، در راه شناخت گویش سمنانی اقدام کرده است. در جایی از سفرنامه‌اش می‌نویسد: «هنگام گردش تنها در ده، یکی از ژاندارم‌های محلی خود را به من رساند. من را سؤال‌پیچ کرد و منظور از سفرم را پرسید. وقتی کمی پس از آن برای بازدید آب‌انبار رفتم، عده‌ای از مردم در خیابان جمع شده بودند. یک‌مرد مسنّ، که ظاهراً آدم بانفوذ شهر و در ضمن کنجکاو بود از من پرسش‌هایی کرد که از کجا می‌آیم و در این جای غریب که به ندرت فرنگی‌ها پیدایشان می‌شود، دنبال چه می‌گردم. با گفتن اینکه می‌داند سرزمین دوری به نام دانمارک وجود دارد مرا حیرت‌زده کرد؛ اما در مورد اینکه منظور از سفرم چیست، متوجه شده بودم هرچه از تهران دورتر می‌شدم توضیح من در مورد اینکه می‌خواهم روی گویش سمنان کار کنم، سوء‌ظن‌برانگیزتر می‌شد. مردم نمی‌توانستند باور کنند که یک‌فرنگی آن‌قدر ابله باشد که چنین سفر سختی را از فرنگستان تا سمنان تحمل کند تا در مورد گویش دهاتی و ... آنان تحقیق و مطالعه کند. از این رو پاسخ دادم که راهی سمنان هستم و می‌خواهم از رئیس جـــدید پُست سمنان که از دوستان من است، دیدار کنم.» (کریستین سن، 1385: 140- 141)

در جای دیگر دربارة اهمیت این زبان گفته است: «... ایرانیان یا حداقل فرهیختگانشان دیگر شکی در صداقت زبانشان ندارند. از این رو، به اطلاع حاجی‌حشمت رساندم که زبان او و رعایایش مدتی است که توجه اروپاییان را به خود جلب کرده است، پس کتاب مبلِّغ انگلیسی، بَسِت را، با صرف چند فعل سمنانی نشان دادم و گفتم که قصد تصحیح اشتباهات او را دارم. فعل‌ها که به خط فارسی نوشته شده بودند، باعث تفریح و خندة او شدند و کتاب را به وزیرانش داد که دست به دست گرداندند. در میان آنان، یکی متوجه صرف افعال شد و آنها را به صدای بلند خواند. او به اصلاح افعال کتاب پرداخت ...» (همان: 150)

برنارد هرن ایران‌شناس و ویلهلم رانیز آلمانی نیز از جملة کسانی بودند که بعد از کریستین سن در مورد گــــــویش سمنانی کار کرده‌اند. (رک: صادقی، 1384: 293)؛ همچنین «ریشه‌یابی چند واژة کهن سمنانی» را پژوم شریعتی (پژوم شریعتی، 1384: 101- 146) نوشته است. او در مقدمة مقاله‌اش، ریشه‌شناسی را معرفی، سپس به زبان‌های ایرانی و شاخه‌های آن پرداخته است. او جایگاه گویش سمنانی را در بین زبان‌های ایرانی معرفی کرده و با مقایسة گویش سمنانی با زبان تاتی، به موارد تمایز و تشابه آنها اشاره کرده است.

مثل‌های سمنانی

با مطالعه‌ای که دربارة مثل‌های سمنانی انجام داده شد، به 3 دسته برخورد کردیم.

1. مثل‌های فارسی که با گویش سمنانی به عنوان مثل سمنانی ثبت شده است:

اینها همان مثل‌هایی هستند که در کتاب‌های مختلف امثال ضبط شده و فقط به گویش سمنانی نوشته شده‌اند. به چند نمونه از آنها اشاره می‌شود. پس از ذکر مثل، از کتاب «فرهنگ امثال سخن»، نمونة آن ذکر می‌شود.

آسته بشه همیشه بشه.

در فارسی: آهسته برو، همیشه برو. (انوری، 1384، ج1: 35)

دربارة افرادی به کار می‌رود که راهی را تند طی کنند یا در کاری عجله داشته باشند.

نظیر: اسب تازی دوتک رود به شتاب/ شتر آهسته می‌رود در شب (سعدی، 1366: 152)

اسبَ صابی دمی کییِ، شیرَ.

در فارسی: سگ درِ خانة صاحبش شیر است. دربارة انسان بی‌اصل و نسب‌ که ادعای اصالت خانوادگی می‌کنند، به کار می‌رود. (انوری، 1384، ج1: 67)

تنبلی رَ باشّون: بشه سایه، باتش: خوشتَرَ مِ.

در فارسی: به تنبل گفتند: برو سایه، گفت: خودش می‌آیه (می‌آید). دربارة افراد بسیار تنبل به کار می‌رود. (همان: 181)

حمّوم بی‌عَرَقی مَنَبو.

در فارسی: حمام بی‌عرق نمی‌شود. (همان: 365)

حموم بِشیوُن کو بی‌عُرِقی نبی‌یون. (مقدسی، 1386، «چند ضرب‌المثل سمنانی»: 133)

حمام‌رفتن که بدون عرق‌کردن نمی‌شود. برای انجام هرکـــــاری، مقدماتی لازم است. بعضی از کارها بدون پرداخت پول انجام نمی‌شوند. همچنین هرعملی با یک‌عکس‌العملی مواجه خواهد بود. این مثل، نظیر حمّوم بی‌عَرَقی مَنَبو است.

خدا نجار نیه؛ ولی چوو تخته‌و خــو هم‌مونی.

در فارسی: خدا نجار نیست؛ اما چوب و تخته را خوب به هم جفت می‌کند. هنگامی گویند که دوتن در تمام امور با هم موافق باشند. (انوری، 1384، ج1: 387)

خری بیخی گوشی یاسین مُخُنِ.

(بیخ گوش خر یــــــاسین می‌خواند.) به اشخاص نصـــیحت‌ناپذیر و اصلاح‌ناشدنی، نباید پند داد.

(عندلیب سمنانی، 1385: 245 و ستوده، 1356: 81)

در فارسی: به گوش خر نباید خواند یاسین. (انوری، 1384، ج1: 191)

خُشتون نون حاجی عباسی حلیم هوم موکو. (نان خودش را می‌خورد و حلیم حاجی عباس را به هم می‌زند.)

به طعنه به کسی گویند که به دیگران بیگاری می‌کند.

در فارسی: نان خودت را می‌خوری چرا حلیم حاج‌میرزا‌آقاسی را به هم می‌زنی؟ (همان، ج2: 1052)

نان خودش را می‌خورد و پنبه برای میرزا فتح‌الله می‌ریسد. (همان: 1053)

نان خودم را بخورم حلیم حاج‌میرزا‌آقاسی را به هم بزنم؟ (همانجا)

نان خودمان را می‌خوریم به عروسی شاه‌خانم می‌رقصیم. (همانجا)

2. مثل‌هایی که در فارسی نیز نظیری برای آنها می‌توان یافت:

درخصوص این دسته از مثل‌ها نمی‌توان به طور کامل و قطعی نظر داد و آنها را به عنوان مثل سمنانی پذیرفت و این‌گونه قلمداد کرد که از طریق گویش و فرهنگ سمنانی به زبان فارسی معیار نیز وارد شده است و یا چیز مشترکی است که به گونه‌های مختلف در فرهنگ و گویش‌های مختلف ایران یافت می‌شود. به نظر می‌رسد باید این‌ دسته از مثل‌ها را در مجموعه‌مثل‌های سمنانی ضبط کرد؛ چون ممکن است نظر اولی که درخصوص این دسته از مثل‌ها بیان شد، درست باشد و با ضبط‌نشدن آنها، باعث حذف و معدوم‌شدن آنها شویم. به چند نمونه از این مثل‌ها اشاره می‌شود:

آفته ونگنینه، بلا نیه. (بادمجان آفت‌زده بلایی ندارد.)

در توصیف شخص سالم و با بنیة قوی که هیچ‌وقت به بیماری دچــار نمی‌شود، به کار می‌رود؛ همچنین هنگامی به کار می‌رود که بخواهند پیش‌آمدن گزند حادثه یا اتفاق ناخوشایندی را برای کسی نفی کنند.

در فارسی: بادنجان بم (بد) آفت ندارد. (انوری، 1384، ج1: 148)

ای جائی مخوسی که او ژو تیی منکی. (جایی می‌خوابد که آب زیرش نمی‌افتد.)

شخصی که همیشه متوجه و مراقب وضعیت و موقعیت خود در اجتماع است و با زیرکی، اجازه نمی‌دهد ضرر و زیانی که به دیگران ممکن است برسد به او نیز برسد.

در فارسی: جایی نمی‌خوابد که آب زیرش برود. (همان: 269)

دَس جلو ونچش، پَشی نَکِ. (دست جــلو انداخته است که پس نیفتد.)

زرنگی کرده و زودتر مدعی شده است تا مؤاخذه نشود.

در فارسی: دست پیش را می‌گیرد که پس نیفتد.

روئنَ باشّون: تَ شاهد کییَ؟ باتش: مُ دُم. (به گربه گفتند شاهدت کیست؟ گفت: دمم.)

به طنز به فرد ریاکار و متقلبی گویند که همدست خود را به عنوان شاهد ماجرا معرفی می‌کند.

در فارسی: به روباه گفتند شاهدت کیست: گفت: دُمم! (همان، 186)

مَرد‌شور ضامنی آخرتی نی‌یَ. (مرده شور ضامن آخرت نیست.)

هرکس در قبال دیگری، مسئولیت محدودی دارد و نمی‌شود انتظار تعهد همه‌جانبة آنان را در امور افراد انتظار داشت.

در فارسی: مرده‌شوی را به بهشت و جهنم کار نیست. (همان: ج2: 990)

مرده‌شوی ضامن بهشت و جهنم نیست. (همانجا)

مرده‌شوی مرده را پاک می‌شوید؛ اما ضامن بهشت و دوزخش نیست. (همانجا)

نَ گُندُمی ری دارِ نَ خرمایی بغدآدی. (نه گندم ری دارد نه خرمای بغداد.)

شخص ساده‌ای که هیچ‌ارتباطی با طبقة اغنیا و قدرتمندان ندارد؛ همچنین در جواب کسی گویند که طرف را تهدید کند و بترساند، یعنی هرکاری از دستت برمی‌آید بکن که ما را باکی نیست.

در فارسی: هم از گندم ری افتاد هم از خرمای بغداد. (همان: 1200)

3. مثل‌های حاوی فرهنگ مردم آن نواحی:

با توجه به مطالبی که در بخش آغازین دربارة مثل و تعریف آن انجام دادیم، گفتیم که مثل‌ها برخاسته از فرهنگ، زبان و مؤلفه‌های مربوط به آن است. مثل‌هایی که نمونه‌هایی از آن ذکر می‌شود از مثل‌های سمنانی است. به این مثل‌ها توجه کنید:

ازون شاتی‌تییَ ممُنِ. (همچون شاتی‌تی است.)

به طنز و طعنه به کسی می‌گویند که در امری که به او مربوط نیست مداخله کند و در آن مورد سخنی بگوید.

■ سمنانی‌ها شاتی‌تی را نوعی عنتر می‌دانند و به گمان برخی شاتی‌تی، شاه طوطی است که هرچه را می‌شنود بی‌آنکه معنایش را بفهمد تکرار می‌کند.

انگار، انگارنویسَ؟ (انگار، انگارنویس است؟)

■ انگارنویس کسی بود که سیاهة تقسیم‌بندی آب را تنظیم و سهم هریک از صاحبان آب را تعیین می‌کرد.

حسین کل‌ژی گالدوژَ. (جوالدوز حسین کهلایی (= علایی) است.)

به طعنه به کسی می‌گویند که کاری کوچک انجام داده است و هرقدر پاداش به او دهند باز طلبکار است.

■ معمولاً اگر کسی از ده برای خرید یا دید و بازدید به شهر مجاور رود، هریک از ده‌نشینان که چیزی از شهر بخواهند به او سفارش می‌کنند که بخرد و بیاورد.

گویند روزی شخصی از حسین نامی که از کهلا (= علاء (از بخش‌های حومة سمنان)) به سمنان می‌آمده است، درخواست کرد که جوالدوزی برایش بخرد. حسین نیز چنین کرد؛ اما از آن روز، وقت و بی‌وقت به خانة آن فرد می‌رفت و ندا می‌داد: آن کسی که جوالدوز برایت خریده و آورده، آمده است. وی اسباب مزاحمت صاحب‌خانه می‌شد. این کار را به جایی رسانید تا بر سر زبان‌ها افتاد.

ژو حَمزه‌کُش مکرَن. (او را حمزه‌کش می‌کنند.)

قبل از رسیدن به جرم کسی یا بازجویی، به تلافی اعمال ناشایست او را به قتل می‌رسانند.

■ حمزه، نام یکی از اشرار سمنان در سالیان دور بوده است. وی مدت‌ها اسباب مزاحمت ساکنان شهر و دهکده‌های اطراف را فراهم می‌آورده است. سرانجام روزی مأموران حکومت وقت، او را در ارگ خرابة کهلا می‌گیرند و کت‌بسته به شهر می‌آورند. مردم شهر که از او دل پرخونی داشتند بیرون دروازة کهلا جمع شدند تا این مرد مزاحم و یاغی را ببینند. وقتی او به دروازه نزدیک شد، گروهی که از او بسیار رنجیده‌خاطر بودند بر سر او ریختند و قبل از ورود به شهر او را کشتند.

ژین چلَ بووِژ. (چله‌اش را بکن.)

در سمنان، عقیده بر این بود عروسی که حامله نمی‌شود باید به چله‌بری برود، یعنی یا باید از مناره بالا رود یا دور کُلة استخر دور بزند تا اینکه چلّه‌اش کنده و حامله شود.

شما مُلیظَ هَما رَ تَشت و لَگَن مَنَبو. (ملاحظة شما برای ما تشت و لگن نمی‌شود.)

کار از دست ما رفت، ملاحظة در آن هیچ‌سودی ندارد و کار به سامان نمی‌رسد.

■ روزی مهمانی عزیز به خانة مردی تهیـــدست وارد شد. مرد مجبور شد تشت و لــــگن زنش را

بفروشد و نان و آبی برای او آماده کند. مهمان هم که از وضع مالی صاحب‌خانه خبر داشت، در سر سفره سعی کرد کمتر دست به غذا برد. مرد که ملاحظة او را متوجه شده بود گفت: ...

شُوی چارشمبَ ناخُنی مَنَگیرَن. (شب چهارشنبه، ناخن نمی‌گیرند.)

اشاره به اعتقاد مردم سمنان مبنی بر بدیُمن‌بودن کوتاه‌کردن ناخن در شب چهارشنبه است.

کَرگین پا دوبست، مُرغُنَ پی مشتِ. (اگر پای مرغ را [با این کفش] ببندی از تخم می‌ایستد.)

به طنز و طعنه به کسی می‌گویند که کفش‌های کهنه و کارکرده دارد.

■ در سابق سمنانی‌ها برای اینکه مرغ‌شان جایی نرود لنگه‌کفش به پایش می‌بستند.

گزرین باتَ مُ بخو، مُ بلا بگرد او واخَُ. (هویج گفت: مرا بخور [برای اینکه] بلاگردان من شود آب هم بخور.)

مردم سمنان معتقدند که اگر کسی هویج بخورد و روی آن آب نخورد، سخت هضم می‌شود. دستور غذایی را به صورت مثل درآورده‌اند.

یا فرینی‌وُ شت‌ورنجی یا نمازی جماعَتی. (یا فرینی و شیربرنج یا نماز جماعت.)

به طعنه به کسانی گفته می‌شود که بیش از حد به دنبال مال دنیا می‌روند.

از سخنان حاج ملاعلی حکیم الهی سمنانی است. به کسانی می‌گفته است که هنگام روزه‌گشادن به دنبال فرنی و شیربرنج می‌رفتند و برای نمازگزاردن نمی‌آمدند.

هوژ بوبا سوفرِ سار کوجه والندِ. (سفرة بابای شما سر کوچه است.)

فرد سخاوتمند و بسیار مهمان‌دوست است. (انجمن رسالت قلم سرخه، 1386: 227)

 

بلاغت در مثل

مثل­هایی که در این مقاله بحث و بررسی شد، عمدتاً از نظر معنا و مفهومی که دارند طبقه‌بندی شده‌اند یعنی بیشتر حوزة معنایی و مدلول آنها مدّ نظر بوده است. این مثل­ها از یک نظر دیگر نیز حائز اهمیت هستند و آن حوزة بلاغی آنها است. بدیهی است که مثل­های موجود فارسی نیز از این خصیصه برخوردارند و بلاغت در شکل­گیری آنها بسیار مؤثر بوده است. به عنوان مثال: «مفت را که گفت؟» (انوری، 1384، ج2: 1008) (یعنی برای چیز مفتی که نصیب شخص می­شود، چون و چرایی وجود ندارد.)

یا «مفت باشد، گلوله جفت‌جفت باشد.» (همانجا) این مثل بر اساس آوا و موسیقی(جناس) موجود میان دو واژة «مفت» و«جفت» به وجود آمده است.

از حیث بلاغت می­توان مثل­ها را در بخش­های ذیل مطالعه کرد:

الف: مثل­هایی که هیچ­یک از جنبه­های بلاغت در آنها به کار نرفته است و مجموع آنها به صورت گزاره‌های خبری و یا امری هستند.

ب: در برخی از مثل­ها تشبیه، هستة اصلی را تشکیل می­دهد، یعنی در آن مثل یا چیزی به چیزی تشبیه شده و یا هستة اصلی آن، ترکیب تشبیهی است.

ج: در بعضی از آنها، استعاره یا کنایه هستة اصلی را تشکیل می­دهد و در واقع مجموعة مثل، یک تصویر استعاری یا کنایی است.

در مثل‌های سمنانی نیز مانند مثل‌های فارسی بلاغت مانند: تشبیه، استعاره، کنایه، مجاز، جناس، ترصیع و جز اینها وجود دارد. به این مثل‌ها توجه کنید:

مَچتِ مشَ بنال، حمّوم مشَ بمال.

(مسجد می‌روی بنال، حمام می‌روی بمال.)

هر مکانی ویژگی‌های خاصی دارد که در آن مکان‌ها با توجه به آن ویژگی‌ها، باید کار خاصی را انجام داد.

وتیَ لَتا و لوکَّ، هرچی دارین

جا بدین مالی حوسن وآ بَدین.

(گلوله نخ پنبه‌ای، هرچه دارید، پنهان کنید مال امام حسین (ع) را به باد دهید.)

به طنز و به طعنه دربارة افرادی به کار می‌رود که از مال دیگران بذل و بخشش می‌کنند.

هر کینَ بفما بمرد، هر کین نَفَما ببرد.

(هر کسی فهمید، مرد، هرکسی نفهمید، برد.)

هر شخصی که به امور آگاهی و اطلاع بیشتری داشته باشد، همیشه در حال نگرانی و غصه‌خوردن است.

 

 

نتیجه‌گیری

پژوهشی که به صورت مقاله نوشته شد، حاصل دیدگاه و تجربه‌ای است که از مطالعة مثل‌های سمنانی به دست آمد. هنگام پژوهش دربارة مثل به مبانی و خاستگاه و ویژگی‌های آن اشاره شد. زمانی که مثل‌ها به فرهنگ، قومیّت یا گویش خاصی متعلق باشند و محققی مأمور گردآوری و تدوین آنها باشد، دایرة مطالعاتش به همان محدودة زبان و فرهنگ قوم مذکور محدودتر می‌شود. این مسئله، از دوسو توجه‌برانگیز است: هم از سویة تنگ و محدودبودن دایرة مطالعة پژوهشگر در محدودة خاص و هم از سویة اِشراف پژوهشگر درخصوص مثل‌های مخصوص و جلوگیری از نفوذ و اشاعة مثلی که مربوط به فرهنگ و فلکلور آن ناحیه یا قومیت نباشد.

پژوهش دربارة مثل‌های سمنانی که دارای گویش مخصوصی هستند، ارتباط تنگاتنگی با علم زبانشناسی و علم بررسی و کاوش فرهنگ و ادبیات شفاهی آن ناحیه دارد. این مسئله، تکاپو و مسئولیت سنگینی را به همراه دارد و با مطالعه‌ای که در مثل‌های سمنانی انجام شد جای خالی این پژوهش، خودش را با صراحت نشان داد.

باید پژوهش اساسی در مثل‌های سمنانی انجام گیرد و اصالت آنها از نظر زبانی و فرهنگی معلوم شود. به نظر می‌رسد مهم‌ترین راه‌کار آن، بررسی و تطبیق مقایسه‌ای این مثل‌ها با امثال موجود مندرج در کتاب‌ها باشد و با در نظرگرفتن ابعاد و مؤلفه‌های خاصی از فرهنگ و گویش سمنانی، می‌توان درصد بالایی از آنها را به درستی تشخیص داد و در مجموعه‌مثل‌های سمنانی ضبط کرد و درصد زیادی را فقط به صورت مثل فارسی قلمداد کرد.

 

 

یادداشت‌ها



1 - oranosky

2 - Rūdiger schmitt

3- Hontum schindler

4 - Dorn. B

5 - Bosset. M. Jomes

6 - Querry. M. A

7 - Geiger. w

8 - Bricteux

1- Horn. B

2 - Runiz. w



1- ضرب‌المثل در اصل به معنی«مثل زدن» و «مثل آوردن در میان کلام» است. از این رو برخی از ادیبان معتقدند که نباید «ضرب‌المثل» را به جای «مثل» به کار برد؛ اما باید دانست که در زبان فارسی از دوران قدیم تا به امروز «ضرب‌المثل» را در معنی مثل به کار برده‌اند و نمی‌توان آن را غلط دانست. (عالی عباس‌آباد، 1385: 205)

2- مرحوم دهخدا، در مجموعة 4 جلدی امثال و حکم،‌ تعریفی از مثل به دست نداده و اصلاً مقدمه‌ای بر آن کتاب ارجمند ننوشته و علت تحریرنکردن مقدمه را بر آن چنین بیان داشته‌اند: «در زبان فرانسوی هفده‌لغت پیدا کردم که در فرهنگ‌های عربی و فارسی همة آنها را مَثَل ترجمه کرده بودند و در فرهنگ‌های بزرگ فرانسوی، تعریف‌هایی که برای آنها نوشته‌اند،‌ مقنّع نیست و نمی‌توان با آن تعریفات، آنها را از یکدیگر تمیز داد. ناگزیر توسط یکی از استادان دانشکدة حقوق نامه‌ای به فرهنگستان فرانسه نوشتم و اختلاف دقیق مفهوم آن هفده‌لغت را خواستار شدم. پاسخی که رسید تکرار مطالبی بود که در لغت­نامه‌های فرانسوی آمده بود و به هیچ‌وجه مرا اقناع نکرد. از این رو،‌ از نوشتن مقدمه و تعریف مثل و حکمت و غیره خودداری کردم و کتاب را بدون مقدمه نوشتم.» (دهخدا، 1352: 8-9)

3- (James Bassett) جیمز بست (1834- 1906)، مبلغ کلیسای پرس‌بیتری (Presbyterian Church) متولد کانادا؛ اما به خلاف نوشتة کریستین سن، تبعة امریکا. او به روایتی نخستین امریکایی مقیم تهران است. (کریستین سن، 1385: 150)

4- ««هوژ» یا «هو» (که دومی صورت ساییده‌ترشده و اندکی جدیدتر کلمه است) پیشوندی بوده است در لهجة قومسی (بسطام و خرقان) که نمونه‌هایی از آن در مقامات خرقانی نیز خوشبختانه باقی مانده و از استقصای موارد استعمال آن که اینک نقل می‌شود به خوبی دانسته می‌شود که دقیقاً معادلی بوده است برای پیشوند «فرو» در زبان دری رسمی. اینک به این عبارات توجه کنید:

«بگو آن مرغ گیریم که بالای همه درختان پَرَد و بالای همه کوه‌ها و بناها و دریاها و به هیچ‌جای فرو ننشیند و آن دل عارف بو، نه به دنیا و نه به آخرت هونیاید و به خلق همی‌شو تا به حق شو.» (مقامات خرقانی: a 348)

«و گفت: چندانک مرغ سر به آب هوبرد کسی به بودن حق شاد بو دوستر است بر حق از کردار خلق هفت‌آسمان و زمین. (همان: b 348)

«و گفت: اگر از آنجا که آفتاب برآید تا آنجا که هوشو همه یک‌شخص را بو و آن نواله‌ای کند و در دهان مؤمنی نهد هنوز حق او بنگزارده بو. و اگر کسی از آنجا که آفتاب برآید تا آنجا که هوشو بود تا بنده‌ای را برای حق ببیند هنوز چیزی نرفته بو.» (همان: a 349)

«و گفت: اگر این اندوه که بر دل جوانمردان است بر آسمان نهی هوژآید و اگر به زمین نهی هوبرد اگر ملایکه ازین آگاه شوند در فزع افتند و به زمین هوژ آیند.» (همان: b 349)

«تو حاجتِ مایی از خدای تعالی. ما از خدای تعالی به حاجت خواسته‌ایم که دوستی از دوستان خویش بفرست تا ما این سّرهای تو بدو هوژگوییم.» (میهنی، 1371، ج1: 137 و 145)

«پس [خرقانی] دست به زیر جامة بوسعید درکردی و به سینة او فرومی‌آوردی و می‌گفتی: دستی به نورِ باقی می‌‌هوژام.» (همان: 138)

اگر همین موارد بازمانده را ملاک قرار دهیم چنان می‌نماید که هوژ تبدیل به «هو» شده و در مواردی که بعد از «ژ/ ز» مصوتی باشد، هنوز تا عصر نوشتن مقامات خرقانی ژ را آشکار می‌کرده‌اند. مقایسه شود «هوژآید» و «هوژآیند» با «هومی‌آید» و «هوشو». از نمونة هوژگفتن و هوژاردن متن اسرارالتوحید، می‌توان حدس زد که در آن مراحل از تاریخ زبان، در تمام موارد هوژ به عنوان پیشوندی برابر فرو به کار می‌رفته است. یادآوری می‌شود که پیشوند «ها» بر سر بسیاری از افعال در لهجه‌های مرکزی زبان فارسی تا قرون ششم و هفتم نمونه‌های بسیار دارد. پیشوند «هوژ/ هو» در جنوب خراسان به صورت «هو»، هنوز باقی است و به جای پیشوند «فرو» استعمال می‌شود و در لهجة سمنان به صورت «هی» به جای فرو به کار می‌رود.» (شفیعی کدکنی، 1383، «بازمانده‌های زبان قدیم قومس»: 540- 541)

 

کتابنامه

آموزگار، ژاله- احمد تفضلی. (1382). زبان پهلوی (ادبیات و دستور آن)، تهران، معین.

احمدپناهی، محمد (پناهی سمنانی). (1386). «جایگاه گویش سمنانی در حوزة زبان‌های ایرانی»، سمنان، سرزمین گویش‌ها، سمنان، انجمن اهل قلم.

ارانسکی، ای. ام. (1379). مقدمة فقـﺔ‌اللغـﺔ ایرانی، ترجمة کریم کشاورز، تهران، پیام.

اشمیت، رویگرد. (1383). زبان‌های ایرانی، ترجمة حسن رضایی باغ‌بیدی و همکاران، تهران، ققنوس.

امینی، امیرقلی. ‌(1350-1353). فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان پارسی، تهران، علمی.

انجمن رسالت قلم سرخه [پژوهش و گردآوری]. (1386)، «چند ضرب‌المثل سرخه‌ای»، سمنان، سرزمین گویش‌ها، سمنان، بوستان اندیشه، 223- 227.

انوری، حسن. (1384). فرهنگ امثال سخن، تهران، ‌سخن.

بهمنیار، احمد. (1381). داستان­نامة بهمنیاری، تهران، دانشگاه تهران.

پژوم شریعتی، پرویز. (1384). «ریشه‌یابی چند واژة کهن سمنانی»، مجموعه‌مقالات نخستین همایش ملی پژوهش در گویش سمنانی، سمنان، دانشگاه سمنان، 101- 146.

جواهری، محمدحسن؛ پرویز پژوم شریعتی. (1387). واژه‌نامة گویش باستانی سمنان، سمنان، آبرخ.

دهخدا، علی‌اکبر. (1352). امثال و حکم، تهران، امیرکبیر.

زلهایم، رودلف. (1381). امثال کهن عربی، ترجمة احمد شفیعی‌ها، تهران، نشر دانشگاهی.

ستوده، منوچهر. (1384). «پویایی زبان سمنانی»، مجموعه‌ مقالات نخستین همایش ملی پژوهش در گویش سمنانی، سمنان، دانشگاه سمنان، 15- 17.

ــــــــــــــ . (1356). فرهنگ سمنانی، تهران، مرکز مردم‌شناسی ایران، وزارت فرهنگ و هنر.

سعدی شیرازی. (1366). گلستان سعدی، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، تهران، خوارزمی.

شفیعی کدکنی، محمدرضا. (1383). «بازمانده‌های زبان قدیم قومس»، فصلنامة مطالعات و تحقیقات ادبی، تهران، دانشگاه تربیت معلم، سال اول، شمارة 3 و 4، 81- 100.

عندلیب سمنانی (گویا)، خسرو. (1385). فرهنگ جامع اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های سمنانی، سمنان، آبرخ- سازمان میراث فرهنگی و گردشگری.

صادقی، علی‌اشرف. (1384). «تاریخچة پژوهش‌های ایرانی و خارجی دربارة گویش سمنانی»، مجموعه‌مقالات نخستین همایش ملی پژوهش در گویش سمنانی، سمنان، دانشگاه سمنان، 289- 296.

عالی عباس‌آباد، یوسف. (1385). فرهنگ درست‌نویسی سخن، تهران، سخن.

کلباسی، ایران. (1384). ویژگی‌های کهن زبانی در گویش سمنانی، مجموعه‌مقالات نخستین همایش ملی پژوهش در گویش سمنانی، سمنان، دانشگاه سمنان، 297- 302.

کریستین سن، آرتور امانوئل. (1385). فراسوی دریای خزر (سفرنامة آتور کریستین سن به ایران و ترکستان در آستانة جنگ جهانی)، ترجمة منیژه احدزادگان آهنی؛ علی آلفونه، تهران، طهوری.

مستوفی قزوینی، حمدالله. (1362). نزهـﺔ‌القلوب (المقالـﺔ‌الثالثـﺔ)، به سعی و اهتمام و تصحیح گای لیسترانج، تهران، دنیای کتاب.

مقدسی، ابوعبدالله محمد بن احمد. (1361). احسن‌التقاسیم فی معرفـﺔ‌الاقالیم، ترجمة دکتر علینقی وزیری، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایرانی.

مقدسی، علی‌محمد. (1386).«چند ضرب‌المثل سمنانی»، سمنان، سرزمین گویش‌ها، سمنان، بوستان اندیشه، 132- 133.

میرصادقی، جلال؛ میمنت میرصادقی. (1377). واژه‌نامة هنر داستان نویسی، تهران، کتاب مهناز.

میهنی، محمد بن عبدالخالق. (1962). دستور دبیری، تصحیح عدنان صادق ارزی (انقره)، [بی‌جا]، [بی‌نا].

میهنی، محمد بن منور ابی سعید بن ابی طاهر بن ابی سعید. (1371). اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، مقدمه، تصحیح و تعلیقات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، آگاه.

ناتل خانلری، پرویز. (1366). تاریخ زبان فارسی، تهران، نشر نو.

وزیری، ذبیح‌الله. (1386). «مثل، عاملی مؤثر در داد و ستد فرهنگ‌ها»، سمنان، سرزمین گویش‌ها، سمنان، بوستان اندیشه، 32- 51.

هدایت، صادق. (1334). مجموعه‌نوشته‌های پراکندة صادق هدایت، حسن قائمیان [گردآورنده]، تهران، امیرکبیر.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

شعر به گویش راجی (قالی بافی دختران )
بمه توستون بیکار گنون من
اگه قالی نبو بی یار گنون من

اپا بدون صب و وقتی بارگردو
ایگام و لام و نالیم بشد دوم باون

بیما نالیم ننه چونه بروچی
اشا الیوس که د بند گلد کی

ایسین بلی اپاب برگی در آوجه
یه و گندمیه برگی تو هرجه

اوشگی دادر بیدادش بر مام
اپا بدون جیر قالی باگنون تام

انقره حق بازیم من در کار آرد
عوض قالی دل مامم ابار آرد

حتون بودشد اون دورزنونه
د تم بشد کلاس که درره بوته

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

دستور زبان

نام

نام به پارسی و پهلوی (نام) خوانده می‌شود. و از نظر دستوری پهلوی با پارسی دری اختلاف زیادی ندارد.

۱-مفرد و جمع

مفرد و جمع برای جانداران (آن) هست مانند= مرتم(مردم) مرتمان(مردمان) درخت درختان

martōm

و برای جامدات(ایها) نیز می‌باشد

Kōstak=ناحیه

Kōstakīhā= نواحی

۲- اسم جمع نیز چون اسم جمع در پارسی دری است

(اسم جمع اسمی است که در ظاهر یکی است اما شامل گروهی است)

Spāhسپاه=

۳-معرفه و نکره

علامت معرفه در نکره (ی) است که در انتهای اسم می‌آید و ای حرف همان حرفی است که در پارسی دری بنام (یای وحدت) نامیده می‌شود.

Mart = Mart-ē

۴- اسم عام و خاص هیچ تفاوتی با پارسی دری ندارد

۵- صفت فاعلی و صیغهٔ مبالغه و اسم فاعل و اسم مفعول با ریشه‌های زمان حال یا گذشته فعل و پسوند بشرح زیر ساخته می‌شود:

از ریشه زمان حال (صیغه امر) و پسوند کار

Hāmōč=آموز

Hāmōčkar=آموزگار

از صیغه امر و پسوند آک

Dān= دان

DāNāk=دانا

شما میتوانید ببینید در اینگونه موارد حرف ک در زبان پارسی حذف شده‌است و فقط در چند مورد مثل خوراک و پوشاک باقی مانده‌است.

از صیغه امر و پسوند آن

RAW=رو

Rawān=روان

از صیغه امر و پسوند اندک

Zīv= زی

Zīvandak=زنده

Frōš=فروش

Frōšandak= فروشنده

از ریشه گذشته و پسوند آر

Mēnēt= اندیشید

Mēnētār= اندیشمند

که به معنی اندیشه هست در واژه هخامنش نیزدیده می‌شود Mēn جا دارد اینجا بگویم که کلمه

با پسوند ایستان

Tāp=گرم

Tāpīstān=تابستان

صفت

صفت در زبان پهلوی سه حالت دارد: مطلق، برتر، برترین

نشانهٔ صفت برتر (-تر) و صفت برترین (-توم) است.

Vočurg=بزرگ

Vočurgtar-tum =بزرگ و بزرگترین

برای ساختن صفت عالی از پسوند (ایست) استفاده می‌شود

گاهی نیز با تغییر در اصل واژه صفت عالی می‌سازند که فعلآ از آن می‌گذریم برای مقایسه دو صفت از دو حرف اضافه (کو) و (هَچ) بهره می‌برند.

Nēst ērān-štr hač xvaš-tar gēvāk-ē

نیست ایران-شتر هَچ خوشتر گیواکِ

جائی خوشتر از ایرنشهر نیست.

از اسم مانند پارسی دری صفت می‌سازند

Zar=زر

Zarrēn= زرین

صفت و موصوف و مضاف الیه نیز با واسطه (ī) بجای کسره پارسی می‌آید.

