برخیز و بیا بتا برای دل ما   حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم   زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را   حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه   بسیار بتابد و نیابد ما را

قرآن که مهین کلام خوانند آن را   گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم   کاندر همه جا مدام خوانند آن را

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا   بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری   صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا   چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک   نقاش ازل بهر چه آراست مرا

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب   جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب   آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

آن قصر که جمشید در او جام گرفت   آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر   دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست   بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست   تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

اکنون که گل سعادتت پربار است   دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است   دریافتن روز چنین دشوار است

امروز ترا دسترس فردا نیست   و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست   کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

ای آمده از عالم روحانی تفت   حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای   خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست   بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند   بس گوهر قیمتی که در سینه تست

ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت   ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند   زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت   کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند   ز آنروی که هست کس نمیداند گفت

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است   در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی   دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

این کوزه که آبخواره مزدوری است   از دیده شاهست و دل دستوری است
هر کاسه می که بر کف مخموری است   از عارض مستی و لب مستوری است

این کهنه رباط را که عالم نام است   و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است   قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت   چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت   روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است   در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست   خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است   گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین   آن مردمک چشم‌نگاری بوده است
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

چند زنم بروی دریاها خشت   بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود   که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست   بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست   از مهر که پیوست و به کین که شکست

ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است   رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو   گردی و نسیمی و غباری و دمی است

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست   برخیز و بجام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست   فردا همه از خاک تو برخواهد رست

چون بلبل مست راه در بستان یافت   روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت   دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت   خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت   چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

چون لاله بنوروز قدح گیر بدست   با لاله رخی اگر ترا فرصت هست
می نوش بخرمی که این چرخ کهن   ناگاه ترا چون خاک گرداند پست

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست   نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست   در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست   چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست   پندار که هرچه نیست در عالم هست

خاکی که بزیر پای هر نادانی است   کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است   انگشت وزیر یا سلطانی است
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

دارنده چو ترکیب طبایع آراست   از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود   ورنیک نیامد این صور عیب کراست

در پرده اسرار کسی را ره نیست   زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست   می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست

در خواب بدم مرا خردمندی گفت   کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چکنی که با اجل باشد جفت   می خور که بزیر خاک میباید خفت

در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست   او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست   کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت   یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند بنزد عامه این باشد زشت   سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت

دریاب که از روح جدا خواهی رفت   در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای   خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست   دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری   گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

عمریست مرا تیره و کاریست نه راست   محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست   ما را ز کس دگر نمیباید خواست

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت   با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح   آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت

گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است   ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه تن که سایبانی‌ست ترا   هان تکیه مکن که چارمیخش سست است
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است   من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار   کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

گویند مرا که دوزخی باشد مست   قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند   فردا بینی بهشت همچون کف دست

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت   از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت   این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

مهتاب بنور دامن شب بشکافت   می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی   اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت

می خوردن و شاد بودن آیین منست   فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست   گفتا دل خرم تو کابین منست

می لعل مذابست و صراحی کان است   جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می خندان است   اشکی است که خون دل درو پنهان است

می نوش که عمر جاودانی اینست   خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست   خوش باش دمی که زندگانی اینست

نیکی و بدی که در نهاد بشر است   شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل   چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست   از سرخی خون شهریاری بوده‌ست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید   خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست

هر ذره که در خاک زمینی بوده است   پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان   کانهم رخ خوب نازنینی بوده است
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

هر سبزه که برکنار جوئی رسته است   گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی   کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

یک جرعه می ز ملک کاووس به است   از تخت قباد و ملکت طوس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند   از طاعت زاهدان سالوس به است

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ   پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی   از سلخ به غره آید از غره به سلخ

آنانکه محیط فضل و آداب شدند   در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون   گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند   بی او همه کارها بپرداخته‌اند
امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند   فردا همه آن بود که در ساخته‌اند

آنها که کهن شدند و اینها که نوند   هر کس بمراد خویش یک تک بدوند
این کهنه جهان بکس نماند باقی   رفتند و رویم دیگر آیند و روند

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد   بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک   در طبل زمین و حقه خاک نهاد