Xvarāsān ī kōstak

خواراسان(خراسان) کسته(سو سمت)

در گذشته و کلماتی مانند خواهر خوراک... خوانده می‌شد

گاهی اوقات صفت پیش از فعل بیاید در این صورت حرف اضافه می‌شود

Hu-frayān=هو فریان فریان خوب گرمایی که در تن انسان و گوسفند است

نسبت

با پسوندهای زیر نسبت ساخته می‌شود.

(Ān īh īk)

mart īh= مردی

āsōrīk=آسوری

پسوند (ایک) همانست که خنوز در واژه تاری= تاریک وجود دارد

ابری پدید نی و کوفی نی بگرفت ماه و گشت جهان تاری

و نیز همین پسوند است که در زبانهای اروپائی هنوز بر قرار است مانند دموکراتیک دموکراسی یا اتم اتمیک.

پسوند (ایه) در پارسی بصورت (ای) در آمدهاست و همانست که در واژه مردی دیده می‌شود.

اما پسوند انتساب محل یا انتساب فرزند به پدر همان (آن) است که در پهلوی بسیار بکار می‌رود.

Pākān ī artaxšēr= اردشیر بابکان(اردشیر پسر بابک)

این واژه در واژه‌های بسیاری بویؤه در نام شهرها و روستاها هنوز جاری است مثل گیلان یعنی محل منسوب قوم گیل.

قید

قید نیز به شیوه گونه گون ساخته می‌شود و از آنجمله‌است:

با اضافه کردن (ایها) به اسم و بعضی صفات

Dāt=قانون

Dātīhā= قانونی

این پسوند (ایها) برای ساختن قید هنوز بکار می‌رود:

یکی در واژه تنها که پیش از این به صورت تنیها بوده‌است یعنی یک تنه یا یک تنانه

دیگر در قید نزدیکیها و زودیها و دیریها نیز در زبان امروزی می‌بایست جاری باشد.نزدیکیها به معنی همین نزدیکیها و زودیها به همین زودی.......

در زبان نیشابوری نیز دو صورت دیگر از قید بر جای مانده و آن دو قید (تشنگی) و (گرسنگی) است که بصورت (توشنیا= تشنگی‌ها) گوسنیا گرسنگی‌ها) این پسوند (ایا) بجای (ایها) در کردی نیز در واژهی تنیا بمعنی هنوز جاری است که در زبان تبری بگونهٔ (تنیا در آمده‌است

با افزودن

ē n

rāst= راست

Rāstēn راستین =

ضمیر(کلمه ایست که جای فاعل می‌آید در شوند تکرار آن)

ضمایر غیر متصل

Man=من

To=تو

Oy= او

Amah= ما (ما در دزفول بصورت (آمو)، در بختیاری و لری به شکل ایما و در سنندج و سردشت و بانه بصورت (ایمه). در مهاباد و پیرانشهر به صورت (أمه)و در گیلکی وتالشی وتاتی امه و در گویش لارستانی همان اما گفته میشود)

šma & šmah= شما

ōyšān= ایشان

ضمایر متصل درست همانند فارسی است. (م ت ش......)

ضمیر نسبی

یک نوع ضمیر دیگر در زبان پهلوی هست که موارد استعمال آن نیز بسیار است و بن ضمیر را که بجای همهٔ ضمایر در موارد بسیار زیاد بکار می‌رود ضمیر نسبی نا میده می‌شود که با حرف (ای کوتاه) نشان می‌دهند می‌دانیم که در زبانهای لاتین ضمایر بر حسب قرارگیری در جمله و نوع کار برد تغییر می‌کنند

مثلآ در انگلیسی (ای) در حالت مفعولی و اضافی و ملکی بصورت (می ماین) در می‌آید.

در زبانهای پارسی باستان و اوستایی این ضمایر بصورت (اَدَم) و (اَزِم) بوده‌است و در پهلوی و اشکانی بصورت (از) بکار می‌رفته‌است.

ضمایر متصل به این حروف میچسبند:

۱-(بی –به- اگر- او-و – کا گاهیمه هنکامیکه- کو که کجا چه برای اینکه- چه- چنانچه- اوم و مرا و من- کاش وقتیکه او را- چه ات- اذَگ آنگاه پس از آن انگاش – به اش- اگرت- تاک شان تاشان تا آنها را)

در جمله‌هایی که در آینده خواهد آمد می‌بینید که ضمیر متصل باین حرف ربط چسبیده ولی اسم یا واژهای که ضمیر متعلق به آنست بصورت آزاد آمده‌است اما در اینجا به یک مثال بسنده می‌کنیم:

Hast rāst man abāg mēnīšn agar-at

هست راست من اباگ منیشن اگرَت

اگر اندیشه ات با من راست است

این جمله را با شعری از سعدی مقایسه می‌کنیم

اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری به حیاتی اوفتادی که در آن فنا نباشد

Humta-Huxta-Xvarašta

۲-به ضمیر نسبی (ای) آن کس که – که- انکه-

Bud rāst did i-m xvamn hān

بود راست دید ای-م خوومن هان

آن خوابی که دیدم راست بود

که در این جمله ضمیر نسبی (ای) چسبیده‌است اما در جمله زبان پارسی ضمیر بعنوان شناسه به فعل دیدن چسبیده‌است.

۳-به ضمیر (کی) کدام که

ضمیر اشاره (این – آن- او)

ضمیر او جمع می‌شود ایشان

ضمایر استفهامی----> (کی-که- چه- چی – کدام-)

ضمایر مشترک ----> (خود- خویش- خویشتن---که از ضمیر خویش و اسم تن می‌آید)

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

عمارلویی

گویشوران تاتی عمارلو در روستاهای کوهستانی کرانه شاهرود و سفیدرود زندگی می کنند. روستاهایی از عمارلو که به گویش تاتی صحبت می کنند:

لیاول علیا * پاکده * پارودبار * سنگرود * داماش * گوورد * یکنم * آیینه دیه * بیورزن * اسکابن * انبوه * خرمکوه * کلیشم * لایه * ناوه نواخان لایه * نواخان ناوه * نودی * ویه * جیرنده

گویش تاتی عمارلو، یکسانی زیادی با زبان پهلوی نشان می دهد:

  • تاتی: خوجچیر = پهلوی: حوچیر، حوژیر = فارسی: خوش چهره، خوش گل، زیبا. نمونه: چه خوجچیرَ بی؟! = چه خوشگل شده؟!
  • تاتی: پیلّه = پهلوی: پیل = فارسی: بزرگ. نمونه: آشآن پیلّه بیبین. = اونا بزرگ شدن.
  • تاتی: بیشیَن = پهلوی: بشدن = فارسی: رفتن. نمونه: اَما بیشیم. = ما بریم.
  • تاتی: زوؤان = پهلوی: زوؤان = فارسی: زبان، زبون. نمونه: مُنی زوؤان دِ بوگوتی. = از زبون من گفته.
  • تاتی: زیندَگی = پهلوی: زیندَگی = فارسی: زِندِگی. نمونه: اَما زیندَگی نُکُدیم. = ما زندگی نکردیم.
  • تاتی: نآم = پهلوی: نآم = فارسی: نام. نمونه: آنی نام اسفندیار بِه. = اسمش اسفندیار بود.
  • تاتی: دیه = پهلوی: دیه = فارسی: دِه. نمونه: جیریندیه دِ بِیمین. = از جیرنده اومدن.
  • تاتی: سرشب = پهلوی: سرشب = فارسی: عصر. نمونه: سرشب بازار دِبَست. = عصر بازار تعطیل کرد.

خطری که این گویش‌ها را تهدید می‌کند، مهاجرت ساکنان این روستاها به شهر و تغییر زبان نسل نو که در شهرها زاده و بزرگ می‌شوند است.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

نمونه فعل‌های تاتی

رساندنarasendon

رسیدن arasesan

افتادن ikatan

انداختن ijayntan

نشستن neshtan

خرد کردن - ریز کردن benjaton

بریدن berian

ریسیدن reshtan

دیدن vintan

رفتن shian

اجازه دادن - امکان دادن ashtan

آمدن omian

آوردن aydan

شیر خوردن از مادر (حیوانات) shet akhardan

شیر دادن به بچه حیوانات bochobAndon

نگه داشتنن - متوقف کردن nia dashtan

خواباندن bokhosondan

خوابیدن khotan

مردن mardan

دوشیدن doshesan

دوختن dotan

گفتن vaatan

زیر دندان خرد کردن bookooroojoston

کشتن - ذبح کردن bookooshton

ساییده شدن boosoonoston

شکستن beshkeston

شکاندن shekastan

ریختن - به زمین ریختن ikardan

با دست فشردن boshghAloston

شستن shoordan

قطع کردن bosAndon

قطع شدن - جدا شدن bososton

ساییدن - آسیاب کردن bossovoston

جا انداختن - در جای خود قرار دادن der antay

واژگون کردن agardenesan

خاموش کردن ikoshtan

پاشیدن opAtan

گرفتن igatan

نهادن (بر جایی نهادن) nayan

گذاشتن به زمین همراه با رها کردن hArengaton

گم شدن (غیر قابل پیدا شدن)avir abian

پرتاب کردن ijayntan

عقب افتادن peykaton

جلو افتادن pish ikatan

در جلوی خود نگهداشتن pishgatan

رها کردن sarAdAyan

از بین بردن - بر انداختن varengatan

برگرداندن - بازگرداندن vegardAndon

برگشتن vegardoston

لیسیدن velishton

برداشتن vigiton

برگشتن agar desan

باد دادن خرمن - افشاندن خرمن voshAndon

با دست زیر و رو کردن voshkaloston

دریدن - پاره کردن vozarAndon

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

واژه‌های تاتی

در گویش های:

  • اسفروین
  • سگزآباد
  • شال

در گویش اسفروینی

برخی از واژه‌های زبان تاتی به گویش اسفرورین (از توابع شهرستان تاکستان در استان قزوین

  • کجا: کوآ / kuặ/
  • آنجا: بورَ /Bura/
  • برف: وارَ /vara/
  • پدر: پیه /piya/
  • مادر : مایَه /mặya/
  • برادر: برا /Bərặ/
  • خواهر: خاک (Khak)
  • پسر: پور (Pura)
  • دختر: تیتی (Titi)
  • من: اَز (Az)
  • تو: ته (Ta)
  • ما: آما (Ama)
  • شما: شما (Shema)
  • او (مونث): آیَه (Aya)
  • او (مذکر): آندا (Anda)
  • مرا: چمن (Chemen)
  • تو را: اِشت (Eshte)
  • پریروز: اَپِری (Aperi)
  • دیروز: اَزیر (Azira)
  • امروز: آرو (Aru)
  • فردا: سابا (Saba)
  • پس‌فردا: پسرا (Pesara)
  • خانه: کی یه (Kiya)
  • حیاط: کِلاگا (Kelaga)
  • باغ: رَز (Raz)
  • بیرون: بَر (Bar)
  • بالا: جُر (Jor)
  • کفش: چُستُه (Chosto)
  • قاشق: کَنچه (Kanche)
  • گربه: مَرچین (Marchin)
  • سگ: اَسبه (seba)
  • مرغ: کرگ (Karg)
  • تخم‌مرغ: کرخا (Karkha)
 

در گویش سگز آباد

برخی از واژه‌های زبان تاتی به گویش روستای سگزآباد ( از توابع شهرستان بوئین‌زهرا استان قزوین)

  • خانواده
  • خانه: چیَ
  • پدر: دَدَ (dada)
  • مادر: مایَ (maya)
  • پسر: فِر (fer)
  • دختر: تی تی (titi)
  • خواهر: خاچَ (khcha)
  • برادر : برا (bera)
  • برادر زن: زن برا
  • خواهر زن: زن خاجه
  • مادر زن: زن مایَه
  • پدر زن: زن پیه
  • مادر بزرگ : پیلَه مایَ
  • عروس: وِِیه
  • داماد: زوما
  • میوه
  • سیب: اَسواَ
  • خربزه: چالیچَه
  • گلابی: اَنبری
  • هندوانه: هَندونهَ
  • زردآلو: شِلونیکَ
  • انگور: اَنجروَ
  • زمان
  • امروز: آرِو
  • دیروز: اَزیرَ
  • پری روز: پَریرَ
  • فردا: صَبا
  • پس فردا: سَرا
  • پسین فردا: پَرچینی
  • پسون فردا: پس پَرچینی
  • ظهر: نمِرو
  • غروب: دَمِ شوم
  • شب: شوء
  • جانور
  • گربه: مَرچین
  • سگ: اَسب
  • گوسفند: چاروا
  • گاو: گُئوَ
  • گرگ: وَرگ
  • مرغ: کَرگَ
  • خرگوش: خَروش
  • گنجشک: گُئوش
  • کیوتر: کُوءتر
  • پوشاک
  • شلوار: شالوار
  • پیراهن: شوی
  • کفش: پوجار
  • کمربند: قیش
  • آب و هوا
  • برف: فرف
  • باران: وارون
  • تگرگ: تی اَرس
  • صفت
  • کوچک: قیجل (ghijel)
  • بزرگ: پیل (pil)
  • خوب: خار (khar)
  • بد: پیس (pis)
  • اشاره
  • این: جِِِِم (jem)
  • کجا: چوآ ( choa)
  • اینجا: اِندیا (endia)
  • جهات
  • بالا (زبر): جوئر
  • پائین (زیر): جیرا
  • جلو: پَرون
  • عقب: پَسا
  • وسط: مونینجا
  • ضمایر
  • من : اَ (a)
  • تو : تَ (ta)
  • او :آ (a)
  • ما : اَما (ama)
  • شما: اماهاین، شما (emahayn,shema)
  • آنها: آهاین (ahayn)
 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

جدول واژگان وفسی

واژه وفسی

برابر فارسی

واژه وفسی

برابر فارسی

سَر (کَلَّ‌)

کوُدوُءَ

سر (کله)

گُلُ

گُلِ

گلو

چَم

چشم

زلف

زلف

مِزَ

مژه

گردن

گردن

اَنْرُو

ابرو

کاکل

کاکل

پیشانی

پیشانی

سینَ

سینه

گوش

گوش

چِزِ

پستان

وینییَ

بینی(دماغ)

تِلَّ

شکم(دل)

لُوْ

لب

نٰافَ

ناف

دٰانْ

دهان

لوُوٰلَ

روده

سٰاک

کام(سق دهان)

جگر

جگر

زوُو̫ ٰان

زبان

وِکَ

قلوه(گُرده)

دِنْدٰانْ

دندان

اِسْبِزَ

سپرز

چٰانَ

زنخ(چانه)

کمر

کمر

ریش

ریش

کُرْ

کیر

سِفیلْ

سبیل

کس

کس

مو

مو

کوُنَ

کون

گیسَ

گیس

دست

دست

 

 ..نکته:

۱) وفسی ها به مادربزرگ، « نَنَ گُلِ» و« نَنَ مَزَنَ» نیز می گویند.

۲) « زن عمو» و « زن دایی» به ترتیب در زبان وفسی « آموُ زِنْ» و « زَنْ دٰایْ » گفته می شود(احتمالاً چهرقانی ها به « زن دایی»، « دٰایْ زِنْ» می گویند).

لطفاً اگر موردی از این گروه القاب جا افتاده است، آن را در نظرخواهی بنویسید.

جدول واژگان وفسی

واژه وفسی

برابر فارسی

واژه وفسی

برابر فارسی

بازو

بازو

گوشت

گوشت

کیلیزِنَ

آرنج

پیه

پیه (پی)

مُرْچْ

مچ

رییَ

رگ

کف دست

مٰانْ مِشْتِ

کف دست

تن

بَدَنْ

تن

اَنْگُسْتِ

انگشت

اِرٰاقْ

عرق

شٰانْگُسْتَ

شٰاهَنْگِسْتِ

شست

پیشُو

زَرٰاب

شاش

ناخُنْ

ناخُنْ

دٰانَزیلِّ

دهان دره

پا

پا

قِیْی‌یٰانْ

قِی

رٰانَ

ران

اُو وینییَ

آب بینی

اَرزٰانِ

زانو

کِلْکِلْ

سُرفه

قَلَمْبَ

ساق پا

سِزْنِ

عطسه

قٰاپَ پٰایْ

قاب پا (قوزک)

گوُ

چِرَ

گُه ( اَن)

پاشنه

پاشنه

گٰانْ

جان

دیوِ پٰایْ

روی پا

خون

خون

زِر پٰایْ

کف پا

دیوْ

صورت(دیم)

پُوسْدَ

پوست

خٰایِ

تخم(خایه)

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

وفس vafs

این واژه، از نام های کمیاب یا نایاب است. در لغت نامه دهخدا، به دو "وفس " اشارت رفته است بدون آنکه به معنی آن پرداخته گردد.

1. وفس، یکی از بخش های چهارگانه شهرستان اراک مرکب از سه منطقه (وفس و شراء و بزچلو) با 158 آبادی و 77 هزار سکنه، مرکز بخش کمیجان است.(فرهنگ جغرافیایی ایران- ج 2).

2. وفس عاشقلو، دهی است از دهستان های پنجگانه بخش رزن شهرستان همدان.

 

در هیچ یک از فرهنگ ها وفس معنی نشده است، به طور یقین در شکل کلمه دگرگونی حاصل شده است. خود اهالی محل، وفس را " ووس " تلفظ می کنند.

چون در زبان های ایرانی تبدیل حروف انجام می گرفته است، کلمه ویسِ VIS اوستائی و پهلوی تبدیل به وفس یا ووس گردیده است. پیش از پرداختن به واژه ویس، نظر استاد دهگان را در مورد وفس می آوریم:

"... نام یکی از بخش های تابعه اراک است و خودِ ده مرکزی آن نیز، به نام وفس خوانده می شود و در محیط خود شارستانی است محصور به کوهستان های مرتفع که به گفته مستوفی، در موضع تفرش از هر کجا بدانجا باید شدن، گریوه (کوه) باید بریدن، زبان اهالی یکی از لهجه های قدیم پارسی و شاخه ای از تاتی محسوب میشود".

 

وجه تسمیه وفس

با توجه به متون اوستائی و پهلوی و سبک شناسی بهار و گویش زبان تاتی در منطقه که این زبان بنا بر تحقیق زبانشناسان شاخه ای از زبان مادی است، بدون شک می توان پنداشت که وفس همان ویس زبان مادی و اوستائی به معنی دهکده، ملک اربابی، عشیره و تبار و خانه و خانمان می باشد.

طبق گفته دیاکونوف روسی در کتاب تاریخ ماد :

" ... ویس VIS دو معنی دارد الف) عشیره و تبار، ب) نقطه مسکون یا دهکده ...

... ولی ویس، تنها به معنی خاندان و عشیرت نیست بلکه نام متداول دهکده و نقطه مسکون نیز می باشد و این میرساند که در آغاز دهکده ها عشیرتی و خاندانی بودند و بنابراین ‍›› خداوند ویس ››(در اوستا، ویس پتی VISPATI) ، تنها پیر و شیخ خاندان و عشیره نبوده بلکه رئیس ده (دهخدا) نیز محسوب می گشت... ".

در کتاب گاثاها، ویس ها شوئیتره SOITHRA نامیده شده است که بخش یا بلوک یا مزرعه می باشد و می بایست بخش یا بلوک با ورزنه که به زبان پارسی باستان وردنه یعنی دهکده گفته میشود، مطابقت داشته باشد و کلمه ورزنه با ریشه فعل ورز به معنی کار کردن مربوط است. ممکن است چند ویس را ورزنه می گفته اند.

در کتیبه داریوش اول در بیستون اصطلاح ویس پتی موجود است که مردم سلحشور مادی بوده اند که در جماعت و عشیرت ویس زندگی می کردند.

ویسباخ (WISSBACH) دانشمند ایران شناس ویس را ‹‹ خانه›› ترجمه کرده و بدین سبب ‹‹ ویس پتی ›› را ‹‹ آنان که در کاخ هستند ›› میداند؛ همچنین تولمان (H.G.TOLMAN) از ویسباخ نیز آنسوتر رفته و خودِ کلمه ویس را ‹‹ مقّر سلطنتی›› معنی میکند. دیگر دانشمند ایران شناس آقای کنت (R.G.KENT) ویس را ‹‹ خانه ››، ‹‹ خانه شاهی ›› و ‹‹ خاندان شاهی و دربار›› می شمارد.

آقای دیاکونوف در صفحه 308 در مورد ویس چنین ادامه داده است :

"... به نظر ما ویس به معنی جماعت است، جماعتی که در اغاز عشیرتی بوده و بعد به صورت جماهت روستائی درآمده ... " .

در دانشنامه مزدیسنا ویس به معنی دهکده و ویس پئتی واژه ای اوستائی است که در پهلوی ویس پت شده یعنی بزرگ ده (دهخدا) سالار قوم و تیره.

در سانسکریت هند باستان ‹‹ ویسبدان›› به معنی کدخدا و فرمانروایان دهات است که در اوستائی ویس پتی می باشد.

در فرهنگ زبان پهلوی دکتر فره وشی در مورد واژه ویس چنین آمده است:

ویس پتی، اوستائی است به معنی بزرگ ده(دهخدا).

ویس پت = ویس + پت؛ ویس = آب و خاک و روستا؛ جزء دوم کلمه پت که در اوستائی پئتی و در پهلوی پذه ( پات ) و در فارسی امروزی پذ، بذ و بد شده است مانند سپهبد.

بنابراین در زبان پهلوی، ویس= ناحیه، روستا، دهکده، ملک اربابی و روستا های اطراف آن و ترکیبات آن عبارتند از:

ویسیه VISIH = متعلق به دیه یا قبیله ای بودن.

ویسیک VISIK = منسوب به دیه، دیهی، دهکده ای و ناحیه ای.

ویسپوهر VISPUHR= نجیب زاده، فردی از خاندان شاهی.

واستریوش VASTRYOS= برزگر، دهقان و کشاورز.

واستریوشان VASTRYOSAN= نام طبقه برزگران و دهقانان در دوره ساسانی.

ویسیه نام فرشته ایست که از برای نگهداری ده گماشته شده است.

 

ویس در لغت نامه دهخدا:

ویس در اوستائی به معنی ده وقریه است. ده و طایفه و قبیله. میرویس یعنی بزرگ قبیله؛ در زمان ساسانیان شاهزادگان را ویسپهر ( ویسپور) یعنی زاده خانواده بزرگ می نامیدند. شکل حکومت در ایران قدیم(پیش از مادها) ملوک الطوایفی بود، از چند تیره، عشیره یا ... ترکیب می یافت و محل سکنای آن بلوک خوانده می شد؛ چند عشیره قومی را به وجودمی آورد و محل سکنای آنان را ولایت (ده یو) می گفتند. (به نقل از تاریخ ایران باستان).

ویس پوهر: مراد از کلمه ویس پوهر( پسر طایفه)، پسر ویس پتی یا ویس بذ ( رئیس طایفه) نبوده است؛ بلکه این لفظ دارای ارزش اجتماعی بیشتری شده بود و شاهزادگان خانواده شاهی را بدان می نامیدند. اما لفظ واسپوهر در مورد اعضاء طبقه نژادگان و نجبای درجه اول به کار میرفت ولی کم کم در اواخر دوره ساسانی کلمه ویسپوهر، از یاد رفته و واژه واسپوهر جای آنرا گرفته است.( به نقل از ایران در زمان ساسانیان ص 120).

در ایران باستان، فرماندهان را به چهار دسته طبقه بندی کرده اند که در کتب پهلوی و آثار تورفانی نیز درباره آنان مکرر ذکر شده است و این چهار طبقه عبارتند از:

رئیس خانه – رئیس ده – رئیس طایفه ( ویس بذ ) – رئیس کشور.

در هر صورت وفس یا ووس، تحریف شده یا دگرگون شده ویس VIS اوستائی به معنی دهکده و روستا می باشد. نمونه آن فراوان است، در فراهان روستای ویسمه را داریم که ویس + مه و در بین گلپایگان و خوانسار روستای ویس موجود است. در لغت نامه دهخدا چندین روستا با نام ویس، ویس آباد در نقاط مختلف ایران آمده است.

بنا بر نظر دیاکونوف ویس واژه ای هخامنشی و مادی میباشد و می دانیم که گویش مردم وفس، چهرگان، فرک و گورچان شاخه ای از زبان مادی تاتی است و بدون تردید باید گفت که وفس یا ووس همان ویس دوران مادهاست.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

برخی از ویژگی های واجی گویش وفسی و چهرقانی

در این گویش ویژگی های آوایی متنوعی وجود دارد که برخی باقی مانده از زبان های فارسی میانه است،آواهای این گویش در مقایسه با فارسی امروز نیز اختصاصاتی دارد که قابل توجه است.

درمیان آواهای این گویش vجایگزین wقدیم شده و در برخی از کلمات شکل ضعیف تری از wباقی مانده که با شکل فارسی میانه تفاوت دارد.مثلا در کلمات tuwæ(تخم)و kuwæ(کو) این واج دیده می شود.e وoامروزی در این گویش وجود دارد،به عنوان مثال در کلمات gol(گُل)و gel(گِل)می توان ملاحظه نمود.واج eyدر این گویش کاربرد زیادی دارد و در لغاتی مانندkeystæn(کاشتن)،jeyng(جنگ)وseyng(سنگ)و...دیده می شود.

نشانة s برای بیان تلفظ آواهای(س،ث و ص) استفاده می شود زیرا در این گویش تفاوتی میان آنها وجود ندارد.کلماتی مانند sær(سر)، :særα (صحرا)و sævα:b(ثواب)بیانگر این مطلب است.

تبیین کامل ویژگی های آوایی این گویش در مقالةدیگری ارایه می گردد ولی جهت کمک به شناخت موضوع مقالةحاضر ابتدا به چند ویژگی آوایی برجستةاین گویش در مقایسه با زبان پهلوی و سپس به چند ویژگی دیگر آن ،در مقایسه با فارسی امروز پرداخته می شود.

1- چند ویژگی آوایی گویش وفسی در مقایسه با زبان پهلوی

برخی از واج های زبان پهلوی به شکل قاعده مند در این گویش تغییر یافته اند:

تبدیل wآغازی به v:

پهلوی

وفسی و چهرقانی

معنی

windādan

vendα:dæn

یافتن

wišādan

vešα:dæn

گشادن

wārān

vα:rα:n

باران

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

برخی از ویژگی های واجی گویش وفسی و چهرقانی

در این گویش ویژگی های آوایی متنوعی وجود دارد که برخی باقی مانده از زبان های فارسی میانه است،آواهای این گویش در مقایسه با فارسی امروز نیز اختصاصاتی دارد که قابل توجه است.

درمیان آواهای این گویش vجایگزین wقدیم شده و در برخی از کلمات شکل ضعیف تری از wباقی مانده که با شکل فارسی میانه تفاوت دارد.مثلا در کلمات tuwæ(تخم)و kuwæ(کو) این واج دیده می شود.e وoامروزی در این گویش وجود دارد،به عنوان مثال در کلمات gol(گُل)و gel(گِل)می توان ملاحظه نمود.واج eyدر این گویش کاربرد زیادی دارد و در لغاتی مانندkeystæn(کاشتن)،jeyng(جنگ)وseyng(سنگ)و...دیده می شود.

نشانة s برای بیان تلفظ آواهای(س،ث و ص) استفاده می شود زیرا در این گویش تفاوتی میان آنها وجود ندارد.کلماتی مانند sær(سر)، :særα (صحرا)و sævα:b(ثواب)بیانگر این مطلب است.

تبیین کامل ویژگی های آوایی این گویش در مقالةدیگری ارایه می گردد ولی جهت کمک به شناخت موضوع مقالةحاضر ابتدا به چند ویژگی آوایی برجستةاین گویش در مقایسه با زبان پهلوی و سپس به چند ویژگی دیگر آن ،در مقایسه با فارسی امروز پرداخته می شود.

1- چند ویژگی آوایی گویش وفسی در مقایسه با زبان پهلوی

برخی از واج های زبان پهلوی به شکل قاعده مند در این گویش تغییر یافته اند:

تبدیل wآغازی به v:

پهلوی

وفسی و چهرقانی

معنی

windādan

vendα:dæn

یافتن

wišādan

vešα:dæn

گشادن

wārān

vα:rα:n

باران

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

گویش وفسی

یکی از قدیمیترین و فقیرترین گویشها از جهت تعداد سخنگویان به آن، گویش وفسی می‌باشد. این گویش در منتهی الیه حدود مرزی استان مرکزی با استان همدان، در شمال شهرستان اراک استفاده می‌شود؛ در روستای وفس و سه روستای همجوار، یعنی چهرقان در غرب و فرک و گورچان در شرق. این مناطق تقریباً در یک خط فرضی واقعند که ساکنین این روستاها به این لهجه سخن می‌گویند؛ البته در گویش این روستاها به طور جزئی تفاوتهایی مشاهده می‌شود ولی اصل و مبنای آنها یکی است.

لهجه وفسی که به «وُوسی» موسوم است بنا به آنچه پژوهشگران گفته‌اند، لهجه‌ای از تاتی است. ابراهیم دهگان در کتاب فقه اللغه در ضمن معرفی وفس و واقعه کشتار جمعی آن، گویش وفس را ‹‹ یکی از لهجه‌های قدیم پارسی باستان و شاخه‌ای از تاتی ›› می‌نامند.‌دکتر معین در جلد چهارم فرهنگ خود تحت عنوان ‹‹ وفسی ››(Vafsi) منسوب به وفس، لهجه اهالی وفس نام می‌برند آقای افتخار زاده در کتاب گزیده‌ای بر دیوان همافر عراقی وفسی از قول نامبرده می‌نویسد: «نامبرده زبان خویش را تاتی خوانده است.» و همچنین در مجله «ایران کوده» م. مغدم که درباره گویش دلیجان، آشتیان و وفس بحث کرده، لهجه وفس را تاتی خوانده است.

در فهلویات باباطاهر همدانی کلمات مشابه زیادی با گویش وفسی وجود دارد که به نمونه‌هایی اشاره می‌شود:

  • «دیرم» (دارم) : تن محنت کشی دیرم خدایا، دل حسرت کشی دیرم خدایا
  • «ته» (تو) : بی ته یارب به بستان گل مرویا
  • «وینم» (ببینم) : گرم دسترس نبی آیم ته وینم
  • «بَسُم» (بشوم، بروم) : بسم آنان بوینم که ته وینند
  • «بوره» (بیا) : دمی بوره بوین حالم ته دلبر
  • «سوته» (سوخته) : بوره سوته دلان با ما بنالیم
  • «واتنی» (گفتنی) : به کس درد دل مو واتنی نه
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩

 

حکایت
تربیت نا اهل

یکی از وزرا پسری کودن داشت،
پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود.
پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرا نیز دیوانه کرد.

قطعه:

چون بود اصل گوهری قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نخواهد کرد

آهنی را که بد گهر باشد

سگ به دریای هفت گانه مشوی

که چو تر شد، پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند

چو بیاید هنوز خر باشد!

(شیخ اجل سعدی)

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠

 

حکایت
تربیت نا اهل

یکی از وزرا پسری کودن داشت،
پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود.
پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرا نیز دیوانه کرد.

قطعه:

چون بود اصل گوهری قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نخواهد کرد

آهنی را که بد گهر باشد

سگ به دریای هفت گانه مشوی

که چو تر شد، پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند

چو بیاید هنوز خر باشد!

(شیخ اجل سعدی)

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠

 

حکایت بدیهه سرایی
بهار

در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار
و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار
در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی
حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:

 

ای کرج سویت سه تن از شهر،
یار آورده ام

با (علـمـداری ) و (دیبـا )
(شهـریار) آورده ام

خلق می گویند از یک گل نمی
گردد بهـار

زین سبب سویت سه گل با یک
(بهار) آورده ام!

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠

 

حکایت بدیهه سرایی
بهار

در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار
و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار
در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی
حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:

 

ای کرج سویت سه تن از شهر،
یار آورده ام

با (علـمـداری ) و (دیبـا )
(شهـریار) آورده ام

خلق می گویند از یک گل نمی
گردد بهـار

زین سبب سویت سه گل با یک
(بهار) آورده ام!

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠

 

حکایت
با سیه دل چه سود گفتن وعظ

کاروانی را در زمین یونان بزدند و نعمت بی
قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند. فایدت
نبود.

چو پیروز شد دزدِ تیره روان چه
غم دارد از گریۀ کاروان؟

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتنش
از کاروانیان: « مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گوئی، تا طرفی از مال ما دست
بدارند، که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.»

گفت: « دریغ کلمۀ حکمت با ایشان
گفتن!»

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد ازو به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخ آهنین در سنگ.

×××

به روزگار سلامت، شکستگان
دریاب که جبر خاطر مسکین، بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاری طلب کند
چیزی بده، و گرنه سمتگر به زور بستاند!

سعدی [گلستان]

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠

 

حکایت
با سیه دل چه سود گفتن وعظ

کاروانی را در زمین یونان بزدند و نعمت بی
قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند. فایدت
نبود.

چو پیروز شد دزدِ تیره روان چه
غم دارد از گریۀ کاروان؟

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتنش
از کاروانیان: « مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گوئی، تا طرفی از مال ما دست
بدارند، که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.»

گفت: « دریغ کلمۀ حکمت با ایشان
گفتن!»

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد ازو به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخ آهنین در سنگ.

×××

به روزگار سلامت، شکستگان
دریاب که جبر خاطر مسکین، بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاری طلب کند
چیزی بده، و گرنه سمتگر به زور بستاند!