آرند یکی و دیگری بربایند   بر هیچ کسی راز همی نگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند   پیمانه عمر ما است می‌پیمایند

اجرام که ساکنان این ایوانند   اسباب تردد خردمندانند
هان تاسر رشته خرد گم نکنی   کانان که مدبرند سرگردانند

از آمدنم نبود گردون را سود   وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود   کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

از رنج کشیدن آدمی حر گردد   قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجای   پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد   در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی   کاحوال مسافران عالم چون شد

افسوس که نامه جوانی طی شد   و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب   افسوس ندانم که کی آمد کی شد

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود   نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل   زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

این عقل که در ره سعادت پوید   روزی صد بار خود ترا می‌گوید
دریاب تو این یکدم وقتت که نی   آن تره که بدروند و دیگر روید

این قافله عمر عجب میگذرد   دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری   پیش آر پیاله را که شب میگذرد

بر پشت من از زمانه تو میاید   وز من همه کار نانکو میاید
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو   گفتا چکنم خانه فرو میاید

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد   وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا   تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند   مگرای بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند   بربای نصیب خویش کت بربایند

بر من قلم قضا چو بی من رانند   پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو   فردا به چه حجتم به داور خوانند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد   چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات   آخر به دل خاک فرو خواهی شد

تا راه قلندری نپویی نشود   رخساره بخون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان   آزاد به ترک خود نگویی نشود

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید   بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز میفروشان کایشان   به زانکه فروشند چه خواهند خرید

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد   دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنانکه رای من و تست   از موم بدست خویش هم نتوان کرد

حیی که بقدرت سر و رو می‌سازد   همواره هم او کار عدو می‌سازد
گویند قرابه گر مسلمان نبود   او را تو چه گویی که کدو می‌سازد

در دهر چو آواز گل تازه دهند   فرمای بتا که می به اندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ   فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

در دهر هر آن که نیم نانی دارد   از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی   گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود   غم خوردن بیهوده نمیدارد سود
پر کن قدح می به کفم درنه زود   تا باز خورم که بودنیها همه بود

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد   ابر از رخ گلزار همی شوید گرد
بلبل به زبان پهلوی با گل زرد   فریاد همی کند که می باید خورد

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند   فرمای که تا باده گلگون آرند
تو زر نی ای غافل نادان که ترا   در خاک نهند و باز بیرون آرند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد   یا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش که عمریکه اجل در پی اوست   آن به که به خواب یا به مستی گذرد

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد   کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد   عجز است به دست هر که از مادر زاد

کم کن طمع از جهان و میزی خرسند   از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود   هم بگذرد و نماند این روزی چند

گرچه غم و رنج من درازی دارد   عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک   در پرده هزار گونه بازی دارد

گردون ز زمین هیچ گلی برنارد   کش نشکند و هم به زمین نسپارد
گر ابر چو آب خاک را بردارد   تا حشر همه خون عزیزان بارد

گر یک نفست ز زندگانی گذرد   مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان   عمرست چنان کش گذرانی گذرد

گویند بهشت و حورعین خواهد بود   آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک   چون عاقبت کار چنین خواهد بود

گویند بهشت و حور و کوثر باشد   جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه   نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

گویند هر آن کسان که با پرهیزند   زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام   باشد که به حشرمان چنان انگیزند

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد   و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او   یک جرعه خوری هزار علت ببرد
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

هر راز که اندر دل دانا باشد   باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در   آن قطره که راز دل دریا باشد

هر صبح که روی لاله شبنم گیرد   بالای بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش می‌آید   کو دامن خویشتن فراهم گیرد

هرگز دل من ز علم محروم نشد   کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز   معلومم شد که هیچ معلوم نشد

هم دانه امید به خرمن ماند   هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا بجوی   با دوست بخور گر نه بدشمن ماند

یاران موافق همه از دست شدند   در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر   دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

یک جام شراب صد دل و دین ارزد   یک جرعه می مملکت چین ارزد
جز باده لعل نیست در روی زمین   تلخی که هزار جان شیرین ارزد

یک قطره آب بود با دریا شد   یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست   آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد   از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد
مامور کم از خودی چرا باید بود   یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

آن لعل در آبگینه ساده بیار   و آن محرم و مونس هر آزاده بیار
چون میدانی که مدت عالم خاک   باد است که زود بگذرد باده بیار

از بودنی ایدوست چه داری تیمار   وزفکرت بیهوده دل و جان افکار
خرم بزی و جهان بشادی گذران   تدبیر نه با تو کرده‌اند اول کار
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

افلاک که جز غم نفزایند دگر   ننهند بجا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما   از دهر چه میکشیم نایند دگر

ایدل غم این جهان فرسوده مخور   بیهوده نی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید   خوش باش غم بوده و نابوده مخور

ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر   باغ طربت به سبزه آراسته گیر
و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم   بنشسته و بامداد برخاسته گیر

این اهل قبور خاک گشتند و غبار   هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار
آه این چه شراب است که تا روز شمار   بیخود شده و بی‌خبرند از همه کار

خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر   بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه خماری   از ناله بوسعید و ادهم خوشتر

در دایره سپهر ناپیدا غور   جامی‌ست که جمله را چشانند بدور
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن   می نوش به خوشدلی که دور است نه جور

دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار   بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او می‌گفت   من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار

ز آن می که حیات جاودانیست بخور   سرمایه لذت جوانی است بخور
سوزنده چو آتش است لیکن غم را   سازنده چو آب زندگانی است بخور

گر باده خوری تو با خردمندان خور   یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور و رد مکن فاش مساز   اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور

وقت سحر است خیز ای طرفه پسر   پر باده لعل کن بلورین ساغر
کاین یکدم عاریت در این گنج فنا   بسیار بجوئی و نیابی دیگر
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

از جمله رفتگان این راه دراز   باز آمده کیست تا بما گوید باز
پس بر سر این دو راهه‌ی آز و نیاز   تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز

ای پیر خردمند پگه‌تر برخیز   و آن کودک خاکبیز را بنگر تیز
پندش ده گو که نرم نرمک می‌بیز   مغز سر کیقباد و چشم پرویز

وقت سحر است خیز ای مایه ناز   نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی   و آنها که شدند کس نمیاید باز

مرغی دیدم نشسته بر باره طوس   در پیش نهاده کله کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس   کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس

جامی است که عقل آفرین میزندش   صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف   می‌سازد و باز بر زمین میزندش

خیام اگر ز باده مستی خوش باش   با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است   انگار که نیستی چو هستی خوش باش

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش   دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش   کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

ایام زمانه از کسی دارد ننگ   کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ   زان پیش که آبگینه آید بر سنگ

از جرم گل سیاه تا اوج زحل   کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل   هر بند گشاده شد بجز بند اجل

با سرو قدی تازه‌تر از خرمن گل   از دست منه جام می و دامن گل
زان پیش که ناگه شود از باد اجل   پیراهن عمر ما چو پیراهن گل
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم   وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم   با هفت هزار سالگان سر بسریم

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم   فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغداران و عالم فانوس   ما چون صوریم کاندر او حیرانیم

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم   زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی   چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

برخیزم و عزم باده ناب کنم   رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول پیشه را مشتی می   بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم   در زیرزمین نهفتگان می‌بینم
چندانکه به صحرای عدم مینگرم   ناآمدگان و رفتگان می‌بینم

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم   در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما   در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم   پس بی می و معشوق خطائیست عظیم
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم   چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم

خورشید به گل نهفت می‌نتوانم   و اسراز زمانه گفت می‌نتوانم
از بحر تفکرم برآورد خرد   دری که ز بیم سفت می‌نتوانم

دشمن به غلط گفت من فلسفیم   ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام   آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

مائیم که اصل شادی و کان غمیم   سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم   آئینه‌ی زنگ خورده و جام جمیم
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم   یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم   اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

من بی می ناب زیستن نتوانم   بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید   یک جام دگر بگیر و من نتوانم

هر یک چندی یکی برآید که منم   با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی   ناگه اجل از کمین برآید که منم

یک چند بکودکی باستاد شدیم   یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید   از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

یک روز ز بند عالم آزاد نیم   یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار   در کار جهان هنوز استاد نیم

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن   فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن   حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

ای دیده اگر کور نی گور ببین   وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند   روهای چو مه در دهن مور بین

برخیز و مخور غم جهان گذران   بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی   نوبت بتو خود نیامدی از دگران

چون حاصل آدمی در این شورستان   جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت   و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

رفتم که در این منزل بیداد بدن   در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن
آن را باید به مرگ من شاد بدن   کز دست اجل تواند آزاد بدن
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین   نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین   اندر دو جهان کرا بود زهره این