سعدی [گلستان]

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠

 

جادو و جادوگری در شاهنامه
واژة جادو و مشتقات آن، مانند جادویی،
جاودان، جادوستان، جادوپرست و جادونژاد تقریباً 148 بار در شاهنامه به کار
رفته‌اند. بیشتر کاربردهای «جادو» در شاهنامه به معنای فریب و اروند و نیرنگ است.
به نظر می‌رسد که حماسه‌سرای بزرگ ایران هرگاه خواسته پلیدی ذات کسی را نشان دهد،
از واژة «جادو» استفاده کرده است. با توجه به این‌که اعمال جادوگران نوعی
مردم‌فریبی است، چنین کاربردی از جادو چندان دور از ذهن نیست.
مصداق این مفهوم «جادو» را در داستان
سیاوش می‌بینیم؛ سودابه از زن جادویی می‌خواهد که با خوردن دارویی بچه‌هایی را که
در شکم دارد بیفکند و چنین وانمود کند که بچه‌ها متعلق به کاووس‌اند و بر اثر آزار
سیاوش مرده‌اند. کاری که این زن انجام می‌دهد، از عهدة هر انسان پلیدی ساخته است و
نیروی ماوراءطبیعی به حساب نمی‌آید. کار این زن نیرنگ و فریبی بیش نیست.
در دو مورد «جادو» کاملاً متفاوت با
موارد دیگر به کار رفته است. یک‌بار به عنوان صفتی برای کمان بهرام آمده است:
بخارید گوش آهو اندر زمان
به تیر اندر آورد جادو کمان

929، ب 192)
عبارت (جادو کمان) ترکیب وصفی مقلوب است
و به این علت کمان بهرام جادویی دانسته می‌شود که به‌وسیلة آن گوش‌های آهوی نر را
می‌برد و در ظاهر او را ماده می‌کند و با پرتاب تیر بر سر آهوی ماده و قرار گرفت
تیرها بر سر آهو گویی دو شاخ بر سر آهو می‌روید.
بار دیگر «جادو» به صورت صفت جانشین
موصوف و از جهت دیگر کنایه از موصوف به کار رفته است. در داستان رودابه، خدمتکاران
رودابه در توصیف او برای فرستادة زال می‌گویند:
دو جادوش پر خواب و پر آب روی
پر از لاله رخسار و پرمشک بوی
(ص 68،
ب 444)
در موارد دیگر، جادو یا معنای نیرنگ دارد
یا صفت شخصیت‌هایی است که اعمال خارق‌العاده و جادویی انجام داده‌اند که در این
موارد نیز جادو نیرنگی بیش نیست؛ چرا که کار جادوگران همواره خدعه و نیرنگ بوده
است.
واژه‌های «جادونژاد و جادوپرست» ازجمله
مشتقات «جادو» هستند که در شاهنامه زیاد به کار رفته است. با توجه به کاربردهای این
واژه‌ها‌ـ که بیشتر به‌عنوان صفت شخصیت‌های داستانی به‌کار رفته‌اند‌ـ می‌توان
جادوگران شاهنامه را شناخت؛ هر چند که گاهی این انتساب‌ها درست نیست و تنها مخالفان
و دشمنان یکدیگر را جادوگر و جادو می‌دانند.
ارجاسپ، افراسیاب، کیخسرو، بازور، بیدرفش
و نام‌خواست، فریدون، زرتشت، شاه مازندران، ضحاک و زال از جمله کسانی هستند که به
جادو منسوب شده‌اند. کسانی مانند، رستم، فریدون، اسفندیار، کیخسرو و رهام جادوکش و
جادوشکن دانسته شده‌اند. می‌بینیم که فریدون و کیخسرو هم جادوکش هستند و هم
جادوگر.
جادوگر دانستن فریدون به این دلیل است که
براساس نسخة ژول‌مول برای آزمایش پسرانش به اژدها تبدیل می‌شود و بر سر راه آنان
قرار می‌گیرد. جادوکش بودن او به این دلیل است که ضحاک را که به‌وجود آورندة
جادوست، نابود می‌کند.
کیخسرو نیز با نامه‌ای که می‌نویسد و به
طرف دژ بهمن‌ـ که جایگاه دیوان و جادوان است‌ـ می‌فرستد، این دژ را ویران می‌کند.
علاوه بر این، در پایان عمرش به گونه‌ای جادویی ناپدید می‌شد. هم‌چنین در نبرد با
بهرام در غاری گرفتار می‌شود که راه گریز ندارد اما به گونه‌ای جادویی و براساس
شاهنامه به کمک سروش از غار نجات می‌یابد.
پس کیخسرو و فریدون هم جادوگر و هم
جادوشکن هستند؛ زیرا کارهای جادویی آن‌ها از نوع جادوی مثبت است که به کسی آسیب
نمی‌رساند. در اسلام جادوگری حرام است اما اگر برای باطل کردن جادویی دیگر (جادوی
مضر) از آن استفاده شود، اشکالی ندارد. (مکارم
شیرازی، 1366، ج 13: 240)
. بر این اساس، جادوگری‌های فریدون و کیخسرو را
می‌توان از این نوع جادوها دانست.
با توجه به این‌که فردوسی جادو را در همه
جا به یک معنا به کار نبرده است، نسبت دادن جادو به برخی از شخصیت‌های مذکور،
نمی‌تواند به معنای نیروی ماوراءطبیعی باشد؛ چرا که از برخی از آن‌ها هیچ عمل
جادویی دیده نشده است. مثلاً مخالفان زرتشت او را جادوگر دانسته‌اند. از بیدرفش و
نام‌خواست نیز، با این‌که بسیار با عنوان جادو یاد شده است، هیچ عمل جادویی دیده
نمی‌شود؛ مگر این‌که خنجر زهرآلوده شدة آن‌ها را که در جنگ‌ها استفاده می‌کرده‌اند،
ابزار جادویی آن‌ها بدانیم و به این دلیل آن‌ها را جادوگر تلقی کنیم.
از دیگر مشتقات «جادو» در شاهنامه واژة
«جادوستان» است ه در اکثر موارد مجازاً هندوستان است. اولین کاربرد «جادوستان» در
داستان ضحاک است؛ وقتی فریدون برای نبرد با ضحاک وارد کاخ او می‌شود و طلسم او را
نابود می‌کند و شهرناز و ارنواز او را می‌شناسند، فریدون در مورد ضحاک از آنان
می‌پرسد:
بگفتند کو سوی هندوستان
بشد تا کند بند جادوستان
(ص 27،
ب 338)
وقتی گشتاسپ از لهراسپ، پدرش، تقاضا
می‌کند که حکومت منطقه‌ای را به او بدهد، لهراسپ قبول نمی‌کند. گشتاسپ با خشم از
درگاه او می‌رود و همرا با سپاهیانی که در اختیار دارد، عازم هندوستان می‌شود. پدر
از ماجرا آگاه می‌شود و از زریر، پسر دیگرش، می‌خواهد که همراه با سپاهی به سوی
هندوستان برود.
برو تیز بر سوی هندوستان
مبادا بر و بوم جادوستان

623، ب 64)
با توجه به ابیات پیش در این‌که منظور از
جادوستان در شاهنامه هندوستان است، شکی باقی نمی‌ماند اما براساس عقاید ایرانیان
باستان، دنیا در اهریمنان و جادوان پر کرده‌اند. پس علاوه بر هندوستان، مناطق دیگری
را می‌توان جادوستان دانست که از جملة آن‌ها مازندران است.
در شاهنامه بارها از جنگ‌های مازندران،
به‌ویژه نبردهای رستم با دیوان و جادوان مازندران، سخن به میان آمده است. دیو سفید،
بزرگ‌ترین جادوگر شاهنامه، و سایر دیوان ساکن مازندران‌اند. شاه مازندران نیز‌ـ
چنان‌که خواهیم خواند‌ـ جادوگری است که برای رها شدن از دست رستم خود را به سنگ
تبدیل می‌کند و بار دیگر به‌صورت پاره‌ای ابر درمی‌آید. اما آیا منظور از مازندران،
مازندران کنونی در ایران است؟
مؤلف کتاب «پژوهشی در شاهنامه» می‌نویسد:
«مازندران به روزگار پسین به دو منطقه از آسیا اطلاق شده است: یکی در مغرب در حدود
شام و یمن تا مصر، و دیگری در مشرق در حدود شمال هندوستان و کشمیر و فلات پامیر و
بدخشان، و مراد از مازندران که مکرر در شاهنامه آمده است، گاه منطقة نخستین و گاه
منطقة دوم است.» (کریمان، 1375: 31)
او معتقد است که مازندرانی که اکنون در
شمال ایران وجود دارد، در شاهنامه هیچ‌گاه به این نام خوانده نشده و در گذشته از آن
با عنوان «بیشة تمیشه و بیشة نارون و طبرستان» یاد می‌شده است. (همان، 1375: 162)
نکتة دیگر این است که جادو و جادوگری در
قسمت اساطیری و پهلوانی شاهنامه بیش از بخش تاریخی آن به کار رفته است. بخش اساطیری
و پهلوانی شاهنامه شامل داستان ضحاک و حوادث جادویی روزگار او و ماجراهای فریدون و
پسرانش و نیز ماجراهای رستم و زال و سیمرغ است. در بخش تاریخی نیز با ماجراهای
جادویی مواجه می‌شویم اما بیشتر کاربردهای واژة جادو در این قسمت به معنای نیرنگ و
اروند است.
اولین کاربرد واژة «جادو» در شاهنامه به
داستان طهمورث پسر هوشنگ مربوط می‌شود. طهمورث به کمک وزیرش، شهرسپ که مردی با
ایمان بود، چنان از بدی‌ها پاک شد که به فرة ایزدی دست یافت و به واسطة فرة ایزدی
حتی توانست اهریمن را به افسون بندد؛ به همین سبب هم به «طهمورث دیوبند» معروف شد.
دیوان وقتی کردار نیک شاه و مخالفت‌های او را با اعمال خود دیدند، دور هم جمع شدند،
تا فرّ و تاج او را بگیرند:
چو طهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت و بشکست بازارشان
به فرّ جهاندار بستش میان
به گردن برآورد گرز گران
همه نرّه دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی بآسمان برکشیدند غو
جهاندار طهمورث بآفرین
بیامد کمربستة جنگ و کین
(ص 11،
ب 31-35)
سپاهی که در مقابل طهمورث قرار می‌گیرد،
متشکل از دیوان و افسونگران و جادوگران است. پس دیوان نیز دسته‌ای از جادوگران‌اند.
به عبارت بهتر، از همین ابیات مشخص می‌شود که بین دیوان و جادوان ارتباطی وجود دارد
و دیوان می‌توانند جادو کنند.
جادو همواره به عنوان نیرویی مضر مورد
نظر بوده است اما در شاهنامه نمونه‌هایی از جادوی مفید و مثبت را می‌توان یافت.
اولین کاربرد جادوی منفی و بارزترین آن در داستان ضحاک دیده می‌شود. با ظهور
ضحاک:
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانة جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر د دختر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز
دگر پاک‌دامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بر آن اژدهافش سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
(ص 17،
ب 4-11)
با ظهور ضحاک، هنرها خوار و جادویی
ارجمند می‌شود. هنر در شاهنامه دارای مفهومی عام و گسترده است. هر عاملی که باعث
امتیاز و برتری شخصیت‌ها یا موجودات اسطوره‌ای و حماسی می‌شود، در شاهنامه هنر
دانسته شده است. هنر می‌تواند در درجة اول، دانش باشد. خرد، شجاعت، فرّه، عدل،
راستی و صداقت، در کنار موسیقی، تیراندازی، جنگاوری و...، از مفاهیم و مصداق‌های
هنر در شاهنامه به‌شمار می‌روند. این هنر می‌تواند در وجود پهلوانان، زنان، شاهان،
حتی حیوانات باشد.
به کار رفتن هنر و جادو در مصراع «هنر
خوار شد، جادویی ارجمند» حقارت و پستی جادو و مفهوم آن را در مقابل هنر نشان
می‌دهد. پاکیزه بودن دختران جمشید، که همان پاک‌دامنی آن‌هاست، نیز نوعی هنر است؛
هنری که ضحاک آن را از طریق جادو به کژی و بدخویی تبدیل می‌کند.
اولین کاربرد جادوی مثبت که گاهی از آن
با تعبیر «افسون» نیز یاد می‌شود‌ـ چنان که قبلاً نیز گفته شد‌ـ مربوط به داستان
طهمورث است که درحقیقت به کمک فرة ایزدی بر دیوان و جادوان پیروز می‌شود.
برفت اهرمن را به افسون ببست
چو بر تیزرو بارگی برنشست
(ص 11،
ب 27)
کارهایی که زال برای حاضر کردن سیمرغ و
کمک خواستن از او انجام می‌دهد نیز جادوی مثبت است. کارهای جادویی رستم که ناشی از
قدرت پهلوانی اوست، مانند مبارزه با دیوان و جادوان و مهم‌تر از همه کشتن دیو سپید
و بینا کردن کاووس و سپاهیانش با خون جگر این دیو، را نیز می‌توان جادوی سفید
دانست.
چنان‌که پیش از این گفته شد، جادو نیروی
تسخیر طبیعت و چیرگی بر انسان‌ها و اشیاست. اگر جادوگری‌های شاهنامه را بر این اساس
تقسیم‌بندی کنیم، عبارت‌اند از:
1. ظهور زن جادو بر رستم و اسفندیار در
خوان چهارم: هنامی که رستم برای نجات کیکاووس و همراهانش عازم مازندران می‌شود،
هفت‌خان خطرناک را پشت‌سر می‌گذارد که در هر کدام از آن‌ها عناصری جادویی یافت
می‌شود. در خان چهارم، رستم با زنی جادو روبه‌رو می‌شود که به محض شنیدن نام خدا
تغییر چهره می‌دهد و به دام رستم می‌افتد.
اسنفدیار نیز وقتی تصمیم می‌گیرد،
خواهرانش را که در رویین‌دژ اسیر تورانیان هستند، نجات دهد، راه پر خطری را
برمی‌گزیند که گرگسار معرفی کرده است. او نیز در این سفر هفت‌خان خطرناک و جادویی
را پشت‌سر می‌گذارد. در خان چهارم با زنی جادو روبه‌رو می‌شود که به جادو بودن او
پی برده و او را با زنجیر بهشتی‌اش‌ـ که طبق روایات، زرتشت به او داده است‌ـ به دام
می‌اندازد. زن جادو در زنجیر به شیر و سپس گنده‌پیری زشت و تباه تبدیل می‌شود و
اسنفدیار او را با خنجر به دو نیمه می‌کند.
دو پهلوان در اوج سختی‌ها و مشکلات زندگی
با خوان نعمتی روبه‌رو می‌شوند که در کنار آن زنی زیباروی نیز حضور دارد. ظاهر شدن
زن جادو بر پهلوانان اساطیری درواقع بازتاب امیال و آرزوها و تمایلات جنسی
سرکوب‌شدة آن‌هاست.
«در اسطوره‌های ایرانی زن حضوری مخفی و
پنهان دارد و شهوت‌رانی‌ها و شادی‌جویی‌های مردان نیز در چارچوب فرهنگ ایرانی جایی
برای بروز وقیحانه ندارد. بنابراین، در اسطوره‌های ایرانی یا این امور مطرح نمی‌شود
یا بسیار سریع و با ابهام از آن‌ها می‌گذرند. به همین دلیل است که زنی که در خوان
چهارم رستم و اسفندیار آشکار می‌شود و آن‌ها را کامران می‌سازد، بلافاصله به
جادوگری پلید تبدیل و فوراً محکوم به مرگ می‌شود.» (رستگارفسایی، 1383: 25)
براساس تحقیقات «یونگ»، روان‌پزشک سویسی،
ظهور زن جادو را می‌توان نمونه‌ای از آنیما دانست که برخاسته از ذهن و ضمیر
ناخودآگاه پهلوانان است. فرانسویان این تجسم شخصیت عنصر مادینه را «زن شوم»
می‌نامند. (یونگ، 1377: 274)
زن جادو از گروه پریان و زیانکارانی است
که برای فریفتن مردان ظاهر می‌شوند و مَنِشی مبهم و ناروشن دارند. (کریستن‌سن، 1355: 98)
فردوسی از این زن با نام «غول» یاد
می‌کند:
ورا غول خوانند شاهان به نام
به روز جوانی مرو پیش دام

693، ب 186)
«غولان از گروه جنیان دانسته شده‌اند که
بسیار هول‌انگیزند و در میان بوته‌های خار در بیابان‌ها خود را پنهان می‌کنند و
گاهی مردم را از راه به‌در می‌کنند و باعث هلاکت آن‌ها می‌شوند.» (رستگارفسایی، 1383: 209) در هر حال، زن جادو هدفی
جز فریب پهلوانان ندارد و درحقیقت، عنصری ویرانگر است.
در اسطوره‌های جهان و افسانه‌های باستانی
ما دیوان و جادوان توانایی‌های بسیار دارند؛ می‌توانند خود را به هر شکل بخواهند
درآورند و انسان را به دام اندازند. همان‌طور که در روایات دینی ما آمده است، برای
پرهیز از دام جادوان باید به خدا پناه برد.
«هفت‌خوان در شاهنامه تعبیری دیگر از هفت
مرحلة عرفان است. به جای هفت خوان بر سر راه سالک، هفت هزار خوان بلا نهاده‌اند و
کمتر از زابل به مازندران می‌رسد.» (رضا، 1369:
123)
خان چهارم تعبیری از دنیای فریب‌کار و پرزرق و برق است که می‌خواهد با
زیبایی‌های فریبنده‌اش رستم و اسفندیار را اسیر خود کند. «محمدعلی اسلامی‌ندوشتن»
معتقد است که مرتبط دانستن هفت خوان با هفت وادی عرفان باید با احتیاط تلقی شود ودر
این‌که هر دو می‌خواهند به مقصد واحد برسند، تشابهی میان آن‌ها می‌توان دید. او زن
جادو را نمایندة دورنگی در هر اجتماع و نیز جوامع به ظاهر متمدن می‌داند. (اسلامی‌ندوشن، 1381: 115)
می‌بینیم که در نبرد رستم با هوای نفس،
چگونه ذکر نام خداوند همچون پیری راهنما به یاری قهرمان می‌آید و درواقع، این همان
نیروی متافیزیکی حماسه است که هربار خود را به صورتی نشان می‌دهد اما اسفندیار به
کمک زنجیری آهنین که زرتشت به او داده است، زن جادو را شکست می‌دهد. این زنجیر،
محافظ اسنفدیار در مقابل خطرهاست. درواقع، زنجیر اسفندیار را می‌توان جزو ابزار
آلاتی دانست که خاصیت جادویی دارند و این ویژگی زنجیر، اسفندیار را از پلیدی‌ها و
نیروهای اهریمنی آگاه می‌کند. «از دیرباز مردم عقیده داشتند که آهن، جادو و سحر را
باطل می‌کند.» (محجوب، 1371: 260) در میان
عوام نیز هنوز این عقیده وجود دارد که جنیان از آهن می‌ترسند و اگر ما زن جادو را
از جنس پریان بدانیم، می‌توانیم این اعتقاد را بپذیریم. از سوی دیگر، زنجیر
اسفندیار را می‌توان نمادی از تعلق‌خاطر آدمی به آسیب‌ناپذیری دانست.
در موضوع تبدیل زن جادو به شیر در مقابل
اسفندیار، از نظر شاهرخ مسکوب شیر تجسم حیوان خفته در درون انسان، نیروهای سرکش
طبیعی و غریزه و به زبان دیگر نفس‌اماره است که پهلوان با به خطر انداختن جان و
پیروزی بر آن‌ها به یاری شعور، آگاهی و روشنایی، تاریکی روان ناخودآگاه را پس
می‌زند. (مسکوب، 1374: 39)
اما نکتة قابل توجه این است که آن‌چه
باعث پیروزی قهرمانان حماسی ما بر جادوگران می‌شود، علاوه بر موارد ذکر شده، فرّة
ایزدی است که هر دو آن را دارند؛ یعنی، بی‌یاری بخت (فرة ایزدی و عنایت الهی) این
پیروزی حاصل نمی‌شود.
 
تبدیل شدن شاه مازندران به
سنگ
یونگ عقیده دارد که آن حالت ناخودآگاه
نسبی که انسان خود را در آن می‌دید و آن را دردناک می‌یافت و محتاج رهایی از آن
بود، در ماده بازتاب می‌یافت و به همین دلیل، انسان در ماده با آن کلنجار می‌رفت.
(یونگ، 1373: 644) نمونة این مادی‌شدن را در
تبدیل شدن شاه مازندران به سنگ و سپس ابر می‌بینیم.
شاه مازندران در نبرد با رستم، یکباره به
سنگ تبدیل می‌شود (یا خود را در سنگ پنهان می‌کند) و وقتی رستم او را تهدید می‌کند
که در صورت نشان ندادن چهرة واقعی‌اش، آن را به دو نیمه می‌کند، به صورت تکه‌ای ابر
درمی‌آید:
شد از جادویی تنش یک لخت کوه
از ایران بر او بر نظاره گروه
تهمتن فروماند اندر شگفت
سنان‌دار نیزه به گردن گرفت

152، ب 834 و 835)
پیکرگردانی شاه مازندران به سنگ درواقع
تصویری از ناخودآگاه جمعی است. تصویری که همة مردم در آن سهیم‌اند و آن، آرزوی
جاودانگی و بی‌مرگی است. درست است که تبدیل شدن به سنگ زادة‌ تخیلات فردوسی است اما
فردوسی شاعری آگاه به خودآگاه و ناخودآگاه است و این تخیل زادة اندیشة اوست و
درواقع آرزوی تمام انسان‌ها در قالب کلام منظومش منعکس می‌کند و همین ویژگی شاهنامه
است که باعث شده، شاهنامه‌پژوهان عنوان «قرآن عجم» (رضی، 1375: 203) به این کتاب گران‌قدر بدهند؛
قرآنی که هم‌چنان بی‌تفسیر و تأویل دانشمندانه بازمانده است.
 
تولد رستم و جادوی سیمرغ
چگونگی به دنیا آمدن رستم نیز نوعی
جادوست که به وسیلة‌ زال و سیمرغ انجام می‌شود. درواقع، زال و سیمرغ نقش «جادوگر
پزشک» را ایفا می‌کنند. بیهوش کردن رودابه و شکافتن پهلوی او مقدمة عمل سزارین
امروزی است که برای بشر به آگاهی تبدیل شده است.
«هانری ماسه» نیز با اشاره به تولد رستم،
آن را جراحی سزارینی می‌داند که خیلی پیش از آن‌که در اروپا اعمال شود، به وسیلة
قابله‌ای که در کار سحر و جادو دست داشته، در مورد رودابه به کار رفته و کاملاً
قرین موفقیت شده است. (ماسه، 1375:
135)
در ماجراهایی که زال از سیمرغ برای حل
مشکلات یاری می‌خواهد، درواقع سیمرغ نقش جادوگر پزشک را ایفا می‌کند. در شاهنامه
بارها از زال با صفت جادو و جادوپرست یاد شده است. این کاربردها می‌تواند به ارتباط
زال با سیمرغ و هم‌چنین اعمالی که برای حاضر کردن سیمرغ انجام می‌داده است، مانند
سوزاندن پر سیمرغ و شاید اورادی که می‌خوانده، اشاره داشته باشد. «این ارتباط نوعی
جادوست؛ زیرا از آن پس ارتباط آن‌ها به‌طور مقطعی و با آتش‌زدن پر سیمرغ حاصل
می‌شود.»
این ماجرا به اعمال جادوگری جادوگران با
مو و ناخن و یا لباس افراد نیز اشاره دارد. چنان‌که برای احضار آن‌ها از چیزهایی که
به نوعی با آن‌ها مرتبط است، استفاده می‌کردند و هنوز هم بن‌مایة این کار در میان
مردم باقی است. اگر در جمعی از کسی سخن بگویند و او ناگاه وارد شود، می‌گویند: مثل
این‌که مویش را آتش زدند.» (دماوندی، نشریة زبان و
ادب)
قبلاً گفتیم که جادوگری شکل تکامل‌نیافتة
علم است و بهترین مصداق این نظر در شاهنامه تولد رستم است. خنجر آبگون همان عمل ضد
عفونی کردن ابزار پزشکی است. مست کردن رودابه با می، به عمل بیهوشی اشاره دارد و
درنهایت، شکافتن پهلوی رودابه جراحی سزارین و دوختن پهلویش، بخیه‌کردن جای بریدگی
است.
جادوی پر سیمرغ در ماجرای جنگ رستم و
اسفندیار نیز وجود دارد. وقتی رستم و رخش زخمی نزد زال می‌روند و از او یاری و راه
چاره می‌خواهند، زال به شیوة معمول با آماده کردن مجمر آتش و سوزاندن عود و پر
سیمرغ‌ که تداعی‌گر اعمال جادوگران است‌ـ سیمرغ را حاضر می‌کند و از او کمک
می‌خواهد.
به راهنمایی سیمرغ و همکاری او تیرها را
از بدن رستم و رخش بیرون می‌آورند. پر سیمرغ را با شیر تر می‌کنند و به زخم‌ها
می‌مالند. پهلوان، و رخش، هر دو بهبود می‌یابند. اسفندیار با دیدن رستم و رخش که با
صحت کامل دوباره به میدان آمده‌ند، متعجب می‌شود و این شگفتی را جادوی زال می‌داند؛
درحالی که خود، پیرو آیین زرتشت است و به جادو اعتقاد ندارد. درواقع، اسفندیار از
سر نکوهش زال، این اعمال را جادوی او می‌داند.
نکته‌ای که در مورد درمانگری‌های سیمرغ و
پر سیمرغ به نظر می‌رسد، این است که سیمرغ فرة حیوانی دارد. با توجه به این‌که
اشیای نمادین نیز در شاهنامه هر کدام گویای واقعیتی است، پر سیمرغ جنبة‌ جادویی
دارد. «نمایش اشتیاق آدمی به از میان برداشتن فاصله‌ها و درمان کردن همة دردهاست.»
(ستوده، 1374: 432)
دستورهای سیمرغ به زال برای تولد رستم و
نیز برای درمان زخم‌های رستم و رخش، هم پزشکی و هم ایزدی است. سیمرغ در این دو
ماجرا چهره‌ای اهورایی دارد و درواقع، جادویش جادوی سفید، و نیرویش همه در راه زایش
و رشد و رهایی بشر اساطیر و حماسه است. (مختاری،
1379: 153)
در ماجراهای ذکر شده می‌بینیم که سیمرغ
سخن می‌گوید و سخن گفتن سیمرغ نیز جادویی است اما ذهن دیرباور ایرانی نمی‌تواند سخن
گفتن دیو یا درخت و مشابه این رویدادها را در شاهنامه بپذیرد. به هر حال، این حوادث
حکایت از باورهای دورة فردوسی دارد و نمی‌توان این باورها را محکوم کرد.
 
درمان نابینایی کاووس و سپاهیانش با خون جگر دیو
سپید
هنگامی که رستم برای نجات کاووس و
همراهانش عازم مازندران می‌شود، اطلاع می‌یابد که آن‌ها بر اثر جادوی دیو سپید
نابینا شده‌اند و تنها راه درمانشان خون مغز و جگر دیو سپید است. رستم در نبردی
موفقیت‌آمیز با این دیو می‌جنگد و جگر آن را برای کاووس می‌فرستد و بینایی آن‌ها را
باز می‌گرداند.
چکاندن خون جگر دیو در چشم نابینا پیش
سازندة درمان نابینایی به شیوة امروز است. در این زمینه نیز عقایدی به ویژه در میان
چینیان وجود دارد. «در متن‌های دینی دائوگرایان، این اعتقاد کهن چینی بازگو شده است
که هریک از شش اندام درونی شامل تمام یا بخشی از روان آدمی است ککه «شن» (sen) نامیده می‌شود. شن جگر «لونگ‌ـ ین»
(lung yen) یا «دود اژدها» نام دارد
و ملقب است به «هن‌ـ مینگ» (han
ming
)، یعنی «کسی که در آرواره‌های خود روشنایی دارد.»؛ یعنی، جگر خاصیت
نگهداری نور را دارد.
بنابراین عقاید چینیان، این توضیح به
خودی‌خود ابهام موضوع را برطرف می‌کند؛ زیرا وقتی جگر دیو سپید دارای روشنایی باشد،
طبعاً چکاندن آن در چشمان کاووس و همراهانش، سبب بازگرداندن بینایی از دست رفته
آنان می‌شود.» (کویاجی، 1353: 13؛ 1380:
44)
بازیافت بینایی یکی از آرزوهای انسان
بوده و نکتة قابل توجه این ماجرا آن است که با جادوی دیو سپید، که ایجاد تاریکی دود
و گرد و غبار بر سپاه ایران بوده است، کاووس و همراهانش نابینا شده‌اند و درمان این
نابینایی با جزئی از وجود عامل اصلی آن (خون جگر) صورت می‌گیرد.
قدمعلی سرامی درمان کوری با خون دیو را
گویای این باور باستانی می‌داند که هرچه بر بدی است، با نیکی است و ستیز با
اهریمنان، آشتی با اهوراییان است و به زبان ساده‌تر، زبان شیطان سود خداست. (ستوده، 1374: 430) جادوی دیو سپید جادویی اهریمنی
و سیاه است. در مقابل، جادوی سفید رستم را که به نفع دیگران است و زیانی در آن دیده
نمی‌شود، می‌توان جادوی سفید دانست؛ به عبارت دیگر، کار رستم نوعی ابطال
جادوست.
بعضی از جمله «دماوندی» معتقدند که
«نامیدن دیو به «دیو سپید» در حالی که جادویش از نوع جادوی سیاه است و نیز با توجه
به تصوری که همة مردم از دیوان به عنوان موجودی سیاه دارند، کاربردی مجازی است،
مجاز با علاقه جزء و کل؛ یعنی این دیو سیاه اما موهایش سفید است.» (نشریة زبان و ادب، شمارة 131)
 
وزش باد و بارش برف و باران از طریق
جادو
با مطالعه در آثار حماسی به این نتیجه
می‌رسیم که وقتی نبردهای بزرگ به مراحل بحرانی می‌رسند، مبارزان به‌وسایل تازه‌تر و
هولناک‌ترین متوسل می‌شوند.
در داستان «کاموش کشانی» که بین سپاه
ایران و توران بر سر کشته شدن ناجوانمردانه سیاوش جنگ به‌وجود می‌آید، تورانیان که
تعداد زیادی از سپاهیان خود را از دست داده‌اند، دچار ضعف و ناتوانی می‌شوند و
بنابراین، به جادو روی می‌آورند. آن‌ها جادوگری به نام «بازور» به بالای کوه
می‌فرستند تا بر سر سپاه ایران برف و سرما فرود آورد.
تورانیان با توسل به این جادوی اهریمنی،
تعداد زیادی از سپاهیان ایران را می‌کشند. سپاه ایران به شدت ضعیف می‌شود و تنها
روزنة امید را روی آوردن به درگاه خداوند می‌بیند. سپس شخص دانایی جای جادوگر
تورانی را به رهام نشان می‌دهد. رهام بالای کوه می‌رود و او را نابود می‌کند.
در متون کهن بعضی ملل آمده است که
جادوگران با پاشیدن آب بر زمین، خدایان را وادار می‌کردند که باران ببارند. اگر
اعتقاد به آسمان و عناصر آن را از باورهای انسان توصیف شده در شاهنامه بدانیم، این
کار جادوگران تورانی را می‌توان جادوی تقلیدی دانست.
«اسطوره حکایت می‌کند که چگونه به برکت
کارهای نمایان و برجستة موجودات مافوق طبیعی، واقعیتی پا به عرصة وجود نهاده است.
مهم‌ترین کارکرد اسطوره عبارت است از کشف و آفتابی‌کردن سرمشق‌های نمونه‌وار همة
آیین‌ها و فعالیت‌های معنی‌دار آدمی.
امروزه فن‌شناسان در تقلید از طبیعت و
موجودات زنده برای حل مسائل پیچیدة فنی مدل‌سازی می‌کنند؛ مانند ساخت هواپیما که
مدل پرواز پرنده است. اسطوره را نیز می‌توان یک مدل و مثال کلی از اجزای شناخته و
منتخب دانست. پس، پرواز مدل و مثال اساطیری دارد (اشاره به رفتن کاووس به آسمان).
همین مدل اساطیری به مرور زمان تکامل می‌یابد و سپس تبدیل به هواپیما می‌شود.»
(گرین، 1375: 6 و 7 مقدمه)
با توجه به سخن «راجر لنسلین گرین»، اگر
بخواهیم بارش باران را نیز پیش‌سازنده و کهن الگو بدانیم، می‌تواند به اصول باروری
ابرها به شیوة امروز و ایجاد باران مصنوعی اشاره داشته باشد. باروری ابرها درواقع
روندی طبیعی است که در آن ابرها ابتدا به بخار آب و سپس به باران تبدیل
می‌شوند.
اولین نکته که در این ماجرا مورد توجه
قرار می‌گیرد، این است که تورانیان به جادو روی می‌آورند، نه ایرانیان. دیگر این‌که
ایرانیان در همه حال از خداوند کمک می‌خواهند و این درواقع بیانگر آن است که
ایرانیان به جادو اعتقاد ندارند و جادوهای اهریمنی را با یاد خدای یکتا باطل
می‌کنند. از جهت دیگر، این ماجرا نمادی از آرزوهای بشر است که در آن‌ها همواره
آرزوی چیرگی بر طبیعت قهار وجود داشته است.
کاربرد دیگر این نوع جادو را در نبرد
ساوه شاه و بهرام چوبینه می‌بینیم. ساوه سعی دارد بهرام را از این نبرد منصرف کند و
با وعده‌های مختلف می‌خواهد به خواسته‌اش برسد اما بهرام خود را آمادة جنگ می‌کند.
ساوه که به ناچار باید در جنگی ناخواسته شرکت جوید، به سپاهیانش دستور می‌دهد که
ابتدا از طریق جادو وارد جنگ شوند و جادویی به‌کار ببرند که سپاهیان ایران از همان
آغاز ناتوان شوند و نتوانند به ترکان آسیب برسانند.
همه جادوان جادویی ساختند
همی در هوا آتش انداختند
برآمد یکی باد و ابری سیاه
همی تیر بارید ازو بر سپاه
خروشید بهرام کای مهتران
بزرگان ایران و کندآوران
بدین جادویی‌ها ندارید چشم
به جنگ اندر آیید یکسر به خشم
که آن سر به سر تنبل و جادویست
ز چاره بر ایشان بباید گریست
(1180،
ب 832-936)
جادوی ترکان، جادویی اهریمنی است و به
نظر می‌رسد جادوی آنان به دلیل تأثیر روانی و حالت تلقینی که ایجاد می‌کرده، برای
خودشان مفید و کارآمد بوده است اما ایرانیان به دلیل بی‌اعتقادی به جادو و با توکل
به خدا این جادوها را باطل می‌کنند.
ترکان برای جبران ناتوانی خود از جادو
استفاده می‌کنند. درحقیقت، نیاز به استیلا بر طبیعت و احساس ناتوانی در برابر آن
باعث می‌شود انسان در محیط خوفناک اطراف خود به هرچه کوچک‌ترین نیرویی در آن
می‌بیند، متوسل شود و بنابراین، به جادو روی می‌آورد.
 
ناپدید شدن
در شاهنامه با حوادثی روبه‌رو می‌شویم که
در آن‌ها شخصیت‌ها ناپدید می‌شوند؛ مانند ناپدید شدن اکوان دیو. این دیو که خود را
به صورت گوری درآورده است، وارد گلة‌اسبان می‌شود و آن‌ها را متلاشی می‌کند. رستم
برای شکار این حیوان دعوت می‌شود اما هربار که می‌خواهد کند به گردنش بیندازد،
ناپدید می‌شود.
افراسیاب شاه توران نیز وقتی به غاری
پناه می‌برد و گرفتار هوم می‌شود، از دست هوم می‌گریزد و به‌ناچار در آب دریاچة
چیچست پنهان و ناپدید می‌شود. شاه مازندران‌ـ چنان که گفتیم‌ـ برای نجات از دست
رستم خود را در سنگ پنهان می‌کند و درواقع ناپدید می‌شود.
از آن‌جا که افراسیاب و شاه مازندران از
چهره‌های منفی شاهنامه هستند، می‌توان بین اعمال آن‌ها و دیوان ارتباط برقرار کرد.
در این صورت، ناپدید شدن افراسیاب می‌تواند از نوع ناپدید شدن اکوان باشد. پس
می‌توان گفت که دیوان توان این را دارند که هرگاه احساس خطر کردند، خود را ناپدید
کنند.
نوع دیگر ناپدید شدن هم وجود دارد که
اهریمنی نیست؛ همانند ناپدید شدن کیخسرو در پایان عمرش. کیخسرو چنان‌که از شاهنامه
برمی‌آید، شخصیتی مثبت است و حوادث شگفتی که برای او اتفاق می‌افتد، تعلیمات سروش
است. به قول «جهانگیر کویاجی»، پایان کار پهلوان باید شایستة زندگی‌اش باشد و با
توانایی‌ها و نیروی عظیمی که بدو اعتبار بخشیده است، هماهنگی کند. او که وظیفة خویش
یعنی نابود کردن قهرمان شرارت‌ـ افراسیاب‌ـ را که طی قرن‌ها ویرانگر تمدن ایرانی
بوده انجام داده، است، یک‌باره به همه‌چیز پشت‌پا می‌زند.
کناره‌گیری او نتیجة تجربة طولانی بیزاری
از قدرت شهریاری است. کویاجی سه مرحلة کناره‌گیری را برای کیخسرو در نظر
می‌گیرد:
1. کناره‌گیری از جهان: راه کناره‌گیری
از جهان بعد از دوره‌ای طولانی از گوشه‌نشینی و نیایش، به روی کیخسرو گشوده می‌شود.
او هنگامی که عزمش را بر این کار جزم می‌کند، به آرامی دلاوران خویش را از تصمیم
خود آگاه می‌سازد.
2. کناره‌گیری از تخت فرمانروایی: در این
مرحله، گودرز را وصی خود قرار می‌دهد و پس از تقسیم سرزمین‌ها و نواحی فرمانروایی
خود بین سردارانش، سرانجام لهراسب را جانشین خود اعلام می‌کند.
3. مرحلة کناره‌گیری بزرگ: در این مرحله،
کیخسرو راهی قلة کوهی می‌شود و بعد از یک هفته درنگ مسیر رازآمیز خویش را در پیش
می‌گیرد و سرانجام ناپدید می‌شود. (کویاجی، 1371:
147-145)
«سرامی» نامرئی شدن جادویی را ناشی از
میل آدمی به پنهان نگه داشتن پارة شیطانی وجود خویش می‌داند. (ستوده، 1374: 433) اما با توجه به ناپدید شدن
کیخسرو، همة ناپدید شدن‌های شاهنامه را نمی‌توان از این نوع دانست؛ چنان‌که
می‌بینیم، سروش بارها پیدا و پنهان و پنهان می‌شود و پنهان شدن او نمی‌تواند از این
نوع باشد.
 