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن   به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است   کالوده و پالوده هر خس بودن

قومی متفکرند اندر ره دین   قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی   کای بیخبران راه نه آنست و نه این

گاویست در آسمان و نامش پروین   یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین   زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان   برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی   کازاده بکام دل رسیدی آسان

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان   می خواه مروق به طراز آمدگان
رفتند یکان یکان فراز آمدگان   کس می ندهد نشان ز بازآمدگان

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن   به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود   پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

نتوان دل شاد را به غم فرسودن   وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن   می باید و معشوق و به کام آسودن

آن قصر که با چرخ همیزد پهلو   بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای   بنشسته همی گفت که کوکوکوکو

از آمدن و رفتن ما سودی کو   وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سروپای نازنینان جهان   می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

از تن چو برفت جان پاک من و تو   خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
و آنگاه برای خشت گور دگران   در کالبدی کشند خاک من و تو

می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو   قصدی دارد بجان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور   کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

از هر چه بجر می است کوتاهی به   می هم ز کف بتان خرگاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به   یک جرعه می ز ماه تا ماهی به

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده   بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل   در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه   وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست   کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

یک جرعه می کهن ز ملکی نو به   وز هرچه نه می طریق بیرون شو به
در دست به از تخت فریدون صد بار   خشت سر خم ز ملک کیخسرو به

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی   معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار   تا عمر گرانبها بدان نفروشی

از آمدن بهار و از رفتن دی   اوراق وجود ما همی گردد طی
می خورد مخور اندوه که فرمود حکیم   غمهای جهان چو زهر و تریاقش می

از کوزه‌گری کوزه خریدم باری   آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود   اکنون شده‌ام کوزه هر خماری

ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی   وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم   باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

ایدل تو به اسرار معما نرسی   در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به می لعل بهشتی می ساز   کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی   با باده لعل باش و با سیم تنی
کانکس که جهان کرد فراغت دارد   از سبلت چون تویی و ریش چو منی

ای کاش که جای آرمیدن بودی   یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک   چون سبزه امید بر دمیدن بودی

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی   سرمست بدم که کردم این عیاشی
با من بزبان حال می گفت سبو   من چو تو بدم تو نیز چون من باشی

بر شاخ امید اگر بری یافتمی   هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود   ای کاش سوی عدم دری یافتمی

بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی   فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی
بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی   صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی

پیری دیدم به خانه‌ی خماری   گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری   رفتند و خبر باز نیامد باری

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی   مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی   بادیم همه باده بیار ای ساقی

چندان که نگاه می‌کنم هر سویی   در باغ روانست ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر گم گوی   بنشین به بهشت با بهشتی رویی

خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی   فارغ شده‌اند از تمنای تو دی
قصه چه کنم که به تقاضای تو دی   دادند قرار کار فردای تو دی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

در کارگه کوزه‌گری کردم رای   در پایه چرخ دیدم استاد بپای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر   از کله پادشاه و از دست گدای

در گوش دلم گفت فلک پنهانی   حکمی که قضا بود ز من میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی   خود را برهاندمی ز سرگردانی

زان کوزه‌ی می که نیست در وی ضرری   پر کن قدحی بخور بمن ده دگری
زان پیشتر ای صنم که در رهگذری   خاک من و تو کوزه‌کند کوزه‌گری

گر آمدنم بخود بدی نامدمی   ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب   نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

گر دست دهد ز مغز گندم نانی   وز می دو منی ز گوسفندی رانی
با لاله رخی و گوشه بستانی   عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی   احوال فلک جمله پسندیده بدی
ور عدل بدی بکارها در گردون   کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری   تا چند کنی بر گل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کیخسرو   بر چرخ نهاده ای چه می‌پنداری

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی   برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی   این آمدن تیرمه و رفتن دی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : غزلیات خیام

 

خم ابروی ا و در جان فزائی   طراز آستین دلربائی
خدا از لطف محضش آفریده   به نام ایزد زهی لطف خدائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدا   رسوم مستی و سحر آزمائی
ز کوی او غباری کاورد باد   کند در چشم جانها توتیائی
چو بنماید رخ چون ماه تابان   برو پیشش گدائی کن گدائی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