نگاه جادویی
زروان، حاجب انوشیروان، به ارتباط مهبود،
وزیر انوشیروان، و خانواده‌اش با شاه رشک می‌برد؛ بنابراین، با دسیسة مردی یهودی
باعث هلاکت آن‌ها می‌شود. مرد یهودی با نگاه کن به غذاهایی که همسر مهبود برای شاه
تدارک دیده است، آن‌ها را سمی می‌کند و آن‌گاه به نیرنگی، مهبود را متهم این کار
جلوه می‌دهد. شاه که از توطئة زروان بی‌خبر است، دستور کشتن مهبود و خانواده‌اش را
می‌دهد.
اتفاقی را که در این داستان می‌افتد،
می‌توان از نوع «چشم‌زدن» دانست. تأثیر نگاه مرد یهودی و انرژی موجود در چشمانش
باعث می‌شود که شیر آلوده به زهر شود و امتیازی که مهبود نزد شاه دارد، از بین
برود.
در اسلام، چشم زدن از موضوعات مسلمی است
که روایات بسیاری آن را تأیید می‌کند. در قرآن هم آیاتی هست که دلالت بر صحت آن
دارد. اعتقاد به چشم‌زخم در تمدن اسلام و ایران اعتقادی خرافی نیست و در قرآن هم
آیة «ان یکاد» برای دفع چشم‌زخم نازل شده است و بزرگانی مانند «اخوان‌الصفا»،
«ابن‌سینا»، «غزالی»، «امام فخر رازی»، «ملاصدرا» و بسیاری از حکما و محققان برای
آن، حقیقت قائل بوده و در توجیه آن سخن گفته‌اند؛ چنان که ابن‌سینا در اشارات مبدأ
آن را حالت نفسانی تعجب‌آوری می‌داند که بر شیء یا شخص مورد تعجب، تأثیر بد
می‌گذارد و این بر اثر خاصیت آن است و تنها کسی این مطلب را بعید می‌داند که فرض
می‌کند فقط تماس باعث تأثیر در اجسام است یا جزئی «از علت به سوی معلول» فرستاده
شود، یا کیفیتی را در واسطه ایجاد کند.
بر مبنای نظریة‌ اثبات شده توسط
دانشمندان، بدن انسان دارای یک هالة تشعشعی متناسب با درجه حرارت 37 درجه است که
امواج نیرومندی از خود به خارج صادر می‌کند. این امواج در صورت تقویت شدن می‌توانند
روی افراد بشر یا حیوانات یا جمادات تأثیر بگذارند و آن‌ها را مجذوب خود
سازند.
انسان دارای نیرویی است که در صورت
بهره‌برداری از آن قادر به انجام دادن هر کاری خواهد بود. در برخی افراد به‌طور
ناخودآگاه یا آگاهانه، استعدادی وجود دارد که وقتی یک جسم خارجی نظرشان را جلب
می‌کند، تحریکی شدید در مغزشان اتفاق می‌افتد که باعث به جریان افتادن بسیاری از
نورون‌ها می‌شود و لاجرم انرژی زیادی در مغز شروع به فعال شدن می‌کند. این انرژی
توسط چشم‌ـ که رابط دنیای درون و بیرون است به طرف شیء یا امر خارجی‌ـ جریان پیدا
می‌کند و برحسب مقدار انرژی صادر شده، آثار مختلفی به‌جا می‌گذارد. این عمل در
اصطلاح مردم، چشم‌زدن ن ام دارد. (تلخیصی از محمدزاده، 1375: 217-212)
عوام برای دفع چشم‌زخم از شیوه‌های
بسیاری بهره می‌گیرند که مهم‌تر و کارسازتر از همه پناه بردن به خداوند است.
می‌بینیم که بیشتر جادوهای اهریمنی در شاهنامه به این شیوه باطل می‌شوند اما در
داستان مهبود با توجه به این‌که کسی متوجه انجام گرفتن عمل جادویی نمی‌شود، جادو
مؤثر واقع می‌گردد اما عاقبت زروان و مرد یهودی گرفتار عاقبتی می‌شوند که بیشتر
جادوگران در جهان امروزی به آن مبتلا می‌شوند و آن، هلاکت و نابودی است.
 
نتیجه
1. واژة «جادو» در شاهنامه بیشتر به
معنای اروند و نیرنگ به کار رفته است.
2. در جنگ‌های بین ایران و توران،
تورانیان از جادو استفاده می‌کنند و ایرانیان با توکل بر خدا جادوها را باطل
می‌سازند. این درحقیقت بیانگر بی‌اعتقادی ایرانیان به جادوست.
3. روی آوردن به جادو به‌ویژه در جنگ‌ها،
ناشی از عجز و ناتوانی انسان اساطیری بوده است.
4. در هر کدام از حوادث جادویی شاهنامه،
می‌توان حقیقتی را کشف کرد. درواقع، هریک از این حوادث نماد حقیقتی پنهان و
آرمان‌ها و خواسته‌های بشر ابتدایی است.
5. همة جادوگری‌های شاهنامه منفی و به
اصطلاح «جادوی سیاه» نیستند بلکه بسیاری از این امور را می‌توان جادوی مثبت و سفید
دانست؛ زیرا به کسی آسیب نمی‌رساند.
6. برخلاف تصور رایج بین مردم که زنان را
جادوگر می‌دانند، می‌بینیم که جادوگران شاهنامه از هر دو جنس‌اند و جادوگران مرد
بیشترند و نقش فعال‌تری هم دارند.
7. منظور از جادوستان در شاهنامه علاوه
بر هندوستان‌ـ که در بعضی از ابیات واضح است‌ـ مازندران است اما نه مازندران کنونی
در ایران، بلکه منطقه‌ای در شام و یمن و مصر است که مازندران مغرب گفته می‌شود یا
مازندران مشرق که در حدود شمال هندوستان و کشمیر و فلات پامیر و بدخشان است.
 
منابع و مآخذ
1.
اسلامی‌ندوشن، محمدعلی؛ ایران و جهان از نگاه شاهنامه، چاپ اول،
تهران، امیرکبیر، 1381.
2.
الیاده، میرچا؛ رساله در تاریخ ادیان، مترجم: جلال ستاری، چاپ
دوم، انتشارات سروش، تهران، 1376.
3.
دهخدا، علی‌اکبر؛ لغت‌نامه، سیروس، تهران، 1339.
4.
رامپوری، غیاث‌الدین محمدبن جلال‌الدین‌بن شرف‌الدین؛
غیاث‌اللغات، به کوشش منصور ثروت، امیرکبیر، تهران،
1375.
5.
رستگار‌فسایی، منصور؛ پیکرگردانی در اساطیر، چاپ اول، پژوهشگاه
علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، 1383.
6.
رضا، فضل‌الله؛ پژوهشی در اندیشه‌های فردوسی، انتشارات علمی
فرهنگی، تهران، 1369.
7.
رضی، هاشم؛ شاهنامه‌شناسی، انتشارات بنیاد شاهنامة فردسی،
1375.
8.
سارجنت، ویلیام؛ روح‌های تسخیر شده، مترجم: رضا جمالیان، انتشارات
عطایی، تهران، 1378.
9.
ستوده، غلام‌رضا؛ مجموعه مقالات کنگرة جهانی بزرگداشت فردوسی،
«نمیرم از این پس که من زنده‌ام»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374.
10.
سعیدیان، عبدالحسین؛ دائره‌المعارف نو، ج2، انتشارات علم و زندگی،
تهران، چاپ دوم، بی‌تا.
11.
فردوسی، ابوالقاسم؛ شاهنامه، چاپ دهم، متن کامل براساس چاپ مسکو،
به کوشش سعید حمیدیان، نشر قطره، تهران، 1386.
12.
فریزر، جیمز جرج؛ شاخة زرین، مترجم: کاظم فیروزمند، انتشارات
آگاه، تهران، 1382.
13.
کریستن‌سن، آرتور؛ آفرینش زیان‌کار در روایات ایرانی، مترجم: احمد
طباطبایی، انتشارات مؤسسة تاریخ و فرهنگ ایران، 1355.
14.
کریمان، حسین؛ پژوهشی در شاهنامه، چاپ اول، انتشارات سازمان اسناد
ملی ایران، تهران، 1375.
15.
کوورجی کویاجی، جهانگیر؛ پژوهش‌هایی در شاهنامه، چاپ اول، گزارش و
ویرایش جلیل دوست‌خواه، نشر زنده‌رود، 1371.
16.
ــــــــــ ؛ بنیادهای اسطوره و حماسة‌ ایران، نشر آگاه، تهران،
1380.
17.
گرین، راجرلنسلین؛ اساطیر یونان، چاپ سوم، مترجم: عباس آقاجانی،
سروش، تهران، 1375.
18.
گلسرخی، ایرج؛ تاریخ جادوگری، چاپ اول، نشر علم،
1377.
19.
محجوب، محمد؛ آفرین فردوسی، چاپ اول، مروارید، 1371.
20.
محمدزاده، خلیل؛ شگفتی‌ها و ماجراهای حیرت‌آور، جلد اول، چاپ اول،
نشر مجموعه، تهران، 1375.
21.
ــــــــــ ؛ حماسه در رمز و راز ملی، چاپ دوم، توس، تهران،
1379.
22.
مسکوب، شاهرخ؛ تن پهلوان و روان خردمند، چاپ اول، نشر طرح نو،
1374.
23.
مصاحب، غلامحسین؛ دائره‌المعارف فارسی، ج1، شرکت سهامی کتاب‌های
جیبی، بی‌تا.
24.
ملکیان اصفهانی، رسول؛ اسرار سحر و جادو، چاپ اول، انتشارات شهید
حسین فهمیده، اصفهان، 1385.
25.
مولانا، جلال‌الدین محمد بلخی؛ مثنوی معنوی، انتشارات نگاه،
1372.
26.
نیچه، فریدریش؛ اراده قدرت، جلد اول، چاپ اول، مترجم: مجید شریف،
انتشارات جامی، 1377.
27.
ماسه، هانری؛ فردوسی و حماسة‌ ملی، چاپ دوم، ترجمة مهدی
روشن‌ضمیر، انتشارات دانشگاه تبریز، 1375.
28.
وستا سرخوش، کریستین؛ اسطوره‌های ایرانی، مترجم: عباس مخبر، نشر
مرکز، بی‌تا.
29.
یونگ، کارل گوستاو؛ روان‌شناسی و کیمیاگری، چاپ اول، مترجم: پروین
فرامرزی، انتشارات آستان قدس رضوی، 1373.
30.
ــــــــــ ؛ انسان و سمبل‌هایش، مترجم: محمود سلطانیه، انتشارات
جامی، تهران، 1377.
31.
کریم‌نژاد، سعیده؛ تاریخ و فلسفة علم، www.hosc.blogfa.com، 6/12/1385.
32.
خسرویان، محمدمهدی؛ جادو و جادوگری در شاهنامه، کتاب ماه ادبیات،
1386، سال اول، شمارة 2، ص 45.
33.
دماوندی، مجتبی؛ جادوپزشکی در شاهنامه، نشریة زبان و ادب شمارة
131.
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳

 

کهنه ترین نمونه ی شعر فارسی: خسروانیهای باربد

آنچه می‏توان گفت،و باید گفت اینستکه شعر ایرانی براساس سندهای موجود (1)-منجمله
ر ک:لباب الباب،محمد عوفی،بکوشش آقای سعید نفیسی تهران اسفند 1335 صفحهء 18.

آرش » شماره 6 (صفحه 19)

بروزگار زردشت می‏کشد و ازگاتاها که سرودهای مذهبی ایران باستان است-و در انتساب
آنها به زردشت هیچ تردیدی نیست-آغاز می‏شود1و پس از آن دیگر قسمتهای‏ اوستاست و
منظومه‏های دیگری که بزبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی پیدا شده است‏2 مانند«درخت
آسوریک»و«ایاد گارزریران»و«جاماسب نامک»3که ما اکنون بر آن نیستیم تا درباره‏ی آنها
گفتگو کنیم.در اینجا سخن ما درباره‏ی نخستین شعری‏ خواهد بود که از زبان دری تاکنون
برجای مانده است و در این مجال اندک،از حدود همین گفتار خارج نخواهیم شد.

می‏دانیم که در این‏باره نیز از دیرباز سخنها بسیار رفته است و هنوز هم بروشنی‏
دانسته نیست که شعر دری از کجا و کی پیدا شده است داستانهائی که تذکره‏نویسان‏
درباره‏ی نخستین شعر و شاعر زبان دری آورده‏اند هیچکدام نمی‏تواند سندی قاطع و
استوار داشته باشد.مورخان و تذکره‏نویسان،بی‏آنکه توجهی به حقیقت ماجرا داشته
باشند، میگویند که شعر دری پس از حمله‏ی تازیان بوجود آمده است و پیش از آن
سابقه‏ای‏ نداشته است و آنچه یاد کرده‏اند بیشتر نمونه‏هایی است از اشعاری که در
اسلام سروده شده‏ است ماند شعر«ابو فحص سغدی»و«ابو العباس مروزی»و یا شعر منسوب
به«یزید بن‏ مفرغ»تازی و پیداست که اگر بخواهیم شعر دری را به بعد از اسلام منحصر
کنیم باید یکی از همین نمونه‏ها را بپذیریم.شادروان علامه‏ی قزوینی در این باب بحثی
ممتنع در بیست مقاله دارد که نظرش از حدود همین شعرها بیرون نیست‏4و آخرین تحقیقی
که درباره‏ی‏ شعر دری پس از اسلام شده همان است که آقای دکتر عبد الحسین زرین‏کوب
نوشته‏اند و سرود مردم بخارا را درباره‏ی عشقبازیهای«سعید بن عثمان»سردار تازی و
خاتون بخارا (که مؤلف تاریخ بخارا از آن یاد کرده و سرودش را نیاورده)ایشان در
کتابی بنام: «اسماء المغتالین من الاشراف فی الجاهلیة و الاسلام»تألیف ابو جعفر
محمد بن حبیب‏ بغدادی متوفی بسال 245 هجری،که چند سال قبل در قاهره چاپ
شده،یافته‏اند و اندکی از آن سرود را که در آن کتاب آمده نقل کرده‏اند و آن
اینست‏5:

(1)-ر ک:درباره‏ی گاتا هاووزن آن به مقدمه گاتاها بخش نخست گذارش استاد ابراهیم‏
پورداود بمبئی 1951.

(2)-ر ک:گنج سخن،آقای دکتر صفا ج اول صفحهء پانزده مقدمه.

(3)-درباره‏ی منظوم بودن این آثار هنوز تردید هست.ر.ک:وزن شعر آقای دکتر خانلری
ص 37.

(4)-ر ک:بیست مقاله‏ی قزوینی؟؟؟به بعد از چاپ ابن سینا 1332.

(5)-ر ک:مجله یغما سال 11 شماره؟؟؟مقالهء سرود اهل بخارا(کهنه‏ترین‏ نمونه‏ی
شعر فارسی).

آرش » شماره 6 (صفحه 20)

کور خمیر آمد

خاتون دروغ کنده(؟)

و بی‏هیچ تردید این نمونه‏ی کهنه‏ترین سرود فارسی دری مربوط به بعد از اسلام
است تا آنجا که بما رسیده است و تا آنجا که منابع موجود تاریخی گواهی میدهند، از
شعر یزید بن مفرغ نیز کهنه‏تر است زیرا داستانش چند سال پیشتر از ماجرای‏ یزید بن
مفرغ روی داده است.

اما نمی‏توانیم شعر دری را پدیده‏ای که پس از اسلام بوجود آمده باشد،بدانیم‏
زیرا این زبان کهنه‏تر از این است و اگر در گذشته بعضی می‏پنداشتند که زبان دری‏
دنباله‏ی پهلوی ساسانی است و تصور می‏کردند که از آمیزش زبان پهلوی و تازی بوجود
آمده است‏1امروز ثابت شده و قرائن استوار تاریخی و زبانشناسی بر این موضوع‏ تصریح
دارند که زبان دری زبان تازه‏ای نیست بلکه پیشینه‏ای کهن دارد که در عرض‏ زبان
پهلوی است و لهجه‏ای مشترک بوده که در مشرق ایران و دربار شاهان بدان سخن‏
می‏گفته‏اند و در این‏باره از قدیمترین روزگار مورخین اسلامی مانند ابن مقفع- -بنقل
ابن الندیم-و حمزه‏ی اصفهانی در«التنبیه علی حدوث التصحیف»و یاقوت حموی در «معجم
البلدان»اشاراتی داشته‏اند2و زبانی رایج و لهجه‏ای عمومی و ادبی بوده است که‏ در
دوره‏ی ساسانی و اوائلب اسلام،در ایران شیوع داشته است‏3و گذشته از شواهد تاریخی،
از نظر اصول زبانشناسی و غور رسمی در تاریخ شعر فارسی بعد از حمله‏ی عرب،این‏ موضوع
بخوبی روشن میشود و وجود آثار فصیح و استواری از شاعران و نویسندگانی‏ چون رودکی و
بلعمی نشان می‏دهد که زبان دری زبانی رایج و پخته و کامل بوده است‏ تا توانسته در
فاصله‏ی کمتر از دو قرن آن‏چنان تکامل پیدا کند4و نیز عباراتی که از شاهنشاهان
ساسانی بزبان دری در کتب عربی،مانند«المحاسن و الاضداد»جاحظ5ذکر کرده‏اند خود گواه
این بحث است.

با این دلایل استوار نمی‏توانیم شعر موجود در این زبان را به حدودی مربوط به پس
از حمله‏ی عرب منحصر کنیم،زیرا وقتی زبانی رایج بود بی‏هیچ گمان شعر هم‏ (1)-ر
ک:تاریخ ادبیات،آقای دکتر شفق،چاپ سوم 1316 ص 24.

(2)-ر ک:تاریخ ادبیات در ایران آقای دکتر صفا،ج اول چاپ دوم ص 154.

(3)-ر ک:مقدمه‏ی گنج سخن ج؟؟؟ص 9.

(4)-بظاهر چهار قرن می‏نما؟؟؟نیم که استقلال ایران و تجدید حیات زبان‏ فارسی از
اوائل قرن سوم است.

(5)-مقدمه‏ی برهان قاطه؟؟؟ص 25 تا 31 و نیز مقاله‏ی ایشان در مجله‏ی ایران آباد
سال اول شماره‏ی؟؟؟

آرش » شماره 6 (صفحه 21)

در آن خواهد بود و اگر نمونه‏ی آن به ما نرسیده باشد دلیل آن نخواهد بود که
شعر نداشته است.

ما در کتب مورخین اسلامی،مانند«التنبیه و الاشراف»مسعودی‏1و«التفصیل‏ بین
بلاغتی العرب و العجم»ابو هلال عسکری می‏خوانیم که ایرانیان،شعرهای فراوانی‏ در
دوره‏ی ساسانی داشته‏اند2اما درباره‏ی اینکه این شعرها،چه اندازه بزبان دری‏ و چه
میزان آن به پهلوی بوده است آگاهی درستی در دست نداریم.از مورخین‏ قدیم کسی در این
باره سخنی نگفته است.تنها جاودانیاد استاد ملک الشعراء بها، در مقالات«شعر در
ایران»که در مجله‏ی مهر نوشته است درباره‏ای آثاریکه‏ در تورفان از میان شنها و
ریگها و خرابه‏های آنجا پیدا شده،معتقد است که آن آثار بزبان دری است زیرا با
لهجه‏ی پهلوی تفاوتهائی دارد و چون بعضی لغات آن در زبان دری‏ موجود است و در پهلوی
نیست‏3باید دری بشمار رود.اما آقای دکتر صفا این آثار را در دو لهجه‏ی پهلوی
اشکانی(شمالی)و پهلوی ساسانی(جنوبی)می‏داند4و هنوز بدرستی‏ در این‏باره تحقیق نشده
و باحتمال قوی باید بزبان پهلوی باشد.جز این اشاره‏ی بهار، جائی دیگر ندیده‏ام که
از دوره‏ی ساسانی بشعری در لهجه‏ی دری اشارت رفته باشد.البته‏ این در صورتی است که
شعر بهرام گوررا و آنچه به«همای چهرآزاد»و امثال آن نسبت‏ داده‏اند مورد تردید قرار
دهیم،چنانکه از ظاهر امر نیز پیداست و نیازی به گفتگوهای‏ دراز دامن نیست.

شعری که به بهرام نسبت داده‏اند،در گذشته آنرا دری می‏شمرده‏اند و با تغییر
شکلهائی که در آن ایجاد کرده بودند بصورت یک شعر عروضی در آمده بود،اما اگر
تصریح«ابن خرداذبه»در کتاب«المسالک و المالک»نبود می‏توانستیم اساس آنرا بر
ساخته‏ی‏ ذهن تذکره‏نویسان یا مردمان قصه‏پرداز بدانیم ولی با تصریح او باید اذعان
کنیم که‏ شعری بوده است بهمان صورت:

منم شیر شلنبه‏ و منم ببر تله*

که او نقل کرده است،اما اکثر محققان این شعر را زبان دری نمی‏دانند و یک اثر
(1)-ر ک:التنبیه و الاشراف،مسعودی،به تصحیح عبد الله اسمعیل الصاوی چاپ قاهره‏ 1938
ص 45-46.

(2)-ر ک:دربارهء قول ابو هلال به تاریخ ادبیات آقای همائی ص 180 چاپ دوم
تهران.

(3)-شعر در ایران،ملک الشعراء بهار گرد آوردهء عبد الحمید شعاعی ص 15.

(4)-ر ک:گنئ‏ج سخن.ج اول ص بیست و چهار مقدمه.

(5)-المسالک و المالک،ابن خرداذبه،صفحهء 118 چاپ مطبعه‏ای بریل لیدن 1886
میلادی که بضمیمهء کتاب خراج از قدامة بن جعفر بغدادی بکوشش Bardier bemeynarb و
خاور شناسی دیگر چاپ شده است.

آرش » شماره 6 (صفحه 22)

هفت هجائی پهلوی می‏شمارند1«سرود کرکوی»را نیز اگرچه در اصالت آن شکی نیست‏
اما نمی‏توان شعر دری بشمار آورد اگرچه بهار آنرا یک شعر دری می‏داند2اما درباره‏ی‏
تاریخ سروده شدن آن تردید هست که از چه روزگاری است.بیشتر حدس زده میشود که‏
بدوره‏ای پس از حمله‏ی عرب مربوط باشد و در این صورت باز هم بفرض که آنرا بزبان‏
دری بدانیم قدیمترین شعر دری نخواهد بود و باید بدنبال نمونه‏های دیگری رفت. چنانکه
پیشتر از این نیز یاد کردیم،شعرهائی از همان چهر آزاد و کیخسرو و اردشیر
پاپکان،در«تاریخ قم»و«مجمل التواریخ»آمده که هرگز بر آنها اعتماد نیست‏ و باید دید
که اگر شعری بزبان دری،در آن روزگار،وجود داشته چرا مورخان‏ و تذکره‏نویسان نقل
نکرده‏اند.

می‏دانیم که شعر ایرانی پیش از حمله‏ی عرب،تابع عروض نبوده و وزنی سوای آن‏
داشته که بوزن هجائی یا سیلابی syllabique معروف است و برای آنها که با عروض‏ عربی
خو گر شده باشند،آن شعرها نثر جلوه می‏کند و نمی‏توانند آنرا در شمار شعر در-
آورند.مانند عوفی که چون با شعر عروضی فارسی آشنائی داشته،هنگامی که شعر بهرام
را-با آن صورت تغییر شکل یافته-که دارای وزن عروضی است نقل می‏کند می‏گوید:«پس اول
کسی که سخن پارسی را منظوم گفت او(بهرام)بود در عهد پرویز نواء خسروانی که آنرا
باربد در صورت آورده است بسیار است فاما از وزن شعر و قافیت و مراعات نظایر آن دور
است و بدین سبب تعرض بیان آن کرده نیامد...»3 ازین گفته‏ی او بخوبی و روشنی دانسته
می‏شود که آنچه بعنوان شعر هجائی از دوره‏ی‏ قدیم برجای مانده بوده تا روزگار او از
بین نرفته بوده است و او می‏گوید تعرض آن‏ از آن جهت نشد که وزن و قافیه و دیگر
خصوصیات شعر را-چنانکه معهود ذهن‏ عوفی است-ندارد وگرنه،مثلا آنرا هم نقل
می‏کرد.ازین سخن او و دیگر قرائن‏ دانسته می‏شود که اشعار هجائی دوره‏ی پیش از
حملهء عرب در آن روزگار رواج‏ داشته و از میان نرفته بوده است و آن‏همه که نام
سرودهای باربد و نکیسا در شعر فارسی پس از اسلام منعکس شده گواه وجود و انتشار آنها
در آن دوره است و نمی‏توان‏ گفت که تنها در دوره‏ی ساسانی وجود داشته و بعد از
ذاسلام فقط بصورت قصه و حکایت نام آنها بر جای مانده و از روی همان قصه‏ها در شعر
فارسی یاد شده است؛زیرا شواهدی وجود دارد که شاعران در آن دوره بوجود و انتشار
سرودهای باربد گواهی داده‏اند مانند این شعر شریف مجلدی(یا مخلدی)گرگانی که در
اواخر قرن چهارم یا اوائل قرن پنجم‏4 می‏زیسته است:

(1)-گنج سخن دکتر صفا،ج اول ص سی و یک و تاریخ ادبیات در ایران دکتر صفا ج اول
ص 175 و تاریخ ادبیات آقای همائی ص 187.

(2)-شعر در ایران ص 25.

(3)-لباب الالباب،چاپ تهران بکوشش سعید نفسی ص 21.

(4)-تاریخ ادبیات آقای دکتر صفا ج اول ص 561

آرش » شماره 6 (صفحه 23)

از آن چندان نعیم این جهانی‏ که ماند از آل ساسان و آل سامان‏ ثنای رودکی ماندست
و مدحت‏ نوای باربد ماندست و دستان‏1

در این‏باره«ادوارد برون»میگوید«نمی‏توان تردید کرد که تالارها و کاخهای‏
ساسانی از ساز و آواز سرایندگان بی‏بهره نبوده(کذا.ظاهرا:بوده)و بلا شهبه‏ در
دوره‏ی اسلامی نیز حد اقل انعکاسی داشته است زیرا هر اندازه عروض و قوافی در نظم
جدید فارسی بسبک عربی درآمده باشد پاره‏ای اقسام شعر فارسی،از جمله رباعی و مثنوی‏
بحکم ظواهر امر،مخصوص خود ایران است‏2»و در جای دیگر می‏گوید«گرچه شعر فارسی از قرن
دهم میلادی در خراسان رونقی بسزا یافت...معذلک افسانه‏ای هست‏ که از وجود شعر فارسی
حتی در عهد ساسانیسان،حکایت می‏کند.از یک طرف در آثار نویسندگان معتبر قدیم دائما
به این افسانه برمی‏خوریم و از طرف دیگر اسم این نوازند راه‏ مختلف نقل می‏کنند و
علت این اختلاف را هم جز اینکه هردو شکل از اصل پهلوی‏ نقل شده چیز دیگری نمی‏توان
فرض نمود.بنابراین در نظر این جانب افسانه‏ی‏ مزبور قابل توجه جدی‏تری است‏3»

ازین سخنان که یاد کردیم دانسته می‏شود که در دوره‏ی ساسانیان در کنار زبان‏
پهلوی که شیبوع داشته زبان فارسی نیز یک لهجه‏ی ادبی کامل و دارای آثار منظوم بوده‏
است که نمونه‏های آن تا قرنها پس از حمله‏ی اعراب در زبان دری موجود بوده است و
اشارات مورخان و ادیبان دوره‏ی اسلامی بر این داستان گواه است از نمونه‏هایی که‏
مورخان و اهل ادب از شعر این دوره نامبرده‏اند یکی سرودای باربد،نوازنده و
موسیقیدان‏ بزرگ دوره‏ی ساسانی است که در عهد خسرو پرویز می‏زیسته و سرگذشت او در
کتابهای‏ تاریخ بهمراه افسانه‏هائی شهرت یافته است.

کریستن سن می‏گوید:«در برهان قاطع نام سی لحن که باربد برای خسرو پرویز ساخته
مطرد است و در خسرو شیرین نظامی هم با مختصر اختلافی آمده.ثعالبی اختراع‏ خسروانیات
را بباربد نسبت داده و گوید:در این زمان هم مطربان در بزم ملوک و سایر مردم
می‏نوازند.در واقع کلمه خسروانی بر یک دستان اطلاق نمشیده است.عوفی از نوای‏
خسروانی نام برده و ظاهرا مرادش همان هفت دستگاه شاهانه است که مسعودی‏ الطرق
الملوکیه نامیده است...»4این هفت راه را مسعودی و ابن خرداذبه نامبرده‏اند اما با
اختلاف فراوان و نقل هردو در این باره آشفته است-مسعودی‏5هفت می‏داند و ابن
خرداذبه‏6هشت می‏شمارد.

(1)-چهار مقاله‏ی عروضی،با تصحیح و تعلیقات آقای دکتر معین،چاپ سوم.زوار.ص
44

(2)-ر ک:تاریخ ادبی ایران،از قدیمترین روزگار تا زمان فردوسی،ادوارد برون،
ترجمه و تحشیه‏ی علی پاشا صالح ص 30

(3)-همان کتاب،ص 36

(4)-ایران در زمان ساسانیان،آرتور کریستن سن،ترجمه رشید یاسمی،چاپ دوم‏ ص
507

(5)-مروج الذهب مسعودی چاپ مصر،مطبعهء بهیه ج 2 ص 6-455

(6)-ر ک:مختارین کتاب اللهوو الملاهی،ابن خرداذبه،بیروت 1961 ص 15

آرش » شماره 6 (صفحه 24)

ما در این‏جا قبل از آنکه به ذکر نمونه‏ای از خسروانیات که شعری هجائی و
احتمالا همه‏ی آن بزبان فارسی دری است بپردازیم به معرفی کوتاهی از خسروانیات
می‏پردازیم.

بهار می‏نویسد:«...اشعاری بوده که برای پادشاهان و مؤبدان و خدا و آتشکده‏
می‏سروده‏اند و این نوع را سرود می‏نامیده‏اند و یا سرود خسروانی
می‏گفته‏اند1»آقای‏ همائی در تاریخ ادبیات می‏نویسد:«باتفاق مورخین و فرهنگ‏نویسان
و ادبا و دانشمندان‏ این لحن که گاهی از آن بخسروی و کیخسروی تعبیر می‏شود نثر
مسجعی بوده است در مدح‏ خسرو از مصنفات باربد که با لحن و غنای مخصوصی خوانده
می‏شده است.خواجه نصیر طوسی‏ در اساس الاقتباس در معنی مجازی موزون می‏نویسد:هیئاتی
باشد سخن را از جهت تساوی‏ اقوال و بحسب ظاهر شبیه بوزن چنانکه خسروانی‏های قدیم
بوده است.و صاحب تاریخ‏ سیستان گوید:تا پارسیان بودند سخن ایشان برود باز
گفتندی،بطریق خسروانی، و صاحب المعجم می‏نویسد:باربد جهرمی که استاد بربطی بود بناء
لحون و اغانی خویش در مجلس خسرو پرویز که آن را خسروانی خوانند،با آنکه سربسر مدح و
آفرین خسرو است،بر نثر نهاده است،و ابو هلال عسکری در الصناعتین می‏گوید:نوعی از
الحان در فارسی‏ موجود است که الفاظ آن در قالب غیر منظومی ریخته می‏شود و این قبیل
اشعار عبارت است‏ از کلمات منثوری که بواسطه‏ی کشیدن الفاط بقالب منظومی تطبیق
می‏شوند2»

در فرهنگها و کتابهای دیسگر ادبی نیز هرکجا سخن از خسروانی یا باربد یا نوای‏
خسروانی و راه خسروانی شده همین حرفها را می‏بینیم.در لغت‏نامه‏ی دهخدا عبارات چند
فرهنگ دیگر نقل شده که همگی دارای همین مفهوم است که خسروانیس نثری بوده است‏ مسجع
که باربد در ثنای خسرو ساخته بوده است.مانند قول صاحب برهان(ذیل نوای‏ خسروانی و
باربد)و رشیدی و ناظم الاطبا و سرردی و جهانگیری‏3و نیز صاحب آنندراج‏4 و غیاث
اللغات‏5و انجمن آرا6و محشی اللغات‏7همین سخن را گفته‏اند.از این معرفیها که بگذریم
آقای مهدی اخوان ثالث(م.امید)،در مجله‏ی یغما8معرفی نسبتة جامعی‏ از خسروانی کرده
است که با استفاده از اقوال ارباب تذکره و فرهنگها و اهل عروض و ادب است و مقالتی
جامع و ممتع است اما متأسفانه نمونه‏ای از آن نیافته و تنها به اشاره‏ای‏ که مرحوم
بهار در جلد دوم سب‏شناسی درباره‏ی شعر خسروانی شاعر-که در لغت الفرس‏ اسدی
آمده-اکتفا کرده است با این گمان و حدس که شاید آن شعر نمونه‏ای از (1)-تاریخ تطور
شعر فارسی،بهار،بکوشش تقی بینش.مشهد ص 13

(2)-تاریخ ادبیات،آقای همائی،ص 3-182

(3)-لغت‏نامه‏ی علامه‏ی دهخدا:باد-بارساد ص 6-285

(4)-آنندراج چاپ آقای دبیر سیاقی ج دوم ذیل خسروانی.

(5)-غیاث اللغات بکوشش آقای دبیر سیاقی ذیل راه خسروانی.

(6)-انجمن آرا،چاپ سنگی تهران،ذیل خسروانی(مرحوم رضا قلیخان و صاحب‏ آنندراج
عباراتشان مشترک است.)

(7)-محشی اللغات چاپ سنگی هند،ذیل خسروانی.

(8)-مجله یغما سال 13 شماره‏ی ده.مقاله‏ی خسروانی و لاسکوی.

آرش » شماره 6 (صفحه 25)

خسروانیات باشد.باز هم اگر بپذیریم که آن شعر از نوع خسروانی است،از آنجا که
در دورهء اسلامی سروده شده است چندان قدمتی ندارد و باید در جستجوی نمونه‏ی‏ کهنتری
باشیم.

من در ضمن مطاله‏ی کتابی بنام:مختارت من کتاب اللهو و الملاهی تألیف ابن‏
خرداذبه‏1مورخ و جغرافی‏نویس و موسیقی‏دان بزرگ ایرانی قرن سوم هجری به قطعه‏ای‏
برخوردم که از نظر اهمیتی که دارد آن را شایسته‏ی تحقیقی و بررسی فراوان می‏دانم و
اکنون به نقل و گفتگو درباره‏ی آن می‏پردازم.باشد که گوشه‏هائی از تاریخ شعر و
موسیقی و زبان ما را روشن کند.

از نظر قدمت و کهنگی مأخذ این قطعه نیز شایان توجه است و می‏دانیم که ابن-
خرداذبه از کسانی است که بتاریخ موسیقی ایرانی اشرافی کامل حاصل کرده و از شاگردان‏
اسحق موصلی است‏2و داستان او در پیشگاه خلیفه المعتمد عباسی را مسعودی در مروج
الذهب‏3نقل کرده است که بخواهش خلیفه درباره‏ی موسیقی ملل به سخن رانی‏ می‏پردازد و
از همانجا بسط اطلاع او درین‏باره به روشنی دیده می‏شود.

در این کتاب،که اصل آن گویا از میان رفته و نسخه‏ی منحصر بفردی از منتخبات‏ آن
اخیرا بطبع رسیده،ضمن بررسی تاریخ موسیقی می‏گوید:

«...بزرگترین موسیقی‏دان ایرانی در روزگار خسرو پرویز،بهلبذ(باربد) بوده وی از
مردم ری‏4بود که عود را از همه خوشتر می‏نواخت و با سخنانی موزون برای‏ او آهنگهائی
می‏ساخت و هرگاه حادثه‏ی ناگواری‏5روی می‏داد که نویسندگان دربار و گزارشگران اخبار
از رسانیدن آن به پادشاه بیم داشتند وی را آگاه می‏کردند و او در آن‏باره آهنگی
می‏ساخت و می‏خواند و می‏نواخت تا خشم شاه فروکش کند،و ازین‏ دست آهنگها که او
ساخته بود-و از آهنگهای معروف اوست در ستایش پادشاه و تهنیت وی- پنجاه آواز بود که
از آن جمله است این لحن او:

(1)-مختارات من کتاب اللهو و الملاهی لابن خرداذبه ص 16 که از روی نسخه‏ی منحصر
بفرد موجود در کتابخانه‏ی مرحوم حبیب زیات محقق مشهور عرب بکوشش الاب اغناطیوس عبد
الخلیفه- الیسوعی در مطبعه‏ی کاتولیکی بیروت سال 1961 چاپ شده است.

(2)-ر ک:دائرة المعارف اسلامی ترجمع عربی ج اول ذیل اسم او و همچنین دائرة
المعارف‏ آریانا ج اول همانجا.

(3)-ر ک،مروج الذهب مسعدی،چاپ مصر مطبعهء بهیه ج 2 ص 6-455

(4)-بعضی باربد را جهرمی دانسته‏اند مانند صاحب المعجم ص 200 چاپ آقای مدرس‏
رضوی 1338 و بیشتر فرهنگها هم که بزندگی او اشاره کرده‏اند وی را اهل جهرم
دانسته‏اند.

(5)-در این‏باره داستان،ر ک شدید مشهور است و خالد الفیاض شاعر عرب آن را
منظوم‏ ساخته و داستانش در بیشتر کتابها آمد:تاریخ ادبیات همائی حاشیه‏ی ص 172 چاپ
دوم‏ و تاریخ ادبیات برون ج اول ترجمه و؟؟؟پاشا صالح ص 30)

آرش » شماره 6 (صفحه 26)

عسازیارة قیصر و خاقان کسری ابرویز(؟)

قیصر ماه مانذ و خاقان خرشید

ای قیصر یشبه القمر و خاقان الشمس

ان من خذای امر(صحیح ابر)مانذ کامغاران

ای الذی هو مولای یشبه الغیم المتمکن

کخاهذ ماه بوشد کخاهذ خرشید

ای اذا شاء القمر و اذا شاء الشمس»

آنچه را که ابن خرداذبه نقل کرده،در اینجا آوردیم.وی ترجمه‏ی عربی این‏ سرود را
نیز،چناکه دیدیم مصراع بمصراع،آورده است و بقدری روشن و ساده است که‏ نیازی به
استفاده از ترجمه‏ی او نداریم.کلمه‏ی(امر)باید همانگونه که حدس زده شد ابر باشد که
نقطه‏ای آن را کاتب نگذاشته است و می‏بینیم که به غیم(سحاب)ترجمه شده‏ و دیگر
کلمه‏ی«کامغاران»است که باحتمال قوی باید همان«کامگاران»باشد که تقریبا همان
ترجمه‏ی«متمکن»است.

چیزی که در گفته‏ی ابن خرداذبه مبهم بنظر می‏رسد جمله‏ای است که در آغاز بصورت
یک مصراع آمده:«عسازیارة قیصرو خاقان کسری ابرویز»که بی‏شک جزء این شعر نبوده و
مثلا عنوانی برای این سرود بشمار میرفته است و هنگامی که کاتب آن‏ را می‏نوشته یا
وقتی که مصحح و ناشر کتاب آن را چاپ می‏کرده بشکل یک مصراع آورده‏ است زیرا اگر جزء
متن می‏بود و ترجمه‏ی آن هم در ذیل نوشته میشد،مانند ابیات دیگر.

از آن جمله که بگذریم،بقیه‏ای این سرود یک قطعه سه مصراعی است که هر مصراع از
10-11 هجا تشکیل شده و چون از کیفیت خواندن این سرود بدرستی(چنان‏ که در آن روزگار
می‏خوانده‏اند،از نظر کشش کلمات و تکیه‏ها و سکته‏ها)آگاه نیستیم‏ بطور دقیق،تعداد
هجاهای آن را نمی‏توانیم تعیین کنیم.

با پیدا شدن این سرود،گذشته؟؟؟نسبی کهنه‏ترین نمونه‏ی شعر فارسی دری را که
بدوران خسرو پرویز؟؟؟منتهی میشود یافته‏ایم
آرش » شماره 6 (صفحه 27)

مسائل دیگری نیز اندکی روشن میشود:

موضوع نخست هجائی بودن اشعار آن دوره است و مؤید همان گفتار تذکره‏نویسان‏ و
ارباب فرهنگ است که نوشته‏اند سرودهای باربد(خسروانیها)نوعی لحن بوده که وی‏ بنیاد
آن را بر نثر نهاده و پیداست که چون ارباب فرهنگ و تذکره‏ها با وزن عروضی‏ عرب خو
گر شده بوده‏اند از شناخت وزن هجائی این سرودها درمانده و گفته‏اند که‏ باربد اساس
آن را بر نثر نهاده است و امروز،ما می‏بینیم که این سرود دارای وزنی است‏ هجائی که
ایشان آن را وزن نمی‏دانسته‏اند و یا اگر وزن می‏شمرده‏اند آن را وزن‏ نیمه تمام یا
مجازی می‏دانسته‏اند مانند خواجه نصیر الدین طوسی که چون به حقیقت و تعریف اصلی وزن
آشنائی داشته است اوزان خسروانیات را نوعی وزن مجازی در شمار آورده است‏1

البته ازین یک سرود بتنهائی نمی‏توانیم بطور کلی و قاطع حکم کنیم که تمام‏
شعرهای آن روزگار براساس وزن هجائی بوده است اما می‏توانیم در این عقیده استوارتر
شویم که وزن عروضی برای زبان دری ره‏آورد تازیان است‏2و شعر ما پیش از حمله‏ی‏ آنان
بوزن هجائی سروده میشده است و نظر آقای همائی که گفته‏اند اشعار دوره‏ی ساسانی‏
ممکن است دارای وزن عروضی بوده باشد با پیدا شدن این نمونه،تقریبا رد می‏شود ولی
ناگفته‏ نماند که ایشان این نظر را بطور قطع اظهار نداشته‏اند،بل از راه حدس و گمان
و استدلال‏ باینکه چون عروض از موسیقی اقتباس شده پس باید شعرهای آن روزگار که
بهمراهی‏ موسیقی خوانده می‏شده دارای وزن عروضی باشد،این سخن را گفته‏اند و خود در
جای‏ دیگر گفته‏اند که شاید نوعی تناسب و الحان و اوزان غنائی خاص در شعر آن دوره‏
بوده است.3

دو دیگر،ازین سرود-که بی‏هیچ تردید بزبان دری است-روشن می‏شود که همچنان‏ که
ابن مقفع و حمزه‏ی اصفهانی و دیگران گفته‏اند زبان دری زبانی بوده است که در دربار
سلاطین با آن سخن می‏گفته‏اند و حتی سرودها و شعرهائی که در پیشگاه شاهنشاهان‏
ساسانی خوانده می‏شده بزبان دری بوده است و سابقه‏ی زبان دری را استوارتر می‏کند و
گفته‏ی آنها را که می‏گویند:دری دنباله‏ی پهلوی است،که در اثر آمیزش با زبان تازی‏
بدین شکل درآمده،کاملا رد می‏کند زیرا می‏بینیم که چندین سال پیش از حمله‏ی تازیان،
در ایران،بدین زبان شعر می‏سروده‏اند و در دربار پادشاهان آن را می‏خوانده‏اند.

(1)-ر ک:مقاله امید در مجله یغما سال 13 شماره دهم ص 499-505

(2)-آقای دکتر غلامحسین یوسفی،باری در این خصوص میگفتند:«نباید فراموش کرد که
این استعداد در زبان دری وجود داشته که وزن عروضی را برای اشعار خود بپذیرد و این
خاصیت در هر زبانی وجود ندارد.»

(3)-تاریخ ادبیات آقای؟؟؟

آرش » شماره 6 (صفحه 28)

این بود،آنچه من در این‏باره بدست آورده بودم و آنچه می‏اندیشیدم.شاید هم‏
برخطا رفته باشم.امیدوار چنانم که استادان محقق در این‏باره اگر نظری دارند یادآور
شوند تا این بحث نیز روشن شود.

شفیعی کدکنی(م.سرشک)

مشهد 16-فروردین‏ماه 1242

-...خدای عز و جل‏ ایشان را به بابل به کوه دماوند در زیر زمین به چاهی اندر
عذاب همی کند،و ایشانرا نگونسار اندر آن چاه آویخته‏اند و از تشنگی زبان ایشان بدر
افتاده است،از دهان ایشان‏ تا سر آب یک تیغ شمشیر است و به آب نمی‏توانند رسانید. و
تا روز قیامت که دنیا به سر آید ایشان بدین عذاب اندراند.

و گویند که هرکسی که خواهد که جادوی‏ آموزد،بدان سر چاه شود و از ایشان سخنها
پرسد و گوید، و جادوی از ایشان آموزد.

و چون جادوی آموخته باشد ایمان او همچون مرغی‏ سپید از تن او بدر پرد و مرغی
سیاه باز آید و در تن او شود.

از:قصه‏ی هاروت و ماروت

ترجمه‏ی تفسیر طبری

فراهم آمده در زمان سلطنت منصور بن نوح سامانی

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳

 

تشبیهات طنزآمیز

چکیده

تشبیه،به عنوان یکی از صورت‏های خیال‏انگیز،همواره در آرایش کلام به کار رفته
است و گویندگان برای ارتقای سطح‏ هنری کلام خود از آن بهره‏ گرفته‏اند.اما تشبیهاتی
نیز وجود دارد که به‏جای ارتقای سطح هنری‏ کلام،موجب تنزل آن می‏شود. دسته‏ای از
این تشبیهات را می‏توان در مقوله‏ی تشبیهات‏ طنزآمیز بررسی کرد.

کلیدواژه‏ها

تشبیه،مطایبه،تشبیه طنزآمیز،اغراق، تعالی،انحطاط

هنرمند با معکوس کردن واقعیت،نگاه‏ و شناخت خود را از جهان بیان می‏کند.این‏
تصویر معکوس از واقعیت،شکل‏های‏ مختلفی دارد.«مطایبه»یکی از این اشکال‏ است.مطایبه
دنیای واقعیت‏های معکوس‏ است؛دنیایی است که واقعیت و ضد آن به‏ همراه هم
می‏آیند؛بینشی است که در آن‏ جمع بین دو نقیض واقعیت و ضد آن‏ امکان‏پذیر شده
است.

هرگاه هدف،ویران کردن و نشان دادن‏ به قصد اصلاح باشد،مطایبه وارد مقوله‏ی‏
«طنز»می‏شود.ادب‏شناسان و طنزپردازان‏ تعاریف متعددی از طنز ارائه کرده‏اند.از جمله
تعریفی است،که در کتاب مفلس‏ کیمیافروش آمده که به آن‏چه در این مقاله بدان‏
پرداخته شده نزدیک‏تر است:«طنز عبارت‏ است از تصویر هنری اجتماع نقیضین» (ص 15).در
مرکز تمامی طنزهای ادبی‏ نوعی اجتماع نقیضین یا ضدین محسوس‏ است.هرقدر این تضاد و
تناقض آشکارتر و گوینده در تصویر اجتماع آن‏ها موفق‏تر باشد،طنز به حقیقت هنری‏اش
نزدیک‏تر می‏شود.

از این دیدگاه،ناسازگاری‏ صفت محوری همه‏ی طنزهاست.طنز محصول برخورد دو تلقی
ناسازگار است. نوعی پیوند ناگهانی است میان ایده‏هایی که‏ پیش از آن تصور نمی‏رفت
هیچ ربطی به‏ همدیگر داشته باشند.

طنز بیانی است هنرمندانه که می‏تواند اشک را به لبخند و درد را به شادی بدل
کند.

آن‏چه این بیان هنرمندانه را شکل می‏دهد، طرز برخورد طنزپرداز با موضوع است.
طنزپردازان از شیوه‏های مختلفی برای طرح‏ موضوع بهره می‏گیرند.یکی از برجسته‏ترین‏
این شیوه‏ها،«تشبیه طنزآمیز»است.

تشبیه،به عنوان یکی از صورت‏های‏ خیال‏انگیز،اگرچه در خلق تصاویر صرفا زیبا در
ادب فارسی فراوان به کار رفته است، اما کم نیستند شاعران و نویسندگانی که این‏ عنصر
را در بیان اندیشه و انتقال مفاهیم ذهنی‏ خویش به کار برده و به صورت آفرینش یک‏
تصویر زیبا و هنرمندانه توجهی نداشته‏اند.

هم‏چنین شاعران و نویسندگان بسیاری نیز بوده‏اند که از تشبیه در طرح
دیدگاه‏های‏ طنزآمیز خود،صرفا برای زشت‏تر و مضحک‏تر جلوه دادن آن‏چه توصیف‏
می‏کنند،بهره گرفته‏اند.برای ارائه‏ی‏ تعریفی دقیق‏تر از آن‏چه در این
گفتار،«تشبیه‏ طنزآمیز»نامیده می‏شود،ضمن مروری‏ کوتاه بر تعاریف رایج تشبیه و
ارکان آن، اجزای مشترک آن را با تشبیهات طنزآمیز مقایسه می‏کنیم.

الف)«بلاغت و شگفتی تشبیه،ناشی‏ از پیوندی است که گوینده‏ی سخنور بین یک‏ امر
معمولی و یک امر عالی و خیالی و موجودی شگفت‏انگیز و ممتاز به بهترین‏ تعبیر برقرار
می‏کند و ما را از عرصه‏ای پست‏ به پهنه‏ای متعالی می‏رساند»(معانی و بیان، ص
26).صفت ممتازی که به عنوان وجه‏ شبه در نظر گرفته می‏شود در مشبّه‏به باید بارزتر
باشد.ذهن ما نیز این برتری و تعالی‏
رشد آموزش زبان و ادب فارسی » شماره 87
(صفحه 45)

(به تصویر صفحه مراجعه شود) مشبّه‏به را پذیرفته است.حال اگر در تشبیهی‏ این
تناسب دگرگون شود و به جای برتری و تعالی،اتبذال و انحطاط مشبّه‏به مورد نظر
باشد،با طنز سروکار داریم.وجه شبه نیز، اگرچه در مشبّه جنبه‏ی ادعایی و اغراق‏آمیز
می‏یابد،«اما در هر مورد همان صفتی است‏ که منظور گوینده باشد.از این جهت است‏ که
در مورد مدح و ستایش یا هجو و نکوهش‏ و هم‏چنین در مورد سخن جدّی یا کلام‏ شوخی و
فکاهی وجه شبه مختلف می‏شود» (فنون بلاغت...ص 822).مثال‏های زیر اختلاف وجه شبه را
با وجود یکی بودن‏ مشبّه‏به بهتر توضیح می‏دهد:

نیرنگ چرخ چون گل رعنا در این چمن‏ خون دل از پیاله‏ی زر می‏دهد مرا

مشبّه:چرخ

مشبّه‏به:(-رعنا)

وجه شبه:دورویی(با توجه به درون‏ سرخ و بیرون زرد گل رعنا)1
قبای حسن‏فروشی
تو را برازد و بس‏ که هم‏چو گل همه آیین رنگ و بو داری

(دیوان حافظ،8/644)

مشبّه:تو

مشبّه‏به:گل

وجه شبه:زیبایی

ب)مشبّه‏به نیز ممکن است در موارد مختلف تغییر یابد؛«مثلا هرگاه قدّوقامت‏ کسی
را در اعتدال،بلندی و راستی‏قامت به‏ سرو تشبیه کنند نشان تعریف و ستایش،امّا اگر
چنار و درخت تبریزی را مشبّه‏به قرار دهند علامت مذمّت یا شوخی و مزاح است» (همان،ص
822)در مثال زیر شاعر هنگام‏ ستایش از زیبایی دهان معشوق،آن را به‏ غنچه مانند کرده
است:

تشبیه دهانت نتوان کرد غنچه‏ هرگز نبود غنچه بدان تنگ‏دهانی

(دیوان حافظ،3/574)

مشبّه:دهان

مشبّه‏به:غنچه

وجه شبه:زیبایی و تناسب

دهان(مشبّه انسانی)،به مشبّه‏به غیر انسانی مانند شده است و صفت ادعایی‏
مشترک،تعالی و ارتقای سطح زیبایی مشبّه‏ را در پی دارد.اما در نمونه‏ی زیر
مشبّه‏به‏ موجب تنزل سطح مشبّه شده است:

مدام منجلاب دهانش باز می‏شد و بسته‏ می‏شد و از پشت سنگر آرواره و از
لابه‏لای‏ برج و باروی ویران دندان‏های سیاه و کرم‏خورده‏اش شلیک فحش و ناسزا بود
که...به سروصورت بقال بینوا می‏بارید.

(سروته یک کرباس،ج 2،ص 7)

مشبّه:دهان

مشبّه‏به:منجلاب

وجه شبه:پلیدی و زشتی(در نکوهش‏ سخنان زشتی که بر زبان می‏آید،دهان به‏ منجلاب
مانند شده است.)

بنابراین،درمی‏یابیم وجه شبه و مشبّه‏به‏ ممکن است به‏جای آن‏که زیبایی،تعالی و
برتری مشبّه را بیان کنند،بیانگر انحطاط و ابتذال مشبّه شوند و خلاف آن‏چه را که
ذهن‏ مخاطب از تشبیه انتظار دارد،عرضه کنند. گوینده‏ی سخنور،در تشبیه ادبی،یک‏
تابلوی زیبا و هنرمندانه در برابر چشمان ما ترسیم می‏کند،اما شاعر و نویسنده‏ی‏
طنزپرداز با زیرکی و ظرافت خاصّی،تصویر اصلی را در ذهن ما معکوس و دگرگون جلوه‏
می‏دهد.

رشد آموزش زبان و ادب فارسی » شماره 87 (صفحه 46)

یک تن از مجلسیان...،که زیاد این‏ طرف و آن طرف می‏دوید و نخود هر آشی‏
بود،چون متوجه بی‏اعتنایی امیر گردید خود را بوزینه‏وار به میان انداخت و با چنان‏
صدایی،که گویی صدای توپ است که از سوراخ شیر سماوری بیرون می‏آید،آواز
برداشت...(قصه‏ی ما به‏سر رسید، ص 392)

ج)تشبیه،ارائه‏ی تصویری خیال‏انگیز از مشبّه است.این تصویر خیال‏انگیز، همواره
با اغراق همراه است.در تشبیهات‏ ادبی،جهت این اغراق متعالی و مثبت است‏ اما در
تشبیهات طنزآمیز،منفی و کاهنده.

طنزپرداز با این روش،معنی خرد را بزرگ می‏گرداند و معنی بزرگ را خرد؛نیکو را در
خلعت زشت باز می‏نماید،و زشت را در صورت نیکو.به عبارت دیگر،همه‏ی‏ تناسب‏ها و
نظم‏های رایج و مورد انتظار را درهم می‏ریزد:

بر جمله‏ی این محسّنات،عینکی را باید افزود که به مدد مقادیری سیم و طناب به‏
لاله‏ی گوش پیوسته و هم‏چون سوارکاری‏ ناشی بر زین دماغ آن بزرگوار مستقر گشته‏
است(طنزآوران امروز ایران،صص 172- 272)

در تشبیهات ادبی،مخاطب از همانندی‏های پیش‏بینی نشده‏ای که در ساختمان تشبیه
کشف می‏کند،لذت‏ می‏برد.اما گوینده‏ی طنزپرداز،جهت این‏ همانندی‏ها را تغییر می‏دهد
و البته این تغییر جهت در کلام،موجب شگفتی خواننده و لذت هنری او می‏گردد و نه صرفا
ادعای‏ همانندی میان دو یا چند چیز.در نمونه‏ی‏ زیر:

[رئیس انجمن...]لحظه‏به‏لحظه‏ خاموش می‏ماند و از پس آن عینک دودی‏ کذایی،نگاه
نافذ خود را به گور دبیر آفاق‏ می‏دوخت و از بطون توبره‏ی ابتکار،مانند مارگیران
معرکه‏گیر...ابیات آبدار بیرون‏ می‏انداخت(آسمان و ریسمان،ص 62).

تشبیه ابتکار به توبره موجب تنزل سطح‏ مشبّه شده و تشبیهی خلاف انتظار مخاطب‏
پدید آورده است.هم‏چنین مفهوم ابداع و نوآوری(ابتکار)،با اضافه شدن به واژه‏ی‏
توبره نقض می‏شود و اساس شکل‏گیری طنز در همین نکته نهفته است.

بنابر آن‏چه گفته شد،مهم‏ترین ویژگی‏ تشبیهات طنزآمیز برهم زدن تناسب‏های رایج‏
و مورد انتظار میان مشبّه و مشبّه‏به است و اغلب،مشبّه‏به در سطحی نازل‏تر از
مشبّه‏ ظاهر می‏شود.شالوده‏ی تشبیه طنزآمیز بر اغراق استوار است:

1.اغراق در تحقیر:(بی‏ارزش کردن‏ موضوع بحث،از طریق بد جلوه دادن قدّو قامت یا
شأن و مقام او):این جوان‏ نمک‏نشناس را مانند موشی،که از خمره‏ی‏ روغن بیرون کشیده
باشند،بیرون انداختم.

(شاهکارها،ج 2،ص 811)

2.اغراق در بزرگ‏نمایی.(در توصیف‏ یک تصویر زشت به گونه‏ای مبالغه‏آمیز و
زشت‏تر از آن‏چه که هست):

غاز گلگونم لخت‏لخت و قطعة بعد اخری طعمه‏ی این جماعت کرکس‏صفت‏ شده و کأن لم
یکن شیئا مذکورا در گورستان‏ شکم آقایان ناپدید گردید(شاهکارها، ج 2،ص 611).

مشبّه:شکم

مشبّه‏به:گورستان

وجه شبه:نابود کردن و از بین بردن

ارباب و نوکر همه مانند سگ نازی‏آباد خودی و بیگانه را می‏گرفتند و می‏گزیدند و
می‏دریدند(فلتشن دیوان،ص 36).

وجه شبه:مزاحمت و آزار رساندن به‏ دیگران‏2

د)طنزپردازان غالبا مقولات مبتذل، زشت و کراهت‏آور را برای مقایسه‏
برمی‏گزینند.در مقولات زشت،تصاویر حیوانات و حشرات رواج قابل ملاحظه‏ای‏ دارد.بدین
ترتیب ویژگی دیگر تشبیهات‏ طنزآمیز،تقلیل صفات انسانی است. به این منظور،مشبّه‏به
معمولا از میان‏ حیوانات،حشرات یا اشیا برگزیده می‏شود، در حالی که مشبّه،انسان یا
یکی از صفات و حالات اوست.صرف انتخاب مشبّه‏به از میان حیوانات و اشیا ملاک طنزآمیز
بودن‏ تشبیه نیست،بلکه هرگاه ویژگی مشترک‏ میان مشبّه و مشبّه‏به صفتی مبتذل،زشت و
کراهت‏آور باشد و هم‏چنین مشبّه‏به صفات‏ برجسته‏ی مشبّه را معکوس و دگرگون جلوه‏
دهد،می‏توان نشانه‏های تشبیه طنزآمیز را در آن جست‏وجو کرد.در مثال:

دانا چو طبله‏ی عطار است،خاموش و هنرنمای(گلستان سعدی،ص 181).

مشبّه:انسان

مشبّه‏به:غیر جاندار

وجه شبه:هنرنمایی در عین خاموشی

مقصود شاعر از همانندی دانا به طبله‏ی‏ عطار،ستایش از شخص داناست،نه بیان‏
شباهت‏های یک موجود زنده به چیزی‏ بی‏جان برای نکوهش یا تمسخر او.

امّا در هریک از نمونه‏های زیر نویسنده‏ می‏خواهد تصویری طنزآمیز با هدف نکوهش‏
و تمسخر ارائه کند:

گردنش مثل گردن همان غاز مادر مرده‏ای بود که همان ساعت در دیگ مشغول‏ کباب شدن
بود...(شاهکارها،ج 2، ص 501)

مشبّه:انسان

مشبّه‏به:حیوان

وجه شبه:لاغری و درازی(اغراق در تحقیر از طریق بد جلوه دادن هیات ظاهری‏
مصطفی).

مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی‏ سرخ و سیاه شد و بالأخره صدایش مثل‏ صدای
قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نی‏ پیچ حلقوم بیرون آمد(شاهکارها،ج 2، ص
701).

رشد آموزش زبان و ادب فارسی » شماره 87 (صفحه 47)

مشبّه:انسان

مشبّه‏به:غیر جاندار

وجه شبه:بریده‏بریده بودن و کم و زیاد شدن(اغراق در تحقیر و بد جلوه دادن
اعمال‏ و رفتار مصطفی،تغییر آهنگ صدای‏ مصطفی در اثر خجالت و کم‏رویی هنگام‏ سخن
گفتن به صدای بریده‏بریده‏ی قلیان‏ ماننده شده است).

غاز گلگونم لخت‏لخت و قطعة بعد اخری طعمه‏ی این جماعت کرکس‏صفت‏ شده و کأن لم
یکن شیئا مذکورا در گورستان‏ شکم آقایان ناپدید گردید(شاهکارها،ج 2، ص 611).

مشبّه:انسان

مشبّه‏به:حیوان

وجه شبه:نابود کردن و از بین بردن‏ (اغراق در بزرگ‏نمایی).

هدف نویسنده از کاربرد این تصاویر، تشبیه عوالم حیوانی برخی از مردم به زندگی‏
جانوران و در نهایت انتقاد،استهزا و هشدار دادن است.طنزپرداز به کمک تصاویر
حیوانات،مقاصد جاه‏طلبانه‏ی انسان را-که‏ او به آن‏ها افتخار می‏کند-تحقیر می‏کند و
از قدر و منزلت آن‏ها می‏کاهد و ارزش راستین‏ آن‏ها را نمایان می‏سازد.

گاه ممکن است کتابات و تغییرات‏ عامیانه در ساختمان این تشبیهات،در جایگاه
مشبّه‏به قرار گیرند.این نمونه‏ها اگرچه ظاهرا تشبیه به‏شمار می‏آیند،اما بیش‏تر
مفهومی کتاب‏آمیز دارند.

این جوان نمک‏نشناس را مانند موشی، که از خمره‏ی روغن بیرون کشیده باشند، بیرون
انداختم(شاهکارها،ج 2، ص 811).

مثل موش:ظریف،ترسیده.مثل‏ موش آب‏کشیده:به باران تصادف کرده و تر شده.(امثال و
حکم،ص 1941).

تشبیهات طنزآمیز،در برخی موارد ارزش انتقادی دارند:

مانند فرفره‏ی کودکان،که مدام به وزش‏ باد می‏چرخد...،فلتشن دیوان هم امروز
مشروطه بود فردا مستبد می‏شد،صبح به‏ موی دموکرات قسم می‏خورد و هنوز آفتاب‏ غروب
نکرده بود که سنگ اعتدال را به سینه‏ می‏زد...(قلتشن دیوان،ص 07).

دهان بی‏دندان اجل مانند لانه‏ی عقرب‏ باز بود و چنان به نظر می‏آمد که باز
مشغول‏ فحش دادن است(قلتشن دیوان، ص 061.

گام نیز در حد یک مقایسه‏ی کمیک باقی‏ می‏مانند و برای بیان خنده‏دار رذایل
اخلاقی‏ یا تمسخر وضع چهره و لباس یا شیوه‏ی‏ گفتار به کار می‏روند:

آقای فرنگی مآب ما به یخه‏ای به بلندی‏ لوله‏ی سماوری که دود خط آهن‏های نفتی‏
قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله‏ی سماورش‏ هم درآورده بود در بالای طاقچه‏ای نشسته‏
و در تحت فشار این یخه،که مثل کندی بود که به گردنش زده باشند،در این تاریک‏ روشنی
غرق خواندن کتاب رمانی بود(یکی‏ بود و یکی نبود،ص 23).

[فلتشن دیوان‏]...نعره‏هایی از جگر می‏کشید که آدم تعجب می‏کرد چه طور حنجره‏اش
پاره نمی‏شود،مانند سماوری که‏ از زور جوش و غلیان به حرکت آمده باشد جلو می‏رفت و
عقب می‏آمد و...فحش‏هایی‏ از تنوره‏ی حلقومش بیرون می‏ریخت... (فلتشن دیوان،ص
47).

پی‏نوشت‏ها

(1).معنی:نیرنگ چرخ را ببین که مرا در جام زرین‏ خون‏دل می‏دهد(در عین ناز و
تنعم خون دل‏ می‏خورم.دویست و یک غزل صاحب،ص 94)

(2).سگ ناژی‏آباد:به لحن توهین،کنایه از کسی که‏ مزاحم مردم شود و به همه آزار
رساند.(فرهنگ‏ فارسی عامیانه،ص 619)

منابع و مآخذ

1.پلارد،آرتور:طنز،ترجمه‏ی سعید سعیدپور، چاپ اول،تهران،نشر مرکز،8731

2.تحلیل،جلیل،معانی و بیان،چاپ هشتم، تهران،مرکز نشر دانشگاهی،6731

3.جمال‏زاده،سید محمد علی،یکی بود و یکی‏ نبود،چاپ اول،تهران،سخن،9731

4.-،قلتشن دیوان،چاپ اول،تهران، سخن،9731

5.جوادی،حسن،تاریخ طنز در ادبیات فارسی، چاپ اول،تهران،کاروان،4831

6.حافظ،شمس الدین محمد،دیوان،چاپ اول، تهران،زوار،9631

7.حلبی:علی اصغر،تاریخ طنز و شرح طبعی در ابیان و جهان اسلامی،چاپ اول،تهران،
بهبهانی،7731

8.سعدی،مصلح الدین،گلستان،چاپ پنجم، تهران،ققنوس،8631

9.شفیعی کدکنی،محمد رضا،مفلس کیمیافروش، چاپ دوم،تهران،سخن،4731

01.صلاحی،عمران،طنزآوران امروز ایران،چاپ‏ هفتم،تهران،مروارید،1831

11.کریمی،امیربانو،دویست و یک غزل صائب، چاپ سوم،تهران،زوار،1731

21.نجفی،ابو الحسن،فرهنگ فارسی عامیانه، چاپ اول،تهران،نیلوفر،1731

31.همایی،جلال الدین،فنون بلاغت و صناعات‏ ادبی،چاپ سیزدهم،قم،نشر هما،6731

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳

 

واژه های
پارسی در زبان تازی

«الف»

ابریق:آبریز(آفتابه و ظرفی که از آن‌ آب یا شراب
ریزند).

ابریسم:ابریشم(ابریشم و پارچهء ابریشمین)

ابستاق:اوستاک(اوستا کتاب مذهبی

زردشتیان است که شامل 5 بخش

باشد:یشتها،و یسپرد،و ندیدا دو

خرده‌اوستا و یسنا(که شامل

گاتهاست).

آ

واژه‌های پارسی‌ در زبان تازی

«الف»

ابریق:آبریز(آفتابه و ظرفی که از آن‌ آب یا شراب ریزند).

ابریسم:ابریشم(ابریشم و پارچهء ابریشمین)

ابستاق:اوستاک(اوستا کتاب مذهبی

زردشتیان است که شامل 5 بخش

باشد:یشتها،و یسپرد،و ندیدا دو

خرده‌اوستا و یسنا(که شامل

گاتهاست).

ابازیر:ابزار-بوی افزار-ادویه

که در دیگ و غذای پختنی ریزند

و بدان دیگر افزار نیز گویند.

ابرقوه:ابر کوه(بالای کوه و نام

محلی است در اصفهان)

ابلق:أبلک(هر چیز دو رنگ را گویند

عموما و سیاه و سفید را خصوصا) أترج:ترنگ(ترنج،نوعی از مرکبات

که از پرتقال بزرگتر است)

أترنج:ترنگ(نام میوه‌ای از مرکبات

که از پرتقال درشتتر است)

آجر:آگور(خشت پخته)

اخترش:خراش(از خراش برداشتن

باب افتعال ساخته‌اند یعنی خراش

برداشت)

آذریون:آذرگون(نام گلی است

سرخرنگ و نام نوعی از لاله یا

شقایق سرخ نیز می‌باشد)

آذری:آذربیاجانی(منسوب به-

آذربایجان)

آذربایجان:آذربایجان-آذر-

آبادگان-آتورپاتیکان(نام

استانهای سوم و چهارم ایران)

ارجوان:ارگوان(ارغوان نام درختی

است که گل‌های سرخ دهد.)

ارندج:ارنده(پوستیکه موهای آن

رندیده شده و پیراسته گردیده است)
دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه
تهران » شماره 91 (صفحه 366)

ارزن:ارژن و أرجن نام درختی است

بیابانی که چوب سختی دارد،

دشت ارژن و ارزورم وارزنة الروم

بمناسبت داشتن این نوع درخت

بدین نام معروف گردیده است).

از درخت:آزاد درخت(شاید درخت

سرو باشد که بآزادگی مشهور

است)

آس:یاس(نام گلی است برنگهای‌ مختلف که بوی خوشی دارد)

اساطین:جمع اسطون:استون(ستون

و پایه هر چیز)

اسرب:اسرب:(سرب یکی از

فلزات خاکستری‌رنگ و نرم

است)

اسفیداج،اسفیداب:(سفیداب

است که زنان بر روی مالند)

استاذ:استاد(آموزگار و آموزاننده

باشد و همچنین دانندهء صنعتی از

امور کلیه و جزئیه را استاد گویند) استبرق:استره(پارچه پشمین زبر) اساورة:جمع
اسوار(سواران و

سوارکاران)

اسفنط:اسپنت(اسفند نام نوعی

شراب است)

استار:چهار(عدد 4)

اشنان:اشنان(گیاهی است که بدان

رخت شویند و بعد از طعام خوردن

نیز بدان دست شویند.

اصفهان:اسپهان(نام شهری که مرکز استان دهم ایران است)

افریز:افریژ(نردهء اطراف هر چیز را

گویند)

افستا:اوستاک(اوستا کتاب دینی

زرتشتیان است)

افیون:اپیون(تریاک یا شیره گیاه

خشخاش)

اقلید:اکلید(کلید یا در بازکن)

انبار:انبار(جای انباشتن و ریختن

کالا و دانه‌ها)

انبج:انبه(نام میوه‌ایست که بیشتر از

آن ترشی می‌سازند)

انموذج:نموده(از نمودن و نشاندادن

که به معنی نمونه بکار میرود و جمع

آن در عربی نماذج میآید)

انجر:لنگر(نام وزنه و آهن گران و

سنگینی است که پس از توقف

کشتی در بندرگاه از آن بیاویزند

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 367)

تا حرکت نکند

اوج:اوگ(بلند و بالا در برابر پایین

و نغمه‌ای از موسیقی)

آئین:آیین(رسم و رسوم و آداب

و سنن)

ایوان:ایوان(طاق و صفه را گویند

مانند:ایوان مداین و طاق کسری

«ب»

باطیه:باتیه(بادیه،ظرف گود و عمیق

و بزرگ شراب،شاید با لفظ باده

نیز مرتبط باشد)

بابوج:پاپوش(نوعی کفش،و

پارچه‌ای که چوپانان و کاروانیان

برای جلوگیری از سرما بپای خود

پیچند)

باغ:باغ(باغ یا درختستان یا گلستان

معروف است)

بالغا:پایها(دست و پای گوسفند)

باج:با(آش)

باذرنجویه:بادرنگویه(گلی بنام

بالنگو)

بادق:باده(شراب و می را گویند)

بابونج:بابونه(گیاهی است معروف

که آنرا بعربی اقحوان گویند.

و بوئیدن آن خواب آورد و گلی

سفید و پربرگ است)

باری:بوریا(حصیری که از نی شکافتهء

مخصوص سازند)

بادغیس:بادخیز(نام یکی از شهرهای

خراسان

باشق:باشه(بازشکاری)

بادنجان:بادنگان(نباتی است که

میوهء آنرا سرخ نموده از آن

خوراک پزند)

ببغاء:ببغا(طوطی است).

بجاد:بیجاد(بیجاد یا بیجاده بمعنی

کهرباست و برخی گویند سنگریزه-

ایست سرخ مانند یاقوت اما

بسیار کم‌بهاست و آن نیز کاه

می‌رباید و بعضی گویند بیجاده

آنست که پر مرغ را جذب نماید. بخت:بخت(اقبال و پیشامد روزگار) بخت:بختی(اشتران
خراسانی)

بد:بوتا(بودا و بت و شاید باود عربی

که به معنی بتی است بهم مرتبط

باشند)

بربط:بربت(نام سازی است مشهور،

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 368)

و برخی گویند نام ساز عود است

و آن طنبور مانندی است با کاسهء

بزرگ و دستهء کوتاه)

برذون:بردون(اسب نر تندرو)

برق:بره(بچه گوسفند)

برخاش:پرخاش(بکسی برگشتن و

با بیمهری سخن گفتن)

بزرج:بزرگ(بزرجمهر:بزرگمهر نام

وزیر معروف انوشیروان بنابراین

بوذرجمهر غلط است.

برید:بردیده‌دم(به معنی اسب بریده

دم که پست چاپار را بدان میبرده‌اند

برای آنکه چابک باشد موهای دمش

را می‌بریده‌اند اکنون به معنی پست

است.)

برزخ:برزک(به معنی بلندی و فاصلهء

میان دو چیز

برنامج:برنامه(دستور کار و برنامه کار بردج:برده(کسی را که خریده باشند

یا در جنگ گرفتار نموده باشند

برده گویند.)

برجار:پرگار(پرگار،فرگار،

بیکار و بیجار(ابزار رسم و نقاشی) بزماورد:برم‌آورد(گوشت پخته و

تره و خاگینه باشد که در نان نازک

پیچند و مانند نواله با کارد پاره‌پاره

کنند و مانند ساندویچ خورند.)

بستان:بوستان(باغ،و گلستان و

جای پر از گیاه و گل و درخت

باشد).

بسطام:اوستام(گستهم نام دائی

خسرو پرویز و نام یکی از شهرهای

ایران).

بشتخته:پیشتختی(شاید فرشی بوده که‌ به پای تخت میگسترده‌اند.)

بط:بت(مرغابی)

بقم:بکم-چوبی سرخرنگ که

رنگرزان بدان پارچه رنگ کنند. بلور:بلور(شیشه)

بلاس:پلاس(جامهء پشیمینه‌ای بود که

درویشان پوشند،گستردنی

پشمینه‌ای باشد که بدان جاجیم

گویند)

بلوص:بلوچ(نام قبائلی در ایران و

پاکستان)

بنفسج:بنفشه(نام گلی است که معروف

است و ریشهء آن خاصیت داروئی دارد) بنج:بنگ(نام گیاهی است که برگ

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 369)

آن مخدر است و دانهء آنرا چرس

گویند)

بند:بند(درفش بزرگ)

بوتقه:بوته(کورهء آزمایشگاهی)

بوس:بوس(بوسه و بوسیدن)

بوجی:بوزی یا بوجی،(نوعی کشتی

کوچک)

بهو:بهوپال(صفه و ایوان و کوشک

و سالن بسیار بزرگ را گویند)

بهرج و نبهرج:نبهره(پول ناسره و

هر چیز باطل و ناسودمند)

بهرامج:بهرامه(گل بیدمشک)

بهرمان:بهرمان(یاقوت سرخ و

بافته ابریشمی الوان و گل کافیشه

را نیز گویند که کاجیره باشد)

بیزره:بازداری(شغل و پیشه و پرورش

و نگهداری بازشکاری).

بیذق:پیاده(از مهره‌های شطرنج)

«ت»

تاختج:تاخته-تافته.تابیده شده و

نخ تابدار و ریسمان بافته و پارچه. تبابین:جمع تبان-تنبان،شلورا و

پای جامعه

تخت:تخت(وسیله‌ایست معروف که

از چوب و فلزات سازند و بر آن

نشینند.)

تختج:تخته.قطعه چوب پهن و مسطح،

لوح ورق کاغذ،ابزار بازی نرد. تریاق:تریاک-معجونیست که از مواد

گوناگون ساخته میشود و در

داروئی بکار میرود.و شیره

خشخاش را که ماده‌ای تلخ است

نیز تریاک گویند.

تسربل:سربال-شلوار:شلوار و

جامه‌ای که پوشیده شود از باب

تفعلل.

تسمه:تسمه-چرم خام و دوال را

گویند،برخی کمربند را نیز تسمه

خوانند.

تنور:تنور-جای نان پختن

توث:توت-میوه‌ایست معروف که

انواع و اقسام بسیاری دارد.

«ث»

ثرید:ترید و تلیت-نانی که در آب-

گوشت و میعات دیگر خرد کنند

و با قاشق خورند.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 370)

«ج»

جاموس:گاومیش-حیوانی بین

گاو و میش.

جاه:جای،جایگاه و جاه و مقام.

جاورس:گاورس-گارس و

گارسک که دانه‌ای است باندازهء ارزن

ولی خاکستری‌رنگ که در شالیزار

روید و با برنج مخلوط گردد.

جره:جره-خمچه و سبو.

جردق:گرده-گردهء نان.

جرمازج:گرمازده-خوراکی که

برای گرمازده فراهم سازند.

جربان:گریبان.

جرداب:گرداب.

جرموق:سرموزه-کفشی رویین که

کفش اصلی را برای گل‌آلود شدن

در آن میکرده‌اند.

جروهق:گروهه-گلوله‌ای گلین که با

کمان میافکنده‌اند و به آن کمان

گروهه میگفته‌اند و هر نوع کمان

مانند گلولهء تفنگ و گلوله ریسمانی

و گلوله پنبه‌ای و گلوله بازی.

جریب:گری ده قفیز و یا هزار 0001

متر مربع.پیمانهء زمین و چیزهای

دیگر مانند:گز و متر.

جرجان:گرگان یکی از شهرهای

آبادان شمال ایران.

جربز:گربز:حیله‌گر و دلیر و زیرک و

دانا و بزرگ و افراطکار.

جرز:گرز-عمود آهنین و چماق چوبین‌ جره:گره.

جزاف:گزاف بیهوده و هرزه و

بیحساب و بسیار.

جص:گچ-گچ ساختمان.

جلنجبین:گل و انگبین-نوعی شیرینی

که در آن گلاب میریخته‌اند.

جلاب:گلاب.

جلنار:گلنار-گل انار،و گلهای

قرمزی که مانند گل انار است.

جلسان:گلشن و گلستان-باغ و گلستان‌ جلخ:چرخ-ابزار تند کردن،تیغ

تراشیدن.

جلجل:جلجل زنگوله و سینه بند اسب

که در آن زنگها نصب کند و بر

سینهء اسب بندند.

جل:گل.

جلاهق:جولاهک-ریسمان توده‌ای

که جولا و بافنده را بکار رود.

جناح:گناه-گناه.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 371)

جوهر:گوهر و آن مروارید است که

بعربی لؤلؤ گویند و اصل نژاد را

نیز گویند.

جورب:گورب-جوراب و پوشش

پای و پاتیابه که برای جلوگیری از

سرما پوشند.

جوز:گوز-گردو،و گردکان.

جوزینج:گوزینه-حلوا و شیرینی که

از مغز گردکان پزند.

جوذر:چادر-خرگاه و خیمه.

جوسق:کوشک-کاخ و قصر.

جوشقان:کوشکان نام دهی است.

جوزق:گوزه-غلاف و غوزه

خشخاش و پنبه و پیلهء ابریشم

جوالق:جمع جولق-جولخ-بافتهء

پشمین که از آن خرجین سازند و

مردم فقیر و قلندران نیز پوشند.

جهار:چهار.

جهبذ:گهبد:گاهبد-تقویم‌دان،

مأمور تنظیم اوقات،و صراف.

«ح»

حباری:هبر یا ابر-نام پرنده‌ایست

که بدان چرز گویند و کمی از مرغ

خانگی بزرگتر است بکودنی و

نادانی شهرت دارد.گویند وقتی

از روی تخمش برخیزد آنها را

فراموش کند و بر روی تخم پرندگان

دیگر نشیند.

حرباء:خورپای-پاینده و مراقب

خورشید آفتاب‌پرست-حیوانی

شبیه سوسمار.

«خ»

خامیز:خامیز-نام خورشی است. خان:خان-خانه و کاروانسرا.

خربندج:خربنده-کسی که چارپایان

بکرایه دهد.

خرم:خرم-شاد و مسرور.

خربز:خربوزه-میوه معروف.

خرج:جمع خرجین:خورگین که از

خورگ و خور گرفته شده که به

معنی جوالی است که کاه و امثال

آن در آن ریخته شود،و اکنون

خرجین به ظرفهای پشمین گفته

میشود که دو طرف دارد و بر روی

چارپایان انداخته در آن کالا نهند. خز:خز نام جانوریست که از پوست

آن پوستین سازند.

خزامی:خزاما-گل شب‌بوی صحرائی. خسروانی:خسروانی:بادهء ناب و

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 372)

پارچه ابریشمین بسیار نازک.

خشخاش:خشخاش نوعی از شقایق

که گلهای سفید یا بنفش دارد و

تریاک را از گرز آن میگیرند.

خشکنان:خشک‌نان-نان خشک و

نان خوشکار نان سبوسدار است. خف:کفش-نوعی از پای‌افزار.

خلخال:خلخال-پای‌آور نجن و

زیورهائی که بپا کنند.

خلنج:خلنگ-نام درختی است که

از چوب آن ظروف چوبین ساخته

میشود و سنگهای گرانبها و

جانوران رنگارنگ را نیز خلنگ

گویند.

خمن:همانا،یا گمان-تخمین زدن. خندق:کندک-گودال بسیار بزرگی

که در اطراف شهرها از ترس‌ یورش دشمن میکندند و پر از آب

میکردند.

خنجر:خونگر کارد و شمشیر و امثال

آن.

خنیاجر:خنیاگر-رقاص و پایکوب

و دست‌افشان.

خوان:خوان-سینی و طبق و سفره

و نیز غذا و خوردنی.

خورنق:خورنه-خورنگاه به معنی

خوردنگاه یا انجمن باده‌گساری

و نام کاخ بهرام‌گور در حیره است. خور:خور-خلیج.مانند:خور موج

خلیج امواج.

خوزه:خود-کلاه آهنین که در جنگ

بر سر نهند.

خوذ:هوز-نام قومی که در

خوزستان می‌زیسته‌اند

خیری:هری-هریک پهلوی-گل

شب‌بو و گل همیشه بهار را گفته‌اند

و در شعر اعشی زرد آن اراده شده

ولی برنگهای سیاه و بنفش و سفید

و سرخ می‌باشد.

خیم:خیم پهلوی-سرشت و خلق و

خوی.

خیاز:خیار-میوه‌ای معروف.

خیزران:خیزران-نوعی از چوب

و نی باشد که بخم شدن نشکند و

از آن تازیانه سازند.

«د»

داشن:داشن-عطا و بخشش.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 373)

دانق:دانگ-دانه و یک ششم از

خانه و باغ و امثال آن و جمع آن

دوانیق می‌باشد.

دارین:دارین-نام روستائی است

در عمان که به معنی کهنه و باستانی

می‌باشد.

داموق:دمک-دمه،بمعنی نفس.

دارابجرد:دارابگرد-یکی از شهر-

های ایران

دبج:دیبه-دیبا.

دجله:دیگله-تیگره(پهلوی)-در

فارسی دری(ت)به(د)و(ر)به

(ج)تبدیل شده و در عربی(ی)

حذف شده است.نام رودی است

بزرگ که از کوههای ترکیه

سرچشمه گرفته از کشور عراق

میگذرد،و در شهر قرنه با رود

فارت بهم‌پیوسته پس از مشروب

نمودن عراق در خرمشهر به اروند

رود میریزد.

دخرص:تخریص-تیریز و تیریج-

لبه‌های پارچه که رویهم می‌نهند و

میدوزند.

دخدار:تخت‌دار-پارچهء سیاه و

سفیدی که بر روی تخت اندازند. دختنوس:دختنوش-نامی که برای

دختران برگزینند.

درابنه:دربانان.

درمک:درمک-نوعی نان

دروغ:دروغ-سخن نادرست.

درفش:درفش-پرچم بزرگ.

دروب:جمع درب-در بند ولی

اکنون درب و دروب در عربی

بمطلق راه گفته میشود.

دزداد:دژدار-نگهبان دژ-دژبان

محافظ قلعه.

دست:دشت-فضای بیابان و پای

کوه.

دستور:دستور-قاعده و قانون-

قانون اساسی

دستاران:دستاران-اجرت و مزدی

که پیش از کار کردن بمزدوری

دهند و شاگردانه و مژدگانی را

هم گویند.

دسکره:دستگرد-کاخی که اطراف

آن خانه‌هائی ساخته شده باشد

و خاص پادشاهان باشد.

دستجه:دسته-دسته‌گل و مانند آن.
دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران
» شماره 91 (صفحه 374)

دستینج:دستینه-امضاء.

دشمان:دشمن-بداندیش-بدخواه. دفتر:دیپتر-آنچه در آن نویسند از

قبیل کتاب و دفتر از دیپ و دب و

دف به معنی نوشتن.

دلهم:درهم-سیاه و تاریک.

دلق:دله-روباه.

دمق:دمه-باد و برف.

دوغباج:آش دوغ.

دولاب:دولاب-چرخاب،

دستگاهی که با چارپایان آب از

چاه بیرون آورند.

دورق:دورک-جام باده و ساغری

و نام قدیم بوشهر و سبوی دسته‌دار دواج:دواج-رختخواب و روی-

انداز.

دوق:دوغ-ماست رقیق و روان. دهقان:دهگان،خداوند دیه.

دهم:دخمه-تاریک و سیاه.

دهلیز:دهلیز-راهرو و دالان.

دهنج:دهنه-لگام و دهنهء اسب.

دیابوذ:دوبوذ:دوپود-پارچه‌ای که

با دو نورد بافته شده باد.

دیباج:دیباک از دپاک پهلوی-پارچهء

ابریشمین رنگین.

دیدبان:دیدبان-کسی که برای

مراقبت از حمله دشمن گمارده

شود.

دیوان:دیوان-انجمن بزرگان و

شاهان و وزیران و بمعنی وزارت-

خانه و ادارات.

دین:دین-روش و قوانین آسمانی

که بوسیلهء پیامبری بر مردم ابلاغ

شود.از اوستائی گرفته شده است‌ دیسق:دیسک-سینی نقره.

دیزج:دیزه-اسب و استر و خریرا

گویند که از کاکل تا دمش خط

سیاهی کشیده شده باشد و بمعنی

مطلق سیاه.

«ذ»

ذما:دم-آخرین دم،دم بازپسین.

«ر»

راوق:راوک-ظرف پالودن شراب‌ راهنامج:راهنامه-راهنمای ناخدا

در کشتی.

رازیانج:رازیانه-دانه‌های خوشبوی

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 375)

گیاهی.

راختج:راخته-نوعی پارچه.

داقود:راکود-کاسهء آب‌خوری و

جام شراب.

رانج:رانه-جوزهندی.

رام:رام-روز 12 ماههای ایران که

در آن روز بشادی پردازند.

رامشینه:دامشن-شادی و خرمی

رباب:رواوه-از آلات موسیقی. رزدق:راسته(بازار)و رسته-رده

و اتاقها و حجره‌های بازار.

رزداق:روستا،دیه.

رسن:رسن-ریسمان و طناب.

رستاق:روستا،دیه و آبادی.

رصاص:ارزیز-سرب گویا این(ز)

ها در پهلوی(چ)بوده است.

رمق:رمه و رمک-گله گوسفند.

رمکه:دمگا-مادیان یا اسب ماده. رند:رند-درخت مورد.درخت

غار را نیز گویند که برگهایش از

برگ بید درشت‌تر است.

رونق:روانگ-رواج و پیشرفت و

زیبائی و زیور.

روزجار:روزگار-زمان،عمر،

جهان.

روذق:رودک-روده و درون مرغ

و گوسفند که در روغن پزند.

رواج:روا-روان و در گردش.

روزنامج:روزنامه،دفتر دخل و

خرج روزانه.

روزن:روشن-سوراخی که از آن

روشنائی بدرون آید.

روسم:روسم-نشانه و مهری که

مشگ شراب را با آن مهر می-

کرده‌اند.

رهوجه:رهواری-راه رفتن خوب

اسب.

رهوج:رهوارک-رهوار و تندرو. ری:ری-شهر ری.

«ز»

زاغ:زاغ مرغی است سیاه با منقاری

سرخ.

زاج:زاگ-ماده‌ای شبیه نمک. زایجه:زایچه جدول تولد در

اصطلاح ستاره‌شناسان.

زبرجد:زبرجد،یکی از سنگهای‌ گرانبها.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 376)

زبرک:زبره،پارچه‌ای خشن.

زرد:زره،لباس حلقه‌دار که بهنگام

جنگ بر تن کنند.

زرجون:زرگون-نامی از باده و

شراب یعنی طلائی‌رنگ.

زرنج:زرنگ:نام بخشی است در

سیستان

زرنیخ:زرنیک-ماده‌ای است سخت

و بدان زرنیق نیز گویند.

زرفین:زرفین-حلقه در.زلفین نیز

درست است.

زغفران:زفران-گیاهی است پیاز-

دار با گلهای بنفش و روشن و کلالهء

سر شاخهء آن دارای رشته‌هائی

است نارنجی و معطر بنام زعفران. زلابیه:زلیبیا-زولبیا نام حلوائی

است که با روغن زیتون یا روغن

کنجد و امثال آن پزند.

زمزمه:زمزمه-بآهستگی چیزی

خواندن و کلماتیکه مغان در محل

ستایش و مناجات با خدا و پرستش

آتش و چیزی خوردن بر زبان آرند زمهریر:زمهریر-بسیار سردکننده. زمرد:زمرد-نوعی
از سنگهای

گرانبها.

زماورد:بزم‌آورد-خواراکی است

که از گوشت و تخم مرغ سازند

و بدان لقمهء قاضی نیز گویند.

زمرده:زنمرده-زنی که از نظر

اخلاق و اندام مانند مرد باشد.

زنمرده:زنمرده-زن درشت‌اندام

و مردمانند.

زنبق:زنبه یا زنبک-گلی است سفید

که برگ گلهای آن دراز و خوشبو

است.

زنجبیل:ژنگویر-نام درخت راسن

است که آنرا فیلگوش نیز گویند.

ریشهء آنرا ریشه راسن و تخم آنرا

راسن گویند و در دارو بکار برند. زنفیلجه:زنبیل-ظرفی که از حصیر

بافته شود و در آن چیز نهاده و از

جائی به جائی برند.

زندیق:زندیک-زردشتی که احکام

دین زردتشت را از کتاب زند که

تفسیر اوستاست می‌گیرد.

زندفیل:ژنده‌پیل-پیل ژیان.

زور:زور-زور و دروغ.

زون:زون-نام بتی است.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 377)

زوذ:زود-زودباش،بشتاب

زورق:زورک-کشتی کوچک.

زهزهه:زهازه-زه‌زه گفتن.آفرین

گفتن.

زیر:زیر-صدای بلند در اصطلاح

موسیقی.

زی:زیّ-هیأت و شکل و اندام،

ولی امروزه در عربی بمعنی لباس

بکار می‌رود و جمع آن از یاء است‌ زیبق:و زئبق:ژیوه یا جیوه یا جیوک:

سیماب.

زیج:زیگ-ریسمانکار،از

اصطلاحات بنائی و آن نخی است

که با آن بنا را اندازه گیرند.

«س»

سابور:شابور-فرزند شاه و نام

بعضی از پادشاهان ساسانی.

سازج:ساده-ساده.

ساباط،شاباد-شاه‌آباد،یکی از

محله‌ها یا شهرهای مداین.

ساج:ساگ-درختی است که از

ساق آن ستون و سقف سازند.

سام:سیم-نقره.

سبیج:شبی-پیراهن سیاه یا جلیقه

سیاه.

سبج:شپه-شبق و شوق سنگ بسیار

سیاهی است که در سیاهی و

خوشرنگی بدان تشبیه کنند.

سبنجونه:آسمانگون-آبی‌رنگ،

پوستین آبی‌رنگ روباه.

ستوق:سه توق-سه طبقه یا سه لایه،

سه تو.

سجّیل:سنگ گل-گلی که تحت

فشار به سنگ درآید.

سجستان:سگستان-نام سیستان یا

نیمروز یکی از استانهای جنوبی

ایران.

سخت:سخت،محکم و استوار.

سختیت:سخت-محکم و استوار.

سدیر:سه دیر-خانهء سه گنبده یا سه

اطاقه یا سه دله زیرا دیر در پهلوی

بمعنی گنبد و اطاق است و سدیر

نام کاخ بهرام‌گور است.

سدر:سه در-نام بازی ویژه‌ای

بوده است

سذق:سده-جشن سده.

سذاب:سداب-گیاهی است داروئی

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 378)

مانند پودنه که آنرا بعربی ینجن

گویند.

سراب:سراب-زمین شوره که در

آفتاب میدرخشید و یا انعکاس و

شکست تابش خورشید در روی

زمین که بشکل آب بنظر می‌آید.

سرق:سره-ابریشم خالص.

سرقین و سرجین:سرگین-فضلهء

چهارپایان.

سراویل:جمع سروال-شلوار،

تنبان.

سرداب:سرداب-خانهء سرد،

خانه‌ای که در زیرزمین سازند که

در تابستان سرد و خنک باشد.

سرادق:سرادک-سراپرده و پرده- وپوش بزرگی که روی منزل کشند. سرج:سرک-زین
اسب.

سرموجه:سرموزه-کفش درونی که

کفش اولی را بری گل‌آلود نشدن

در آن کنند.

سردار:سردار-فرمانده سپاه.

سرایا:سرای-خانه‌ها،کاروان-

سراها.

سروات:سران-بزرگان-رجال. سرو:سرو-درختی است معروف. سفسیر:سمسار-پیک،رسول

پهلوان،ماهر و حق العمل کار.

سفتج:سفته-چک و سند و سفته.

سقر:سکار-دوزخ،شاید اذسکار

بمعنی آتش و ذغال برافروخته

آمده باشد.

سکرجه:سکره-کاسه‌ای گلین و

ظروف سرکه.

سکر:شکر،شیرینی معروف.

سکردان:شکردان-میز شراب.

سکباج:سرکه با-آش و خوراک

سرکه‌دار.

سکنجبین:سرکه و انگبین-سرکه

شیره.

سلحفاة:سولاخپای-لاک‌پشت.

سلجم:شلغم-نوعی از سبزیجات

که آنرا پزند و خورند.

سل:سل-بیماری ریوی.

سمرج:سه مره-سه بار-در سه بار

خرج گرفتن.

سمنجونه:آسمانگون-آبی‌رنگ

پوستین آبی‌رنگ روباه.

سمندر:سام‌اندر-جانوری است که

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 379)

در آتش متکون میشود و مانند

موش بزرگی است و برخی گویند

بشکل سوسمار و چلپاسه است،و

بعضی گویند نام مرغی است که

بهنگام مرگ آواز حزن‌آوری

سر میدهد چنانکه همنوعانش بدور

وی گرد آیند.آنگاه از منقار وی

آتشی جهد و وی را بسوزاند

سپس از خاکستر وی سمندر

دیگری بوجود آید.

سمسار:سمسار-بازرگان.

سماهیج:سه ماهی-جزیره‌ای در

دریا بنام:(ماش‌ماهی).

سمند:سمند-اسب.

سمور:سیمور-جانوری است که

از پوست آن پوستین سازند.

سمیذ:سمید-نان سفید.

سمسم:شمشم-کنجد.

سمانی:سمانی-مرغی است که

بعربی سلوی و بفارسی کرک و بترکی

بلدرچین گویند.

سندرس:سندس-ابریشم نرم و ریز

بافت.

سنبک:سنبک-سم اسب و کشتی

کوچک

سندان:سندان-قطعهء آهن محکمی

که آهنگر آهنهای گداخته را بر

روی آن نهاده با چکش بر آن

کوبد.

سنباذج:سنباده-سنگی است سخت. سنجاب:سنجاب-جانوری است

بزرگتر از موش که از پوست آن

پوستین سازند و آنرا از ترکستان

آوردند.

سنبوسک:سنبوسه-شیرینی قطاب. سندیان:سندیان-درخت شاه بلوط. سوسن:سوسن-گلی است
معروف

و بر چهار گونه می‌باشد سفید یا

سوسن آزاد و کبود یا سوسن

ازرق و زرد یا سوسن خطائی و

الوان که زرد و کبود و سفید می- باشد.

سوذانق:سودانی-مرغی سیاه بنام

دارکوب که درخت را سوراخ

می‌کند و بمعنی باز و شاهین نیز

آمده است سوذنیق و سوذق و

شوذنیق و شوذق و شوذانق و

شوذنوق و شوذانق-دارکوب.
دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران »
شماره 91 (صفحه 380)

سور:سور-مهمانی.

سیسنبر:سیسنبر-تره‌ای میان پودنه

و نعناع.

سیرج:شیره-آب انگور و خرما که

پخته شود.

سیخ:سیخ-میلهء آهنین یا چوبین که

گوشت بر آن کباب‌کننده.

«ش»

شاهدانج:شاهدانه-دانه‌ای معروف. شاهدانق:شاهدانک-دانه‌ای

معروف.

شاهین:شاهین-پرنده‌ایست شکاری

که چشمان سیاهی دارد و زبانه و

چوب ترازو را نیز گویند.

شاروق:ساروج-آهک که با چیز-

های دیگر آمیزند و بر حوض و

امثال آن مالند.

شاهبور:شاهپور-شاپور.

شاه‌مات:شاه‌مات-از اصطلاح

های شطرنج.

شاذروان:شاتوروان-چادر و سرا-

پردهء بزرگ.

شاهسفرم:شاه اسپرم-شاه اسپرغم:

ریحان.

شاش:چاچ-نام شهری در ترکستان. شاجرد:شاگرد-شاگرد.

شاکری:چاکر-ارادتمند و چاکر. شاروف:جارو-معروف است.

شاهترج:شاه‌تره-گیاهی است

داروئی و بسیار تلخ.

شاکوش:چاکوچ-چکش و پتک

آهنگری.

شاهسفرن:شاه اسپرم-ریحان.

شبارق:بیشپاره-گوشتی که برای

کباب ریز نمایند.

شبور:شیپور-نفیر که از کرنای

کوچکتر است و نائی است که در

آن دمند.

شبث:شبت-گیاه معطر و خوشبو که

در غذا ریزند و بدان شود و شوت

نیز گویند.

شبداز:شبدیز-شبدیس-شبرنگ

و بمعنی است سیاه و اسب سیاوش

است.

شبح:شپه-شبق و شوق:سنگ

بسیار تیره و سیاه.

شربین:شرپون-درخت قطران که

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 381)

نوعی از صنوبر است.

شرشف:چرچف-چادر شب و ملحفه

(ملافه)

سراویل:سراویل-شلوار و لباس.

شص:شست-تور و دام ماهیگیری. شطرنج:شترنگ:چترنگ پهلوی-

دارای 4 جزء فیل و رخ و اسب و

پیاده.

شفارج:بیشپاره-گوشتی که برای

کباب ریز نمایند

شمختر:شوم‌اختر-بدبخت

شنبذ:شون بوذی-چون بودی؟

چگونه بودی؟

شنجار:شنگار-گیاهی است خار-

دار و بر زمین چسیده که بیخی

سطبر و سرخ دارد.

شوذنیق:سودانی-مرغی سیاه که

بنام دارکوب و درخت سوراخ

کن میباشد و بمعنی باز و شاهین

نیز آمده است.

شوذر:شاتور-چادر-چتر-

چاتورپان:شادروان خیمه،

سایبان و بالاپوش زنان وردا.

شونیز:شونیز-سیاهدانه که بعربی

حبة السوداء گویند و آنرا بر روی

نان ریزند.

شوبک:چوبک-گیاهی که با پودر

آن لباس شویند.

شهدانج:شاهدانه:دانه‌ای است

معروف و خوردنی که به حب-

السلطان نیز شهرت دارد.

شهنشاه:شاهان شاه-شاه شاهان،

سرآمد پادشاهان.

شهریز:سهریز-سرخ.

شهره:شاهراه-راه بزرگ و فراخ. شهد:شهد-شیرینی.

شیرج:شیره-روغن کنجد و هر

روغن دیگر.

شیداره شاتور-چادر.

«ص»

صاروج:سارو-آهک و چیزهای

دیگر که بهم آمیزند و در بنائی

بکار برند.

صبهبذ:سپهبد-فرماندهء سپاه و لقب

پادشاهان محلی گیلان.

صد:سد-شمازه و عدد(001)

صدا:سدا-پادآواز،و انعکاس

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 382)

صدا و فریاد در کوه و گنبد و امثال

آن.

صرم:چرم-پوست پیراسته شده.

صرد:سرد-سرد و خنک.

صغد:صغد-زمین نشیب را گویند که

آب باران در آن جمع شود و شهری است از ماوراء النهر نزدیک‌ سمرقند و گویند آب و
هوای آن در نهایت لطافت باشد و آن بسغد سمرقند شهرت دارد و گویند بهشت دنیاست.
صک:چک-اعتبارنامه،امان‌نامه. صنار:چنار-نام درختی است. صنج:سنج-دو طبق مسین یا
روئین

که برهم زنند تا آوازی از آن بر- آید و معرب سنگ نیز می‌باشد.

صنج:چنگ-آلت طرب و سازی‌ است دارای چند سیم.

صندل:چندن-نام درختی که از آن

کفش چوبی سازند.

صندلی:سندلی-کرسی که در قدیم

کفش پادشاهان بر آن میگذاشتند

و آنرا از چوب صندل می‌ساختند. صنوبر:چنوبر-درخت تبریزی یا

نوعی از تیره سرو و کاج.

صنم:شمن-بت و بت‌پرست.

صور:سور-سورنای که در آن دمند. صولجان:چوگان-نام بازی معروفی

است و هر چوب سرکج و چوب

سرکجی که بدان دهل و نقاره کوبند

چوجان گویند.و چوبی باشد بلند

و سرکج که فولادی از آن آویخته

باشند و آنرا کوکبه نامند و آن

نیز مانند چتر از لوازم پادشاهی

است.

صوبج:چوبه-پودر چوبی و یا

گیاهی که بدان لباس شویند.

صهار:چهار-عدد(4)

صهریج:چه‌ریز-کهریز-گودالی یا

چاهی که در آن آب ریزند و به

هنگام نیاز از آن استفاده نمایند. صیمگان:سیمگان-شهری در فارس

در جنوب میمنه.

صیر:سیر-نوعی از پیاز بدبوی که

برای رفع رطوبت خورند.

صین:چین-کشور چین.

صیوان:چپان-خیمه و سراپرده،

پارچه‌ای بزرگ و لباس کهن.و

قفسه و کمد لباس و کتاب.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 383)

صیصاء:چیچا-خرمای تازه و

رسیدهء بی‌هسته.

«ض»

ضحاک:ازدهاک-مار بزرگ،

اژدها،یاده آک یعنی ده عیب لقب

ضحاک ماردوش.

«ط»

طاق:تابک و تابوک-خشت پخته

و آجر بزرگ در پهلوی تابک.

طاجن:تابه و تاوه-ظرفی پهن که

در آن گوگرد و خاگینه و ماهی

بریان کنند و نان هم بر بالای آن

پزند.

طارمة:طارم-خانه‌ای که از چوب

سازند و نردهء چوبی که باطراف

باغ و باغچه نهند و بام خانه و

گنبد را نیز گویند و نام بخش

پهناوری است بین قزوین و گیلان و

نام شهرکی است بین شیراز و

کرمان.

طاق:تاک-تا-سقف هلالی خانه

و یگانه و تنها و یکی از هر چیز و

یک برگ کاغذ.

طازجة:تازه-نو و جدید.

طبرس:تفرش-نام شهری و منطقه‌ای

نزدیک اراک و قم.

طبرزد:تبرزد-نبات،که بشکر

گیاهی گویند در برابر شیرینی

حیوانی مانند عسل سعدی گوید:

از دست دوست هرچه ستانی تبرزد است‌ وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود

طبرزل:تبرزد-نبات.

طبرزن:تبرزد-نبات.شیرینی

معروف.

طبرزین:تبرزین-نوعی از تبر باشد

که سپاهیان در پهلوی زین اسب

بندند.

طبس:تبس،تپس و تفس به معنی گرما

و تابیدن آفتاب و تابش خورشید

و نام منطقه‌ای در خراسان که

بدان تون و طبس میگفتند و در

اصفهان بجائی که کارخانهء ذوب

آهن آریامهر در آن ساخته شده

است بیابان طبس و توس میگفتند. طبر:تبر-ابزار هیزم‌شکنی.

طبسان:تبسان-دو بخش از بخشهای

خراسان(تون و طبس)

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 384)

طبرک:تبرک-حصار و قلعه.

طباهج:تباهه-کباب و گوشت تکه

تکه کبابی.

طبق:تبوک-طبقی است که بقالان

جنس و نانوایان نان در آن نهند. طبرستان:تبرستان-منطقهء کوهستانی

مازندران.

طرز:ترز-درز-چاک و شکاف

دوخته لباس و حاشیه و گل لباس و

حاشیه و گل لباس تطریز بمعنی

گلدوزی.و شکل و هیأت.

طراز:تراز-ترازو-ابزار سنجش

و ابزاری از بنائی برای اندازه-

گیری و رشتهء ریسمان خام و نام

شهری در ترکستان.

طراق:تراک-صدای شکستن درخت

و امثال آن و با تشدید بمعنی تریاک

(دریاق)پادزهر.

طربوش:سرپوش-کلاه،و کلاه

فینهء منگوله‌دار.

طست:تشت-آفتابه.ظرفی که در

آن آب ریخته برابر آفتاب می-

گذاشتند تا گرم شود.

طسمه:تسمه(تاسمه)چرم خام و دوال

چرمی و کمربند.

طسوج:تسوک(پهلوی)-تسو-محل

و بخش و ناحیه و وزن 4 جو و

یک بیست و چهارم شبانه‌روز

(یکساعت)و یک بیست و چهارم

گز خیاطان و یک بیست و چهارم

سیر بقالان.

طشت:تشت-آفتابه.

طنبور:تنبور-سازی است مشهور. طخارستان:تخوارستان-افغانستان

کنونی.

طنفسه:تنپسه-قالی و فرش.

طوس:توس-نام مشهد و یکی

از سرداران قدیم ایران.

طوبه:تابک-تاپک-آجر.

طهرجارة:چارتاره بمعنی طنبور و

رباب زهی‌سازی که بدان چهار

تار بندند و کنایه از عناصر چهارگانه. طهران:تهران-پایتخت ایران.

طیجن:تابه و تاوه-ظرفی که در آن

غذا سرخ کنند مانند:ماهیتابه و

مانند آن.

طیلسان:تالشان پوششی خاص مردم

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 385)

تالش گیلان

طیسفوق:تیسپون-مدائن پایتخت

ایران قدیم در عراق کنونی در

نزدیکی بغداد.

«ع»

عراق:اراک-ایرانک:ایران

کوچک،کشور کنونی عراق که

جزوی از ایران بوده و نام نوائی

از موسیقی.

عرطبة:ارتابه-عود و طبل و طنبور

را گفته‌اند.

عسگر:لشکر-ارتش و سپاه و افسران

و سربازان.

عسک مکرم:عسکر مکرم-نام شهری

بوده در خوزستان و ابو هلال عسگری

بدانجا منسوب است.

«غ»

غربال:گربال-ابزار بیختن گندم و

جو و سایر غلات و آرد بیز را نیز

گویند.

غمز:غمزه-چشم بهم زدن از روی

ناز.

غوغاء:غوغا-بانگ و فریاد و در

عربی بعمنی ملخ ریز و مگس ریز

که انبوه باشند و کثرت جمعیت

را نیز از باب تشبیه غوغا خوانند. غوزق:غوزه-میوهء پنبه.

«ف»

فائج:فیج:-پیک.قاصد،نامه-

رسان،فرستاده و رسول سلطان

برندهء پیغام(پیگام)

فارس:پارس-اهل پارس و

منطقهء پارس.

فالوذ:پالود-صاف کرد،و نوعی

شیرینی که از نشاسته پزند با شربت

قند خوردند.

فالوذق:پالودگ(پالوده)بستنی

معروفی که از نشاسته سازند و

پالوده شیرازی معروف است.

فالوذج:پالوده-بستنی و شیرینی

معروف.

فادزهر:پادزهر-تریاق و داروی

ضد زهر.

فرزین:فرزان-یکی از مهره‌های

شطرنج که بدان وزیر گویند و به

معنی علم حکمت هم می‌باشد.
دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران »
شماره 91 (صفحه 386)

فرانق:فروانق-پروانک-سیاه

گوش و آن جانوریست که فریاد-

کنان پیشاپیش شیر می‌رود تا

جانوران دیگر آواز او را شنیده

بدانند که شیر میآید و خود را به

کناری کشند.گویند پس‌ماندهء شیر

را خورد و بین شغال و پلنگ است. فرو:فروانق-پروانک-پوستین

و پوست سیاه‌گوش.

فردوس:پرادائیس-باغ و بوستان. فرجار:پرگار-ابزار رسم و نقاشی.
فروند:پرند-ابریشم ساده و تیغ و

شمشیر و تیغ آبدار.

فرسخ:فرسنگ-شش کیلومتر.

فستق:پسته-میوه درختی معروف. فصفص:اسپست-خوراک اسب،

گیاهی معروفی که خوراک اسب

است و بدان یونجه(ترکی)گویند. فلفل:پلپل-نام دیگ‌افزار و بوی

افزاری تند و معروف که بر دو نوع

است سیاه و سرخ.

فنزج:پنجه-پنج انگشت با کف

دست و پا و رقصی را نیز که جمعی

دست یکدیگر را گرفته باهم بدان

پردازند پنجه گویند و یک انگشت

و عدد پنجاه را هم پنجه نامند.

فنجانه:پنگان-ظرف چایخوری

و پیمانه.

فنج:پنگ-پیمانه و اندازه در

تقسیم آب در کشاورزی.

فنک:فنک-جانوری باشد بسیار

قوی که از پوستش پوستین سازند و

پوستین را نیز گویند.

فوطه:پوتک-پوده-لنگ حمام

که تار و پودی بیش نیست.

فولاذ:پولاد-آن جوهردار که از

آن کارد و شمشیر و مانند آن

سازند.

فوفل:پوپل-نام گیاهی داروئی.

فوّه:فوه-ریشه‌ای است که آنرا

روناس گویند و بدان چیزها رنگ

کنند و فارسی آنرا بوته نیز

گفته‌اند.

فول:فول-باقلا نوعی از غلات. فهرس:فهرست(پهرست پهلوی)-

شرحی که در آغاز کتاب دربارهء

ابواب و فصول کتاب آرند و

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 387)

کتابی که دربارهء نام کتابها نوشته

شده باشد فهرست گویند مانند

فهرست ابن ندیم.

فیشفارج:بیشپاره-گوشت قطعه

قطعه شده برای کباب و خوراکی

که پیش از خوراک اصلی خورند.

فیج:پیک-قاصد پیاده،و برندهء

پیغام(پیگام)سلطان و غیره.

فیروزان:پیروزان-نام ایرانی.

فیروز:پیروز-منصور،غالب و

زورمند.

فیروزج:پیروزج:پیروزه-فیروزه

سنگی است سبزرنگ و گرانبها

که در زیور و انگشتری از آن

استفاده کنند.

فیلور:پیله‌ور-کسی که دارو و

اجناس عطاری و سوزن و ابریشم

و مهره و امثال آن به خانه‌ها گرداند

و فرو شد و جمع آن فلاورة آمده

است.

فیلق:پیلیه-پیلهء کرم ابریشم.

فیجن:بیگن-گیاهی بمعنی سداب.

«ق»

قابوس:کاووس-نام ایرانی. قافور:کافور-ماده‌ای است معروف. قبه:گنبد-خانه گرد
برآمده و

نشانهای ارتشی.

قباد:کواذ:سرور گرامی.

قبج:کبک-پرنده‌ای معروف.

قبان:کپان-قپان ترازوی معروف. قربق:کربه(کربک):کلبه-خانهء

کوچک و تنگ و تاریک و دکان.

قرنفل:کرن پهول:گل گوش که بدان

میخک گویند.

قردمانی:گردمنش-شایسته و در

خورگردان و دلیران و نام جنگ

افزار از قبیل زره و خود غیره.

قربز:گربز-دلیر و نترس.

قرطق:کرته-جلیقه‌ای نمدین بدون

آستین.

قرمز:قرمز-ماده‌ایست سرخ که

بدان اشیاء رنگ کنند.

قرقس:گرگشت-گلی که با آن

جائی را مهر کنند،گویند شیره و

عصارهء یک نوع کرم است.

قربوس:قرپوس-کوههء زین.

قز:کژ-ابریشم.

قصعة:کاسه-جام.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 388)

قفشلیل:کفچلیز-چمچة سوراخ‌دار

بزرگ که بدان کفگیر گویند.

قفدان:کفدان-سرمه‌دان و ظرفی

که مادهء آرایش در آن باشد.

قفش:کفش-پای‌افزار.

قفص:قفس-لانه‌ای چوبین یا آهنین

که در آن جانوران و پرندگان

نگهدارند.

قفیز:کفیز-برابر یک دهم جریب. قلعه:کلات-دژ و حصار.

قمجار:کمانه‌گر؟-دسته و غلاف

کاردد و چاقو.

قمنجر:کمانگر-کماندار و تیر- انداز.

قمجره:کمانگری-به تیر و کمان

پرداختن.

قم:کم-شهری معروف در ایران. قناقن:قنا(ة)کن-چاه‌کن،کاریز

کن.

قنقن:کن‌کن-کنندهء چاه و قنات‌ قند:کند-شکر بهم‌چسبیده-

شیرینی

قنی:کنب-کنف-گیاهی است

که از الیاف آن نخ سازند.

قندز کهندز-قلعه کهن،کهن‌دژ.

قناره:کناره-قلاب آویزان کردن

گوشت.

قندفیر:گنده‌پیر-پیر فرتوت.

قنبله:گنبوله-هر چیز گرد و در عربی

بمب و نارنجک را گویند.

قوش:کوچک-هر چیز ریز و کوچک. قوهی:کوهی-نام پارچه و لباسی

است.

قومس:کومش-چاه‌کن و مقنی

و بخش دامغان را نیز کومش گویند. قهندز:کهندز-نام قلعه‌ای در

اطراف بدخشان و مطلق قلعه‌های

کهن و قدیم.کهن‌دژ.

قیروان:کاروان-قافله و سپاه.

قیدافه:کیدپا-نام جائی است در

مغرب ایران قدیم.و در شاهنامه

فردوسی آمده است:زقیدافه بر-

گشته شد تا بروم.

«ک»

کامخ:کامه:نانخورش.

کاس:کاسه-جام.

کلیج:کیله-پیمانه.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 389)

کبر:کور-گیاهی است که در سرکه‌ پرورند و خورند.

کباب:کباب گوشت بریده بریده. کتان:کتان-گیاهی است که از

الیاف آن نخ سازند.

کذنیق:کدنگ-چوبی که رنگرزان

لباسها را بدان کوبند.

کرد:گردن-فاصله بین سر و تن.

کربج:کربه-کلبه-دکان و خانهء

کوچک.

کرز:جرز یا چرز-پرنده‌ایست

آبی‌رنگ،که عربها بدان حباری

گویند،و به هوبره مشهور است.

و برخی آن را چکاوک خوانند که‌ به عربی ابو الملیح نامند،و به ترکی تو غدری
گفته میشود.و آن را با چرغ‌ و باز و امثال آن شکار کنند.

کرج:کره-بچه چهارپایان.

کرج:کره-کپک روی نان و چرک. کرج:کره-توپ بازی.

کرکم:کرکم-زردچوبه.

کرباس:پارچه درشت و

خام پنبه‌ای.

کرویا:کرویا-زینیان-نام

گیاهی که تخم آن را بر روی نان

ریزند.

کسری:خسرو-خوشرو و خوشنام

لقب پادشاهان ساسانی.

کستیج:کشتی-کمربند و بازی کشتی. کسبج:کسبه-کنجاره و گنجاله که

تفالهء دانه‌های روغنی باشد.

کشخنه:کشخان-دیوث.کسی که

زنش هر کار خواهد کند و وی

چشم از وی پوشیده دارد.

کشتیبان:انگشتبان-انگشتانه.

کشمش:کشمش-انگور خشک

شده.

کمیت:کمیت-اسب سرخ و سیاه‌ کنز:گنج-پول و زر و سیم پنهان

و خزانهء پول.

کندس:کندشه-بیخ گیاهی که عطسه

آرد.

کوش:گوش-ابزار شیندن.

کوتی:کوتاه.

کوبه:کوبه-طبل کوچک.

کوس:کوس-طبل.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 390)

کوره:خوره-استان و بخش.

کورّت:کور بود-از تکویر به معنی

کور شدن.

کوسج:کوسه-کسی که در صورتش

موی نروید.و نام ماهی کوچک

خطرناکی در دریا.

کعک:کیک-نان کیک و کاک.

«ل»

لالا:لله-پرستار و خدمتکار.

لازورد:لاژورد-سنگی است کبود

که از آن انگشتری سازند و لاجورد نیز گفته میشود.

لاذن:لادن-بوتهء گلی است که

گلهای سرخ یا سفید دارد و در

جنگلها و جاهائی که خاکش آهکی

نیست میروید.

لجام:لگام-دهانهء اسب.

لعل:لال-از سنگهای سرخ گرانبها

که معدن آن در بدخشان است و

به معنی مطلق سرخ نیز می‌باشد. لوز:لوز-بادام که میوه‌ای معروف

است.

لوزینج:لوزینه-خورشهائی که در

آن مغز بادام ریخته باشند.

لوبیاء:لوبیا-دانه‌ای معروف به

رنگهای گوناگون.

لوبیاج:لوبیا-دانه‌ای معروف و

بدان لوویا نیز گویند.

لیمون.لیمو-میوهء معروف که ترش

و شیرین آن هر دو نوع معروف

است.

«م»

مارستان:بیمارستان-جای درمان

بیماران.

ماروت:مرتات-مرداد-نام

فرشته‌ایست که در زمین نافرمانی

کرد،سپس بآسمان برده شد و

در آنجا بماند با ستارهء دیگر که

همان سرنوشت را داشت که هاروت:

خورتات:خرداد باشد و هرکدام

نام یکی از ماههای فارسی به شمار

می‌آید و مرداد به معنی جاودان

است.

ماه:ماه-شهر،ماه البصرة و ماه-

الکوفة که به شهر نهاوند و دینور

می‌گفتند زیرا حذیفه یمانی پس از

فتح همدان بنهاوند آمد و چون

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 391)

آن شهر کوچک بود و گنجایش

همهء سپاه عرب را نداشت فرمان

داد سپاه بصره در آنجا فرود آیند

و سپاه کوفه به دینور بروند و از

آن پس نهاوند تابع بصره و دینور

تابع کوفه گردید و بدانها ماه بصره

و ماه کوفه یعنی شهر بصره و کوفه و

هر دوی آنها را ماهان میگفتند.

ماذیان:مادیان-مادی جوی بزرک

آب.

ماجشون:ماه‌گون-مانند ماه.ماه

مانند.

مثرود:ثرید-ترید:تلیت-نان

در آبگوشت و دوغ و مایعات خرد

شده.

مج:مگوس-مغ که پیشوای

دین زردتشت است و مگوس یونانی

مغ است.

مرزجوش:مرزنگوش-گوش موش

و آن نوعی از گیاهان خوشبوست که

به غایت سبز است و گلهای کبود

دارد و برگ آن مانند گوش موش

است و درعربی آذان الفار گویند

و به مرزنجوش معروف است.

مردقوش:مرده‌گوش-مرزنگوش

است که نوعی از ریحان است و

گل کبودی دارد.

مرج:مرغ-نوعی از سبزه است که

حیوانات چرنده آنرا برغبت

خورند و بسیار سبز و خرم است و

محل روئیدن آن را مرغزار گویند

و خودروست و ریشه‌های عمیقی

دارد که همه جا را فراگیرد و بدان

فریز نیز گویند.

مرتک:مرتک-مرده-مرده‌سنگ

و مرداسنگ و مرداسنج ماده‌ای

است که در مرهم بکار رود.

مرزبان:مرزبان-استاندارد استان

مرزی و نگهبان مرز و سامان

کشور.

مرو:مرو-نام گلی است.

مرزجن:زرگون-طلائی زرد.

زرد طلائی.

مزیرباج:زیره با-آش و غذائی که

در آن زیره ریخته باشند

مسک:مشگ-ناف نوعی آهو که

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 392)

در چین زندگی میکند که پر از خون

بسته شدهء سیاه است و بسیار خوشبو

می‌باشد.

مسطح:مشته-جائی که خرما در

آن ریزند.

مس:مس-فلزی سرخ‌رنگ که

ظروف آشپزخانه و سیمهای برق

را از آن انتحاب کنند.

مشتق:مشته-پوستین آستین‌دار

بلند.

مصطکا:مصطکی-سقز و آدامس. مقلید:کلید-کلید معروف و در باز

کن.

مقنود:قندی-چیزی که قند در آن

ریخته شده است

مقمجر:اسم فاعل از قمجره:کمانگری:

کمانگر و تیرانداز.

مکوک:مکوک-ماسورهء نخ بافندگان. ملاب:ملاب-عطر مایع و روان

و بوی خوش،شاید از مل به معنی

می و آب گرفته شده باشد.

منجنیق:منجنیک-ابزاری جنگی

است که با آن سنگ و مواد

سوزان پرتاب کنند و معنی آن را

(من چه نیک)گرفته‌اند ولی کلمه از

مکانیک یونانی گرفته شده است. موسی:موسای-موساینده یا تیغ

سلمانی و آرایشگر و موسی نام

پیغمبر عبری و بعمنی در آب افتاده

است.

موزج:موزه-کفش ساقه‌بلند یا

چکمه.

موق:موک-موزه کفش ساقه‌بلند

و چکمه.

موانید:جمع مانده-بازماندهء

خراج و مالیات.

مواخیر:جمع میخور-باده

گساران.

مهرقان:مهرگان-ساحل دریا.

شاید ساکنان مهره در ساحل عمان

مهرق:مهره-دانه‌های جواهرات

گردنبند و دستبند و مهرهء پشت و

مهره گردن و مهرهء دیوار و مهرهء

(دستهء)کاغذ:و بعمنی پارچه‌ای

که بجای کاغذ بر آن مینوشتند نیز

می‌باشد.

مهرقان مهرگان-روز شانزدهم از

هر ماه پارسی و مهمترین عید ایرانیان

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 393)

جنوب غربی و مبدأ سال(از پاییز)

نزد آنان و این روز عید مهر(خدای

نور و آفتاب)بوده.و نام ماه هفتم

خورشیدی نیز مهر می‌باشد.در

روز مهر(شانزدهم ماه)از ماه مهر

ایرانیان جشن بزرگی بر پا میداشتند

این جشن شش روز طول میکشید

و در رام روز(12)بپایان میرسید.

روز آغاز را مهرگان عامه و روز

پایان را مهرگان خاصه میگفتند.

منبج:منبه-نام شهری است در

سوریه که انوشیروان ساخته است. مهرجان:مهرگان-روز شانزدهم

از هر ماه خورشیدی و جشن شانزدهم

تا بیست و هفتم ماه مهر.اکنون

در عربی جشنواره‌ها و هزاره‌ها را

مهرجان مینامند.

مهندس:مهندز-ماه و اندازه-

اندازه‌گیر آب.سپس از اندازه

هندسه بوجود آمده و مهندس

فراوان شده.

مهندم:از هندام(اندام)-تعمیرکار،

اندام‌دهنده،فرم‌دهنده.

میدان:می‌دان-میکده و جائی که

بخاطر می گرد آیند،سپس بمطلق

فضای باز مخصوص اجتماع اطلاق

شده است.

میسان:میشان-دشت میشان که

قسمتی از خوزستان می‌باشد و بصره

نیز جزو آن بوده است.

میّافارقین:میان پارگین-چاه

فلاضلاب و اگو و مرداب و نام

شهری در دیار بکر ترکیه کنونی.

میزاب:میزآب-بول و ادرار و در

عربی به معنی ناودان بکار میرود.

«ن»

نای نرم:نای نرم-نوعی از سازهای

ایرانی.

نافجة:نافه-ناف آهوی ختن که

پس از زائیدن خشک شده بر زمین

افتد و خونی که در آنست بسیار سیاه

و خوشبوست.

نارنج:نارنگ-نوعی از مرکبات. ناخوذه:ناوخدا-ناخدای یارانندهء

کشتی.

نارباج:ناربا-آش انار.

نرد:نیواردشیر-بازی نرد از ساختهء

اردشیر است.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 394)

نرجس:نرگس-نام گلی معروف

است.

نرمق:نرمک-نرمه-پارچه‌ای

که بافت ریز و نرم دارد.

نرس:نرس-نام دیهی است در

عراق شاید از بناهای نرسی پادشاه

ایران بوده است.

نستق:نستک-خدمتکاران و اطرافیان. نسرین:نسرین-نام گلی ست معروف. نسف:نخشب-نام
شهری در

ترکستان.

نشا:نشاسته-نشاسته که از گندم و

غلات دیگر گیرند.

نعلین:نالین کفش چوبی.

نعناع:نعنا-نوعی از پودنه که تربیت

شده است.

نفرینج:نفرینه-نام خواراکی است. نموذج:نموده-پدیده و نشان داده

شده.

نورج:نورگ-نوره ماده‌ایست که

دندان را بدان سفید و تمیز می-

کرده‌اند ولی اکنون برای ستردن

موی بکار میرود.

نورج:نورگ-خرمن‌کوب که

ساقه‌های گندم وجود را بدان نرم

نموده و به شکل کاه درآوردند.

نوجر:نورج-گاوآهن و خرمن-

کوب.

نهروان:نهروان-نام شهری در عراق. نیزک:نیزه:سلاح و جنگ‌افزار

معروف.

نیفق:نیفه-جای گذرانیدن بند

شلوار،و پیراهن و پوستین روباه

را نیز گویند نیفه را لیفه نبز گویند. نیم:نیم-پوستین کوچک،نیمه

پوستین،پوستین کوچک از پوست

خرگوش که بسیار گرانبهاست.

نیروز:نوروز-روز اول فروردین

ماه که عید آغاز سال و از بزرگترین

جشنهای ایرانیان است.

نیلوفر:نیلوپر-نیلوفر دارای گلهای

زرد یا سفید است،نیلوفر آبی

دارای برگهای پهن و شناور میباشد

و در آب روید.

نیلج:نیله-هر چیر نیلی و کبود.

نیرنج:نیرنگ-مراسم مذهبی در

نزد زردشتیان ولی پس از اسلام

آن مراسم را حیله و نیرنگ نامیدند.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 395)

«و»

ورد:ورتا-گل سرخ.

ون:ونه-تار و عود یا رود.

ونج:ونه-تار یا عود.

«هـ»

هاروت:هورتات:خرداد-نام

فرشته‌ای جادوگر که بزمین آمد

عاشق گردید و زنا نمود و بآسمان

رفت.

هاوون:هاون-ظرفی سنگی یا

فلزی که در آن چیزها کوبند.

هامرز:هامرز-نام یکی از مرزبانان

ایران در جنگ ذی قار پیش از

اسلام.

هرمز:هرمزد-نام برخی از

پادشاهان ساسانی و مخف اهوار

مزدا بمعنی خدا.

هربد:هیربد-خادم و خدمتکار

آتشکده و مفتی زردشتیان و معلمان

دین زردشت را گویند.

هلیون:هلیون-مارچوبه و مار گیاه،

از گیاهان خوراکی است.

هلیلج:هلیله-نام گیاهی و بیخی

داروئی.

همیان:همیان-کیسه‌ای که در آن

پول نهند و بر کمر بندند و کیسه‌ای

از پوست گوسفند که در آن آرد و

امثال آن ریزند.

هندس:هنداز-از صفات شیر یعنی

دارندهء اندام متناسب.

هنزمن:هنژمن-انجمن.

هرمزان:هرمزان-از نامهای ایرانی. هزار:هزاردستان-بلبل.

«ی»

یارق:یاره-دستاو رنجن،طلا و

نقره و طوق گردن.

یاسمین:یاسمین-یاس و یاسم و

یاسمن و یاسمون همان یاس است

که انواع گوناگون دارد و برنگهای

سفید و زرد و زرد و سفید و باهم

(پیچ امین الدوله)و ارغوانی میباشد

و سفید آنرا سوسن آزاد گویند.و

انواع آن خوشبو و معطر و بادوام

است.

یاقوت:یاگند-گوهریست مشهور

برنگ زرد و سرخ و کبود.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 91 (صفحه 396)

یلمق:یلمه-قبا و جامه پوشیدنی.

مآخذ

کلمات معرب و مبحث تعریب:

1-المعرب فی الکلام الاعجی علی حروف المعجم:ابو منصور جوالیقی.چاپ مصر 1631

2-شفاء الغلیل،فیما فی کلام العرب من الدخیل.شهاب الدین احمد الخفاجی المصری‌
چاپ مصر 2591

3-الفاظ الفارسیة المعربه.السیدادی شیر.چاپ بیروت 8091

4-فرهنگ رشیدی.عبد الرشید بن عبد الغفور الحسینی المدنی التقوی.چاپ تهران.
5-برهان قاطع باهتمام دکتر محمد معین چاپ تهران.

6-المزهرفی علوم اللغة و انواعها.عبد الرحمن جلال الدین السیوطی.چاپ مصر.
7-الدراسات العربیة،سال هشتم شماره‌های 1 و 2 بهار و تابستان 5431 دربارهء جستجوی
کلمات فارسی در زبان عربی.دکتر محمد محمدی چاپ بیروت.

8-الدراسات الادبیه.سال هفتم شماره‌های 1 و 2 تابستان 4431 التسرب العربی‌ بین
العربیة و الفارسیة محمد آلتونجی.

9-الدراسات الادبیة.سال پنجم شماره‌های 3 و 4 پائیز و زمستان 2431 نظرة فی
المرجع دکتر محمد محمدی.

01-الدراسات الادبیة.سال پنجم شماره‌های 3 و 4 پاییز و زمستان 2431 اللغة
الفارسیة فی عامیة حلب محمد آلتونجی.

11-دیوان الاء شی الکبیر.

21-فرهنگ ایرانی دکتر صفا.

31-تاریخ ادبیات دکتر صفا.

41-فرهنگ ایرانی دکتر محمدی.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳

 

 

 

منطقه ی آذربایجان بخشی از سرزمین ماد بزرگ بود. این سرزمین از زمان
یورش اسکندر مقدونی به نام آتورپاتگان معروف شده است. نام این منطقه در کتاب بن دهش
(خلاصه ی اوستا) "ایـران ویچ" نوشته شده است. در آن کتاب می خوانیم: «ایـران ویچ
ناحیت آذربایجان است. ایـران ویچ (آذربایجان) به ترین سرزمین آفریده شده است. زرتشت
چون دین آورد، نخست در ایـران ویچ (آذربایجان) فراز یشت، پرشیتوت و مدیوما (مدیا –
ماد) از او پذیرفتند. ایرانویچ یعنی آذربایجان».(۱)

 

علاوه بر ایـران ویچ که به آذربایجان اطلاق شده، نام بامسمای آذرگشسب
نیز به آذربایجان داده شده است که بنا به خبر شاهنامه، دو آتشکده‌ی مقدس به نام
آذرگشسب بوده است که یکی در باکو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان) قرار دارد.
آتشکده آذرگشسب باکو، هم چنان پابرجاست و ظاهرن آن را بازسازی کرده اند. علی‌اکبر
دهخدا، در لغت نامه ی خود، ذیل لغت باکو، شرح مفصلی درباره این آتشکده آورده است.
(۲)آتشکده بزرگ و معروف دیگر در تخت سلیمان مراغه قرار دارد به نام
«‌‌‌‌آذرگشسب» و گیرشمن درباره آن می‌نویسد: «این  مرکز دینی ماد آذربایگان (تخت
سلیمان امروز) معبد شمالی ایـران بود. در این معبد جامعه‌ای بسیار قدیم از مغان
می‌زیستند. (۳)

در شاهنامه فردوسی نیز آمده که در دوران کیانیان، آذربایجان را به نام
آتشکده ی بزرگ و مقدس «‌آذرگشسب»‌ می‌خوانده اند. بر پایه ی سخن فردوسی، کی‌خسرو
پیش از نشستن بر تخت شاهی، همراه با پدربزرگ خود کی‌کاوس به سوی خاک آذرگشسب
(آذربایجان) روان می‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرک و از خداوند در
اداره امور کشور یاری بخواهد:

چنین گفت خسرو به کاوس شـاه / که جز کردگار از که جوییم راه

بدو گفت: ما هم‌چنین با دو اسب / بتازیم تا خاک آذرگشسب

سر و تن بشوییم با پا و دست / چنان چون بود مرد یزدان پرست

به زاری، آیا کردگار جهان / به زمزم کنیم آفرین جهان

بباشیم در پیش یزدان به پای / مگر پاک یزدان بود رهنمای ... (۴)

آرتو کریستن سن نیز در تایید زیارتگاه بودن آن آتشکده چنین می نویسد:
«‌آتشکده ی آذرگشسب یا آتش سلطنتی در گنجگ (شیز) واقع درآذربایجان بود که اکنون به
خرابه های تخت سلیمان معروف است و پادشاهان ساسانی هم (مانند کی‌کاووس و کی‌خسرو به
روایت فردوسی) در ایام سختی به زیارت این معبد می‌شتافتند. و زر و مال و ملک و غلام
برای آن جا نذر می کردند. (۵)

از نام‌های دیگر آذربایجان «‌ماد خُرد» بوده است. در دوران شاهنشاهی
مادها و در آن روزگار، ایـران بزرگ را «‌ماد بزرگ» و آذربایجان را «ماد خرد» می
نامیدند. این ناحیه را به روزگار مادها، آتورپاتکان نیز می‌گفتند که به نظر
استرایو، جغرافی نگار معروف یونانی آذربایجان از نام سرداری به نام «‌آتورپات»
اقتباس شده است. بدین سان که چون دوران پادشاهی هخامنشیان به پایان آمد و الکساندر
ماکدونی (۶)به ایـران دست یافت، سرداری به نام «‌آتورپات» در آذربایجان برخاسته، آن
سرزمین را، که بخشی از خاک مادان و نام «ماد کوچک» معروف بود، از افتادن به دست
یونانیان نگاه داشت و آن سرزمین به نام «‌آتورپاتکان» خوانده شد. (۷) ریشه ی نام
«‌آتورپاتکان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات یعنی «آذر پاسدار» یا نگهبان آتش است و
آتروپاتن لقب هر یک از ساتراپ ها (استانداران) هخامنشی در این استان بوده است. چه
آذربایجان جایگاه بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین آتش ایزد افروخته یعنی «‌اذرگشسب» بود که
چنان که گفته شد یکی در باکو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان امروزی) قرار
داشت.

دیاکونف نیز درباره ی علت نام گذاری آذربایجان نوشته است: «‌این نظر
بسیار شایع است که آتروپات «شخص» نیست و لقب کاهنی است که در ماد حکومت می کرده است
و اشتقاق این کلمه «نگهبان آتش» چنین تعبیری را اجازه می دهد». (۸) برخی نیز
معتقدند که در دوران شاهنشاهی مادها و پس از آن در دوران هخامنشیان تا زمان کوروش
کبیر، مغان علاوه بر سمت پاس داری از آتش مقدس، شغل استان داری آذربایجان را نیز
برعهده داشتند. این لقب تا زمان یورش اسکندر لقب استان داران بود.ولی آخرین ساتراپ
(استان دار) هخامنشی برای جلوگیری از ورود یونانیان به سرزمین آتش مقدس و حفظ حرمت
استان آذرگشسب خودر ا نه استان دار، بلکه پاس دار آتش مقدس یعنی «‌آتروپاتن» خواند
و از آن پس عنوان و لقب او «‌آتروپاتن» به صورت نام این استان در آمد. احمد کسروی
نیز هنگام بررسی نام «آتروپات» واژه ی «‌اتور» را همان آذر یا آتش و «‌پات» را که
بعدها به صورت «‌پاد» و «‌باد» درآمد به معنای «‌نگهبان» دانسته است. (۹) این نام
تا پایان دوره ی ساسانی در ایـران رایج بوده است. چنان که یکی از موبدان مشهور
«‌آذرباد ماراسپندان» یا «‌آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. این شخص وزیر شاپور
دوم، شاهنشاه ساسانی و یکی از مفسران اوستا بود. نام این موبد به صورت «‌آتربات
مانسار اسپندان» نیز آمده است. (۱۰)

در ادبیات دری، آتورپات به صورت‌های، آذرآبادگان، آذربایگان و آذربایجان
آمده است. چنان که فردوسی نیز «‌آذر آبادگان» به کار برده است:

به یک ماه در آذر آبادگان / ببودند شاهان و آزادگان

وز آن جایگه لشکر اندر کشید / سوی آذر آبادگان برکشید

در کتاب‌های عربی نیز آذربایجان و آذربیجان به کار برده شده است.

افزون بر این، در ایـران باستان نیز نام آذربد، آذرپاد و در پهلوی
آتروپات (مارسپندان) از نام های معمول و رایج بوده است. آتورپاتکان همان گونه که
گفته شد، خود از سه کلمه ترکیب یافته است. آتور یا آذر به معنی آتش و پات یا پای
(پد) از مصدر پاییدن به معنی نگهبان و نگهبانی کردن و سرانجام «‌کان یا گان» که
پساوند مکان یا نسبت است. با این توضیح «‌سرزمین یا شهر نگهبان آتش» معنای درست تری
است که می‌توان به آذربایجان  اطلاق کرد.

- - -

پی نوشت ها:

۱-   فرتیغ دادگی: بن دهش (خلاصه ی اوستا)، گزارنده: مهرداد بهار، برگ
های ۲۸ و ۱۵۲.

۲-   علی اکبر دهخدا، لغت نامه، ج ۳، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران،
۱۳۷۳، ذیل باکو

۳-   پروفسور گیرشمن، ایـران از آغاز تا اسلام، ترجمه ی دکتر محمد معین،
بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹، برگ ۲۷۰.

۴-   فردوسی، شاهنامه، به همت محمد رمضانی، کلاله خاور، جلد ۳، برگ
۹۵.

۵-   آرتورکریستن سن، ایـران در زمان ساسانیان، ترجمه ی رشید یاسمی، چاپ
دوم، انتشارات دنیای کتاب ۱۳۷۷، برگ ۱۹۰.

۶-   این شخص همان اسکندر مقدونی است. در نوشته های باستان، او را به
جای الکساندر، السکندر می نامیدند.

۷-   احمد کسروی، کاروند، به کوشش یحیی ذکاء، تهران، ۱۳۵۶، برگ های ۳۱۳-
۳۱۴.

۸-   دیاکونف، تـاریخ ماد، ترجمه ی کریم کشاورز، بنیاد ترجمه و نشر
کتاب، ۱۳۴۵، برگ ۷۸۰.

۹-   احمد کسروی، کاروند، برگ های ۳۱۵- ۳۱۶.

۱۰- علی اکبر دهخدا، لغت نامه، جلد ۱، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۲،
ذیل «‌آتروبات»

 

از: آذرپادگان  --آریاادیب

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳

 

دگرگردی واژه ها در
سیر زمان

١- برخی واژه‌ها در
درازنای تاریخ واژگون می‌گردد و

۲- برخی نیز معنای خویش
را از دست می‌دهد و مفهومی تازه به خود می‌گیرد و

٣- برخی اگرچه خود در
معنی، دیگرگون می‌شود، اما در واژه‌های ترکیبی، معنای اصلی خویش را نگه
می‌دارد.

-  از واژه‌های گروه
نخست،  یکی «وایتی» اوستایی است که در پهلوی «وات» خوانده می‌شد، در فارسی دری آن
را « باد»، در کهکیلویه و نیشابوری «بای»، و در گویش اورامی کردستان آن را «وا»
می‌خوانند. این واژه همان است که در مفهومی دیگر در همه جای ایران، در ترکیب «ای
وای» یا «وای بر تو» یا «وای من» به صورت «وای» تلفظ می‌شود و نیز همین واژه است که
در انگلیسی «ویند» خوانده می‌شود و در زبان فرانسه بدان «وان»
می‌گویند.

«وای» به معنای فرشته­ی
موکل بر باد در کیش‌های آریایی باستان به گونه «وایو» تلفظ شده و در «ریگ ودا»
نامه­ی دینی هندوان، به همین صورت آمده و ستایش شده است و به شکل فرشته موکل در باد
و هوا در یشت‌ها نیز «وایو» خوانده شده است، ضمن آن­که به خود باد، چنان که گذشت
«وایتی» می‌گفتند
.
۲
-  از  واژه‌های گروه
دوم «افسوس» است که در تمام نوشته‌های باستانی از پهلوی و فارسی دری تا قرن هشتم به
معنی ریشخند و تمسخر دیده شده است، اما کم کم معنی خویش را از دست داد و اکنون به
معنی «دریغ و ابراز اندوه» به کار می‌رود
.
نمونه‌های نشان دهنده
افسوس و فسوس بسیار زیاد است و برای آگاهی در این جا  از برخی از آن ها یاد می‌کنیم
:

از پندنامه­ی «آتورپات
مانسپندان» به زبان پهلوی

:
بر کسی نیز افسوس
مکنید، چون افسوسگر، افسوس بر باشد.

از جاماسپ
نامه
:
مردمان بیشتر به
فسوسگری و نابکاری گروند. یا 

بد آگاهان بر دین
دستوران فسوس بیش کنند.

● از فردوسی، در
خواستاری توس از دختر رستم :

به دامادیش کس فرستاد
توس             تهمتن بدو کرد چندی فسوس

● از سهروردی، شیخ
اشراق، در اواخر سده ششم

:
مراه نا اهل بود. بر من
بخندید و افسوس پیش آورد و سفاهیت پیش آورد و سفاهیت آغاز نهاد و عاقبت دست به سیلی
دراز کرد.

از سعدی، قرن
هفتم

:
سخن
اندیشه گوی و معنی دار. چنان که اگر جای دیگر باز گویند، طاعنان را مجال فسوس
نباشد.

و از حافظ در سده هشتم
:

نرگسش
عربده جوی و لبش افسوس کنان !      گفت کای عاشق شوریده من خوابت هست ؟

٣-  بهترین نمونه از
گروه سوم، سه واژه­ی «میان»، «کمر» و «کمربند» است
.
«
میان» که امروز معنی
«بین» یا «واسط» را به خود گرفته است بخشی از پیکر است :

میانت
را و مویت را اگر صد بار پیمایی      میانت کمتر از مویی و مویت تا میان
باشد

و
بندی که به «میان» بسته می­شود « کمر» بوده است :

سیاوش
بیامد کمر بر میان          سخن گفت با من ، چو شیر ژیان

از این شعر
پیداست که شخصی که آهنگ خدمتی  داشته است، کمر به میان
می­بسته
است.

البته خدمت کاران و
بندگان، بنا به موقعیتی که در خدمت سردار خویش داشته­اند، به چند گونه خویش را در
بند یا مقید فرمان­های او نشان می‌داده­اند

:
الف ) دختران دست بند
به دست می­کرده­اند، که یعنی من دست بسته و فرمانبر توام :

پرستار، پنجاه ، با دست
بند            به پیش دل افروز تخت بلند

ب ) دختران و پسران
گوشواره به گوش می‌بسته­اند که یعنی ما گوش به فرمان توایم :

همان طوق کیخسرو و
گوشوار          همان  یا  گیو  گوهر  نگار

علامت بندگی با داشتن
گوشوار، هنوز در عبارت «غلام حلقه به گوش» بر جای مانده است
.
پ ) بستن طوق به گردن،
که گردن ما به فرمان توست که مثال آن  در شعر پیش آمده است.

ت ) بستن کمر در خدمت
سردار، که یعنی ما همواره آماده به خدمت هستیم.

تو فرند من باشی و من
پدر         پدر پیش فرزند ، بسته کمر

یا :

مرا گر پذیری تو با پیر
سر         ز بهر پرستش ببندم کمر

که
هردو
شعر از پیام و نامه­ی افراسیاب به سیاوش برای پذیرفتن او در توران زمین
است.

پس آن کسی که کمر می‌بندد، بنده و خدمت گذار
است
و در این شعر معروف، این معنی به خوبی، خویش را نشان می‌دهد
:

ای امیری که امیران
جهانت خاص و عام       بنده و مولای هستند و کمربند و غلام

که
در آن، کمربند به معنی بنده همراه با سه واژه­ی مترادف خود
آمده
است
.
علامت بندگی با کمر را
هنوز در عبارت «نوکر کمر بسته» به زبان می‌آوریم ! و از این عبارات و  واژه­های
مرکب در فارسی بسیار است که به کمک آن ها می‌توان به معنی اصلی و ریشه آن ها پی
برد
.
یکی
دیگر  از واژه­ها از
گروه سوم که معنی معادل خویش را تقریبا از دست داده است فعل «پرستیدن» است که البته
معنی خویش را هنوز در واژه­ی« پرستار» به خوبی حفظ کرده است
.
می دانیم که از ریشه­ی
گذشته­ی فعل،  با افزودن پسوند «ار» ، اسم فاعل پدید می­آید
مانند

:
     
خریدن            
خرید                 خریدار

    
آموختن          
آموخت                آموختار

به همین شیوه در زمان
باستان از فعل پرستیدن، اسم فاعل پرستار پدید آمده است. پرستار به معنی خدمت­گذار و
پرستیدن به معنی خدمت کردن بوده است
.
در یکی از شعرهای پیشین
(الف)  از پرستاران ِ با دستبند یاد  شد و اینک چند نمونه دیگر :

فردوسی می
گوید:

به کاخ اندرون پرستار
وش                      بر شاه بر دست کرده به کش

و نیز این شعر از نظامی
:

چو
باشد گفتگوی خواجه بسیار         به گستاخی پدید آید پرستار

به گفتن با پرستاران چه
کوشی         سیاست باید اینجا یا خموشی

و
این گفتار  به روایت عطار نیشابوری
:
«
گفت اصحاب دنیا را
خدمت، پرستاران و بندگان کنند و اصحاب آخرت را خدمت، احرار و بزرگواران
کنند».

که
در این سخن پرستار و بنده در کنار هم و به یک معنی در برابر آزاد
و بزرگوار آمده است.

می دانیم که از ریشه­ی
فعل با افزودن «نده» نیز صفت فاعلی پدید می‌آید مانند
:
    
گفتن              
گوی                    گوینده

«پرستنده» نیز  به همین
معنی پرستار، یعنی کسی که خویشکاری او  (وظیفه اش) خدمت کردن است، بوده است و  شعر
زیر از پندهای بزرگمهر است به انوشیروان :

پرستنده­ شاه بد خور ز
رنج              نخواهند تن و زندگانی و گنج

و نیز این شعر که
گفتگوی رودابه است با خدمتگذارانش، هنگامی که زال راز دلدادگی خویش را با آنان در
میان می‌گذارد :

ورا 
پنج  ترک  پرستنده  بود        پرستنده  و  مهربان  بنده  بود

بدان   بندگان  
خردمند   گفت        که بگشاد خواهم، نهان از نهفت

شما  یک به یک  راز
دار  منید         پرستنده   و   غمگسار   منید

همچنین با افزودن «ش»
از ریشه­ی فعل،  اسم مصدر پیدا می‌شود،‌ که به معنای مصدر است. یعنی پرستش نیز به
معنی خدمت کردن در ادبیات فارسی دری آمده است :

مرا که پذیری تو با پیر
سر            ز بهر پرستش ببندم کمر

و  خود مصدر نیز به
همین معنی آمده است :

به بالای سرو و به رخ
چون بهار            به اندرز پرستیدن شهریار !

گاهی نیز دخترکان
پرستار به همسری خواجگان خود در می­آمده اند و در چون این پیوندی  فرزندان آنان
پرستار زاده نامیده می­شدند و سروده­ی فردوسی در زیر  به زمانی باز می­گردد که
مهران، ستاد را برای خواستاری دختر خاقان چین گسیل می­دارد و گوشزد می­کند که از
میان دختران خاقان آنان را برگزین که فرزند خاتون و ملکه باشد و نه فرزند پرستاران
خاقان :

پرستار زاده نیاید به
کار             اگر چند باشد پدر شهریار

اکنون که معنی پرستیدن
و پرستار و پرستنده روشن شد،  به واژه­های ترکیبی آن ها می نگریم.

پرستار ِ خانه :
واژه­ای که امروز خدمتکار، یا کلفت خوانده می‌شود،

مهتر پرست : به معنی
کسی که خدمت بزرگ­تر از خود را می‌کند، در شعری که درباره­ی تخت تاقدیس و جایگاه
مهتران و کهتران در آن تخت آمده است :

چو بر تخت پیروزه
بودی           خردمند بودی و مهتر پرست

و باز
:

بیاید یکی مرد مهتر
پرست           بفرمود، تا اسب او را ببست

خسرو پرست:  بندگان و
خدمت­کاران ویژه­ی پادشاه، در سروده‌ای که شکار رفتن خسرو پرویز را می‌رساند، آمده
است :

هزار و سد شست خسرو
پرست       پیاده همی رفت، ژوبین به دست

شه‌پرست:  به همان معنی
در هفت پیکر نظامی :

نامه را مهرخود نهاد بر
او               شرح و بسطی تمام داد بر او

به پرستندگان خویش
سپرد               تا برانش چنان که باید برد

شه پرستان که مهر شه
دیدند             وآن سخن های نغز بشنیدند

باز گشتند، سوی خانه
خویش           صورت شاهِ نو نهاده به پیش

د َر پرست : به معنی
خدمت­گزاران دربار. در شعری که درباره­ی داد بهرام گور، و پخش کردن گنج جمشید به
ارزانیان (مستحقان، درخوران) آمده است :

هر آنگه که از زیردستان
ما              زدهقان و از در‌پرستان ما

بنالد یکی کهتر از رنج
ما                  مبادا سر و افسر و گنج ما

و باز در سروده‌ای
درباره­ی خیزش ایرانیان در برابر قباد، و به یاری سوفزای سردار رشید دربند آمده است
:

چنین
گفت پس شاه، با رهنمون           که : یارند با او همه تیسفون

همه لشگر و زیر دستان
ما                 زدهقان و از در پرستان ما

پرستنده­ی بیشه:  به
معنی باغبان، در شعری که در آن  فرانک ، فرزند خردسال خود فریدون را از ترس ستم
ضحاک به او می‌سپارد :

پرستنده­ی  بیشه  و 
گاو  نغز          چنین داد پاسخ بدان پاک مغز

که  چون بنده در پیش
فرزند تو         بباشم    پذیرنده­ی   پند   تو

که
در این شعر به ویژه پرستنده هم به بیشه ‌برمی‌گردد و هم به گاو،
زیرا که هردو برای
برجای ماندن نیاز به پرستاری یا خدمت دارند.

می‌پرست : کسی که
می‌باید به خم می خدمت کند تا آن به کار رسد :

از آنجا بیامد به جای
نشست             یکی جام می‌خواست از می‌پرست

و نیز در داستان
پذیرایی ماهیار از بهرام گور که به ناشناس به خانه­ی او رفته و او ندانسته شب دوش
را با بهرام رامش کرده بود :

که
من
دوش پیش شهنشاه ،
مست         چرا گشتم و دخترم می‌پرست

گل‌پرست :  کسی که
می‌بایستی به گلستان خدمت کند، تا گل به بار آید :

نگه کرد دستان ز تخت
بلند           بپرسید : کاین گل پرستان که‌اند !

مهمان‌پرست :  کسی که
از میهمان پرستاری می‌کند، در شعری در وصف انوشیروان :

به رزم اندرون، ژنده
پیل است، مست     به بزم اندرون گرم و مهمان‌پرست

یا
در شعر نظامی در پرستش خسرو از شکراسپهانی
:

بپرسیدش که تو مهمان
پرستی          به خلوت با چو من مهمان نشستی ؟

بت پرست : کسی که در بت
‌خانه‌ها  خدمت بت‌ها را و از آن ها نگهداری می‌کرده است، چرا که بت نیاز به خاک
روبی، نظافت، تعمیر و ... دارد و این شعر از داستان زال و مهراب است. هنگامی که
مهراب او را برای رامش به خانه ی خود فرا می‌خوانده و زال می‌گوید
:

نباشد  
بدین   گفته   همداستان       همان شاه، چون بشنود داستان

که
ما می گساریم و
مستان شویم      سوی 
خانه­­ی بت‌پرستان شویم

آتش پرست :  نیز لقب
کسانی بوده است که در آتشکده‌ها به پرستش یعنی  مراقبت از آتش می‌پرداخته­اند تا
مبادا خاموش شود و آتش‌پرست، پاژنام ( لقب)  ایرانیان پیش از اسلام یا پاژنام
زرتشتیان نیست

!
به این بیت از دقیقی که
خود کیش زرتشتی داشته است بنگرید :

چو پیروزی شاهتان
بشنوید         گزیتی به آتش پرستان دهید

یعنی
ای مردمان زردشتی
ایران، شما هنگام شنیدن داستان پیروزی شاه خویش،  به آذرپرستان آتشکده‌ها کمک مالی
کنید !

زندگی اجتماعی کم کم به
افراد فهماند که بایسته نیست در همه­ی خانه‌ها خود همواره از آتش پرستاری کنند تا
آتش نمیرد. از این رو  در هر روستا یا شهر،خانه‌ای را برای نگاه داری همیشگی آتش در
نظر گرفتند و در این آتشکده‌ها افرادی را به پرستاری و پرستیدن ( خدمت کردن به )
آتش گماردند و اینانند که با پرستش ( خدمت به) آتش از آن نگاه‌داری می‌کنند تا جان
و روان مردمان شهر و روستا از دیو زمستان گزند نبیند

!
و باید دانست که آیین
نگاه­داری از آتش از زمان هوشنگ است و ویژه‌ی زمان زرتشت نیست

و چون سخن به این­جا
رسید، باید افزود تمام کسانی که در صف‌های دراز نفت می‌ایستند تا در تمام دوران
زمستان اجاق و چراغ و بخاری خانه‌شان روشن بماند، همه همان کاری را می‌کنند که
آریاییان باستانی برای روشن نگاه داشتن اجاق خانه خود می‌کردند. یعنی  امروز تمام
شرکت‌های گاز، گازرسانی، نفت، گازوئیل، کارکنان پمپ‌ها و پالایشگاه‌ها، سدها،
توربین‌ها و ... به پرستش و خدمت به نفت و گاز و وسایلی مشغول هستند که آتش و گرما
و نور پدید می‌آورند و از این رو همه­ی آن­ها از دیدگاه واژه ی فارسی و کاربری آن،
آتش‌پرستند.

 

 

░░░

 

درباره ی واژه ها ی
«زن»، «بانو» و «دوشیزه»

واژه­ی­ «زن» در زبان
پهلوی، که زبان هنگام اشکانیان و ساسانیان بوده است، به گونه­ی «کن» خوانده
می­شده،‌ که آن خود؛ از کـَئینی (کَ ای نی) زبان اوستایی ( کهن­ترین زبان آریاییان
جهان ) همچون زبان سانسکریت برگرفته شده است. این واژه نیز از ریشه­ی «کن» اوستایی
که به معنی  «خانه» بوده  برآمده است، و برابر است با : دارنده­ی خانه [ صاحب­خانه
].

ریشه­ی «کن» اوستایی،
‌یک برابر دیگر نیز دارد که «دوست داشتن» باشد ! و چون آن ­که از ریشه­ی نخستین آن
برمی­آید، این واژه­ی چند هزارساله­ی ایرانی، ریشه در هنگام درازآهنگ مادرسالاری در
ایران (و جهان)‌ دارد،‌ و زیباترین داستان را از کوشش­های مادران  از آن ­هنگام که
مردمان، هم­چون دیگر جانوران در رمه­های بزرگ می­زیستند و نرم نرم برای گریز از
سرما خانه سازی را آغاز کردند، باز می­گوید
.
این پیداست که نخستین
خانه، به دست مادران در دل کوه­ها و تپه­ها، در آغاز با پنجه­ی آنان و پَسان، به
یاری سنگ کنده شده است، و همین واژه و کنش نیز خود نشان می­دهد که «کن» یا خانه در
آغاز در کوه و زمین کنده شده است، ‌و شاید  خانه­های نخستین  برای پنهان کردن کودک
و نوزاد برهنه از سوز سرما، ساخته می­شده و روزبه روز به گنجایش آن افزوده­اند، تا
دیگر فرزندان و مادران را نیز در خود جای دهد
.
سپس «کن» با پسوند «ت»
به گونه­ی «کنت» درآمد که در زبان پهلوی برابر با شهر است و با دگرگونی «ت» به «د»
به گونه­های «کند»، «کندو»  (خانه­ی زنبور) و  با فروافتادن میانوند «ن» به گونه­ی
«کد»، «کده»، «کته»، «کدیور»، «دهکده»، ... درآمد
.
در آن هنگام ِ بس دور و
دراز، مردان و پسران به دنبال نخچیر و خوردن میوه­های درختان در کوه و دشت و جنگل
پراکنده بودند و گروه مادران و دختران و پسران خردسال همواره با مادران و
مادربزرگان با هم به سرمی­بردند، ‌و از آن­جا که این گروه ِ  به هم پیوسته را یارای
کوچ­های بزرگ نبود، ‌این امر، خانه سازی و پیشرفت آن را نیرو می­بخشید و بدین ترتیب

یکجانشینی و ساختن دهکده­ها آغاز گردید.

گروه مردان و پسران را
گاه­گاه آرزوی دیدار زنان و خواهران و دختران برمی­خاست و آنان را به سوی خانه و کن
و دهکده ی خود می­کشاند و از آن­جا که آرامشی که در خانه­ها روان بود، برایشان سخت
دوست داشتنی می­نمود، ریشه­ی دوم واژه ی «کن» که دوست داشتن باشد، پدیدار گردید،‌ و
واژه­ی پهلوی «کنیچک» (کن ای چک) از همین ریشه است که در فارسی به «کنیزک» دگرگون
گردیده و برابر است با ‌«دوست داشتنی کوچک».

اما با گذر روزگار و با
گسترش کار جهان در زمان­های پسین و با گذر از دوران مادر سالاری به پدر سالاری،
نرمک نرمک،‌ و به پاس بزرگداشت پایه گذاران فرهنگ مردمی که زنان و مادران بودند،
از سوی مردان،‌ پاژنام­ها ( لقب ها)ی دیگر برای زنان پدیدار
گردید.

نخستین ِ این نام­ها
«نائیریکا» است که در زبان اوستایی، برابر با «زن پهلوان» می باشد، ریشه­ی این نام،
واژه­ی «نرَ» در اوستا است که پهلوان و زورآور بوده و گونه­ی نرینه­ی آن در نام
یکی از بزرگ­ترین پهلوانان ایران یعنی «نریمان» نیای رستم جهان پهلوان وجود دارد  و
از آن­جا که در زبان­های کهن آریایی، واژه­ها دو گونه­ی نرینه و مادینه، و یک
گونه­ی میانه داشته اند، واژه­ی نر ِ نرینه به گونه­ی«نئیری» و مادینه ی آن
«نائیریکا» خوانده می­شده است
.
این واژه در زبان پهلوی
به گونه­ی «نائیریک» درآمد، که پاژنام بانوان بود و هنوز در زبان ارمنی نیز
«نایریک»‌ خوانده می­شود. در زبان فارسی این واژه از میان رفت،‌ مگر آنی­که  بارها
و بارها درباره­ی زنان برجسته و بلندمنش شنیده ایم، یعنی پاژنام «شیر زن»‌ که
یادآور نام نائیرکای اوستایی است.

پاژنام دیگر زن در زبان
فارسی «بانو» است که در زبان پهلوی «بانوک» خوانده می­شده و در زبان کهن اوستایی
خود را به­گونه­ی فارسی می­نمایاند. ریشه­ی این وا‍ژه «بان» اوستایی است،‌ برابر با
فروغ و روشنایی،‌ و از آن­جا که «ن» در واژه­ها به «م» دگرگون می­شود، «بان»
اوستایی نیز  «بام» گردید، ‌که در واژه­ی آمیخته­ی «بامداد»(= هنگام روشنایی)،‌ و
یا دهنده­ی روشنایی و فروغ سپیده دم، خویش را نگاهداشته است، ‌و بر این بنیاد
«کدبانو» «روشنایی خانه»  است و اگرچه امروز کم تر کاربرد دارد، در نوشته­های تا
سده­ی هشتم و نهم همه­جا به همین­گونه آمده است،‌ و چون «کد» نیز به «کی» برگشته
است در چند گویش امروز ایران گونه­ی «کیوانو» هنوز‌ بر زبان
می­رود
.
و باز اگرچه امروز، از
بان و بانو، فروغ و روشنی درنمی­یابیم ،‌اما همه می­دانیم که در فرهنگ ایرانی زن را
چراغ خانه می­نامند که همان برآیند بانو و بانوک را با خود به همراه
دارد.

وا‍ژ­ی دیگر که
ایرانیان برای دختران بر زبان می­آورند، «‌دوشیزه» است که در زبان پهلوی «دوشیچک»
(دو شی چک) خوانده می­شده است که خود؛ از ریشه­ی«زوش» اوستایی به معنی دوست داشتن
برآمده و بر روی هم «دوست داشتنی کوچولو» است، همان­که در واژه­ی کنیزک هم نهفته
است
.
از این واژه «دوشارم»
پهلوی برابر با معشوق نبز برآمده است و زیباست که این واژه و پاژنام برای دختران و
زنان کاربرد داشته است، ‌نه برای مردان

!

درباره ی واژه ی آریا و
ایران

آن گروه از آریایی‌هایی
که مهاجرت نکردند و در «ناف جهان» که به‌ زبان اوستایی اَیریانه ‌وئیجنگ  
(airyana-vaējangh)  خوانده می‌شد، ساکن ماندند، با نام ایرج مشهورند و ایرج (eraj)
که به ‌زبان پهلوی (erech) خوانده می‌شود، مخفف واژه ا­ی اوستایی است که به پهلوی و
پارسی دری «ویج» تلفظ می‌شود و مرکز جهان معنی می‌دهد.

واژه­ی « ایران » که در
پارسی ‌میانه به شکل «اران» (erān)   بوده است، برگرفته از شکل‌های قدیمی واژه ی
«آریانا»، یعنی سرزمین آریایی‌هاست.

واژه­ی «آریا» در زبان‌
اوستایی به صورت «اَیریه» (airya)  ، در پارسی باستان  «اَریه» (āriya) و در
سنسکریت به شکل «آریه» (arya)   به کار رفته است و «ایریه» و «اریه» سپس  در زبان
پهلوی و پارسی دری  به شکل «ایر» (ēr)  درآمده است. « ایر» در واژه به‌معنی «آزاده»
و جمع آن «ایران» به‌معنی «آزادگان» است.

 
ایرانیان در نوشته‌های
پهلوی ساسانی، خود را به این نام و میهن خود را «ایران» (ērān) نامیدند.

در شاهنامه درباره­ی
پسر سوم فریدون می‌خوانیم :

مر او را که بُد هوش و
فرهنگ و رای      مر او را چه خوانند ؟ ایران خدای

ایران در این‌جا  جمع
«ایر» یعنی آزادگان  و «ایران خدای» به‌ معنی پادشاه آزادگان
است.

ایرانیان و آریاییان
هند که زبان های آنان در روزگاران کهن  به یکدیگر بسیار نزدیک بوده است، خود را به
این نام خوانده­‌اند.(سیمای ایران تألیف ایرج افشار، ص ۶۷-۶۸-۶۹)

در مورد کشورهای دیگر و
اقوام آریائی که به اروپا مهاجرت کردند و نام ایران را نگاه داشتند، می‌توان
«ایرلند» را نام برد.  بخش نخست نام کشور ایرلند که در خود زبان ایرلندی «eire»
نامیده می‌شود نیز همین واژه است
.
(ایرلند = سرزمین
ایرها = سرزمین آریاییان).  این واژه را در زبان ایرلندی که هم‌ریشه‌ی زبان ماست به
شکل «aire»  و «airech» و به همان معنی «آزاده» می‌بینیم.  و هم در آن‌جا است که
هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر می‌آید. (دکتر فریدون
جنیدی کتاب زندگی و مهاجرت آریاییان ص١۷۵-١۷۶)

ایرانیان در نوشته‌های
پهلوی اشکانی «اَریان»، در ارمنی «اِران» (eran) یا «ایران شَتر» (ērān shathr)  و
در فارسی «ایران شهر» نامیده می‌شدند
.
ایران در زبان پهلوی دو
معنی داشت : یکی آریاییان یا ایرانیان و دیگر سرزمین ایران.

شکلی دیگری از ایران
«اریان» است که در کتاب تاریخ پیامبران و شاهان از «حمزه اصفهانی»، دانشمند سده‌ی
چهارم آمده است. او از مملکت «اریان» و هم «فرس» و  به بیان دیگر «اریان» نام
می­برد و می­گوید که ایشان پارسیان‌اند.(حمزه اصفهانی. تاریخ پیامبران و شاهان، ص
۲)

از این سخن پیداست که
او اریان را در معنی جمع و به جای ایرانیان یا آریایی­ها بکار برده
است.

شکل «اریان شهر» نیز به
جای «ایران‌ شهر» در کتاب التنبیه و الاشراف، تألیف «ابوالحسن علی مسعودی»، مورخ
سده‌ی چهارم  نیز دیده شده است.(ابولحسن مسعودی، علی.التنبیه و الاشراف، ص
٣۸-٣۹)

«شَثر» (= شهر در فارسی)
که در واژه­ی پهلوی «ایران شثر» آمده است در آن زبان به معنای کنونی «سرزمین»
است
.
در زبان پهلوی ساسانی
به جای شهر (در معنی امروزی) شثرستان (= شهرستان در فارسی) به کاربرده می‌شد و
کیشوَر (= کشور در فارسی) به معنی یک بخش از هفت بخش زمین بود که به تازی «اقلیم»
خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژه‌ی «ایران شثر»، مفهوم کشور ایرانیان، کشور
آریاییان دریافته می‌شد. (دکتر صادق کیا. آریا مهر، ص ٣-۴)

ایران به جز در معنی
آزادگان، همچنین منسوب به‌محل آنان بوده و  به  جایگاه آریاییان نیز گفته می‌شده
است و هم‌اکنون نیز گفته می‌شود. بخشی از پیام کی‌خسرو به افراسیاب‌ چون این
است:

به ایران زن‌ و مرد
لرزان به ‌خاک         خروشان ز تو پیش یزدان پاک

که
در این بیت : ایران به‌
معنی کشور آریاییان
است، یا :

دریغ‌ است، ایران که
ویران شود          کنام پلنگان ‌و شیران شود

ابوسعید ابوالخیر در
این چهارپاره (رباعی) خود  ایران را به معنی جمع «ایر» آورده است
:

سبزی بهشت و نو بهار از
تو برند               آنی که به خلد یادگار از تو برند

در چین وختن، نقش‌ و
نگار از تو برند        ایران همه فال روزگار از تو برند

درباره ی واژه ی
اوستا

 

امروز زبانی را که
دفترهای پیشین ایران بدان نوشته می­شده است زبان اوستایی می­خوانیم و این واژه خود
در نوشته­های اوستا به چشم نمی­خورد و در نوشته­های پهلوی به گونه­ی «اَپَستاک» دیده می­شود.

درباره­ی این واژه
سخنان فراوانی گفته شده، اما آن­چه به تر از همه است این است که گروهی اوستا را از
ریشه­ی «وید» گرفته­اند که دانش باشد و گروهی دیگر نیز آن را از «ویستی» که آن نیز
دانش و آگاهی است می­دانند
.
این دو ریشه یابی به
گمان نگارنده دور از خود واژه است،  زیرا که اوستا در گونه­ی کهن­تر زبان پهلوی
اپستاک بوده و با «و» آغاز نمی­شده است، باز آن­ که  اگر چون این  نیز بیندیشیم،
این واژه با پیشوند « ا» معنی بی­دانشی، یا نا آگاهی  به خود
می­گیرد.

و از سویی چون این واژه
در نوشته­های پهلوی آمده است، می­باید معنی پهلوی آن­را به دست آورد و ریشه یابی
کهن­تر از آن، با دگرگونی وات سنگین­تر« پ» به وات سبک­تر «و» درست
نمی­نماید
.
در این بی­گمانیم که
اسکندر گجستک چون به دژنپشت ایران رسید، از روی نادانی و کینه وری و رشگ، آن
گنجینه­ی بزرگ جهانی را که بر روی دوازده هزار پوست گاو به دبیره­ی زرین نوشته
بودند بسوخت و خاکستر کرد و به دریا ریخت


ایرانیان چند سده از
دفتر و نوشته­ی خویش دور بودند، مگر گروهی اندک که آن دفترها را در خانه پنهان و
نهفته می­داشتند

!
و از آن هنگام، تا زمان
پادشاهی بلاش اشکانی، چهار سده ایرانیان را دفتر و دیوانی نبود. تا آن­که بلاش
فرمود تا دفترهای پراکنده و پنهان را که در دست برخی موبدان و دبیران بازمانده بود،
گردآورند
.
از سرتاسر ایران تنها
بیست و یک نَسک (نسخه)پیدا شد و چون آن همه را در یک جا گرد آوردند، دیدند که سه
گونه گفتار است. چند دفتر «گاسانیک» یا سروده­هایی چون گاثاها، چند دفتر «مانتریک»
که نمازها و آفرین­ها و یادهای بایسته در آیین­ها را در بر می­گیرد، و چند دفتر
«داتیک» که داد و دهش و آفرینش یزدان و نیز داد و قانون­های کشور بزرگ باستانی را
باز می­نماید

!
چون خواستند که آن
نسک­ها را به دبیره­ی پهلوی بنویسند، برخوردند که واک­های ویژه­ی آن زبان نا آشنا
را نمی­توان با این دبیره نوشت … آنگاه فرزانگان فراهم نشستند و از روی دبیره­ی
پهلوی، دبیره­ای برساختند که دارای ۴۴ نگاره بود و همه­ی آواهای شگفت آن زبان نهفته
را بدان توان گفت.

در این­جا معنی اوستا
یا اَپَستاک روشن می­شود
.
مردم ایران چهار سده
دفترهای دانایان پیشین خود را ناپیدا می­دیدند. «پستاک ِ» پهلوی گونه­ی دیگری از
«پیتاک» پهلوی است که در فارسی آن­را «پیدا» می­خوانیم و اوستا بر روی هم « اَ» +
«پیدا» یعنی «ناپیدا» معنی می­دهد، و چون نمی شد نامی را که چهار سده بر زبان و
مردمان ایران شهر گذشته بود دیگر کرد، همان نام بر آن دفترها ماند و با دگرگونی
حروف از پهلوی به فارسی، به گونه­ی «اوستا» درآمد و به ترین گواه این سخن نیز همان
گفتار دینکرت است که به گونه­ی نا آشنا و نهفته­ی اوستا  از آن یاد کرده
است

!
چون ایرانیان چهار سده
از گرامی­ترین یادگارهای نیاگان خویش به دور مانده بودند، همه­ی آن نسک­ها را به
گونه­ی فرمان دین،  پذیرا گشتند و سر بر فرمان نیاگان نهادن را با جان و دل
خواستند، و چون پیامبر ایرانی زرتشت بود، همه­ی آن نوشته­ها را از زرتشت دانستند و
اوستا،  نام نامه­ی دینی ایرانیان را به خود ویژه کرد.

دیگر آن­که امروز روشن
می­شود که اوستا نامی کهن نیست و نامی است که ایرانیان در زمان ِ گم بوده و ناپیدا
بودن آن دفترها برآن نهاده بودند و به جز بخشی از آن، که «گاثاها»  باشد، هیچ نسک
دیگرش از زرتشت نمی­باشد و به دین زرتشتی پیوند ندارد، مگر آن­که همه­ی آن­ها،
تراوش اندیشه­ی ایرانیان در زمان­های دور و دراز زندگی و فرهنگ ایرانی است. برخی از
این کتاب­ها پس از زرتشت نوشته شده و برای آن­که آن را در دید زرتشتیان به راست به
شمار آورند، در هر بخش از آن پرسش و پاسخی میان زرتشت و اهورامزدا آورده­اند و چون
پاسخ از سوی اهورامزدا داده می­شود پس کار کردن بدان، خویش کاری هر زرتشتی
است

!
برخی از آن­ها نیز
مانند «وندیداد» و «یشت­ها» دیدگاه­های کهن ایرانی است که مربوط به پیش از جدایی
هندوان از ایران می باشد و پس از زرتشت با شیوه­ی تازه (یعنی اوستای نو) نوشته شده
است
.
هندیان،  زبان کهن خویش
یعنی «سانسکریت» را «سمزکرته بها» می­نامند که زبان ویراسته شده، به شده و خوب شده
معنی می­دهد، و چون دستورآن زبان بر زبان اوستا نیز دستور می­راند، نشان می­دهد که
در زمانی دور، هنگامی که هنوز هندوان و ایرانیان در ایران ویج می­زیسته­اند،
ایرانیان کهن برای نگارش دفترهای خویش، زبانی ویراسته، به جز  زبانی که بر زبان
مردمان روان است، آراسته بوده­اند و آن همین زبان است که امروز سه گونه گویش از آن
را در سانسکریت، اوستا و فارسی هخامنشی باز می­یابیم
.
پس به تر آن می­بود که
ما نیز این زبان را زبان فرهنگی کهن ایران بدانیم، اما چون از آن زمان که اسکندر
گجسته دوازده هزار دفتر دانایان پیشین ایران را سوزانیده است، بیش از  بیست و دو
سده می­گذرد و این نسک ها در این بیست و دو سده همواره با همین نام خوانده شده است،
نمی­توان نام آن را دگرگون کرد و ما نیز می­باید که آن ­را اوستا بنامیم، شاید که
همین نام، همواره یادآور کار زشت تباه کاران تاریخ باشد
!

 

از : آریا
بوم

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳

 

کاروانسرا در ادبیات ایران

در ادبیات فارسی، شعرا و بزرگان ادب، جهان را به کاروانسرا و آدمیان را به کاروان تشبیه کرده، با سرودن اشعار زیبا انسان را از دلبستگی به جهان و چهانیان بر حذر داشته اند:

سعدی

چرا دل بر این کاروانگه نهیم   که یاران برفتند و ما در رهیم

ناصر خسرو

پل است این دهر و تو بر وی روانی   نسازد خانه بر پل کاروانی

سعدی

دل ای سلیم بر این کاروانسرا مبند   که خانه ساختن آیین کاروانی نیست

رودکی

کاروان شهید رفت از پیش   وان ما رفته گیر و می اندیش

حافظ

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش   وه که بس بی خبراز غلغل چندین جرسی

ایرج میرزا

بر سردر کاروانسرایی   تصویر زنی به گچ بریدند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