زین بیش غوغا برنتابد   سرم زین بیش سودا برنتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست   که آن دیوانه یغما برنتابد
ز شوقت بر دل دیوانه‌ی ماست   غمی کان سنگ خارا برنتابد
ز چشمم هر شبی مژگان براند   چنان سیلی که دریا برنتابد
بیا امشب مگو فردا که این کار   دگر امروز و فردا برنتابد
سر اندر پایت اندازیم چون زلف   اگر زلفت سر از ما برنتابد
عبید از درد کی یابد رهائی   چو درد دل مداوا برنتابد
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بدیدم چشم مستت رفتم از دست   گوام دایر دلی گویائی هست ؟
دلم خود رفت و میترسم که روزی   به مهرت هم نسی خوش کامم اج دست ؟
بب زندگی این خوش عبارت   لوانت لاوه نج من ذبل و کان بست ؟
دمی بر عاشق خود مهربان شو   کج‌ای مهروانی کسب اومی کست ؟
اگر روزی ببینم روی خوبت   به جم شهر اندر واسر زبان دست؟
ز عشقت گر همام از جان برآید   مواجش کان یوان بمرد و وارست ؟
به گوش خاوا کنی پشتش بوینی   به بویت خسته بی جهنامه سرمست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

ز سوز عشق من جانت بسوزد   همه پیدا و پنهانت بسوزد
ز آه سرد و سوز دل حذر کن   که اینت بفسرد وانت بسوزد
مبر نیرنگ و دستان پیش آن کو   به صد نیرنگ و دستانت بسوزد
به دست خویشتن شمعی میفروز   که هر ساعت شبستانت بسوزد
چه داری آتشی در زیر دامان   کز آن آتش گریبانت بسوزد
دل اندر وصل من بستی و ترسم   که ناگه تاب هجرانت بسوزد
ندارد سودت آن گاهی که گوئی   عبید آن نامسلمانت بسوزد
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

اگر داری تو عقل و دانش و هوش   بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی   که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا   قصه‌ی موش و گربه برخوانا
قصه‌ی موش و گربه‌ی مظلوم   گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه   بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر   شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن   شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای   شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی   از برای شکار موشانا
در پس خم می‌نمود کمین   همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری   جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید   مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم   پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد   که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی   چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت   چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام   عفو کن بر من این گناهانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوی   نخورم من فریب و مکرانا
میشنیدم هرآنچه میگفتی   آروادین قحبه‌ی مسلمانا
گربه آنموش را بکشت و بخورد   سوی مسجد شدی خرامانا
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دست و رو را بشست و مسح کشید   ورد میخواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من   ندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق   من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کردی   تا بحدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر   زود برد این خبر بموشانا
مژدگانی که گربه تائب شد   زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال   در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان   همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند   هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر   هر یکی تحفه‌های الوانا
آن یکی شیشه‌ی شراب به کف   وان دگر بره‌های بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش   وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست   وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر   افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان   با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب   کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی   کرده‌ایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواند   رزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی بسر بردم   رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر   از برای رضای رحمانا
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

هرکه کار خدا کند بیقین   روزیش میشود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرمائید   قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش میرفتند   تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان   چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت   هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدانچنگال   یک به دندان چو شیر غرانا
آندو موش دگر که جان بردند   زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته‌اید ای موشان   خاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید   گربه با چنگها و دندانا
موشکانرا از این مصیبت و غم   شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند   ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما   می‌رویم پای تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خویش کنیم   از ستم‌های خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت   دید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیم   کای تو شاهنشهی بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها   ای شهنشه اولم به قربانا
سالی یکدانه میگرفت از ما   حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد   چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند   شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد   که شود داستان به دورانا
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بعد یکهفته لشگری آراست   سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزه‌ها و تیر و کمان   همه با سیف‌های برانا
فوج‌های پیاده از یکسو   تیغ‌ها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شد   از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بود   هوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برود   نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت   یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم   شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد   که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده‌ام برای شما   عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت   یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده   من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد   لشگر معظمی ز گربانا
گربه‌های براق شیر شکار   از صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شد   داد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویر   لشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه   رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی   هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند   که نیاید حساب آسانا
حمله‌ی سخت کرد گربه چو شیر   بعد از آن زد به قلب موشانا
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

موشکی اسب گربه را پی کرد   گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان   که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند   بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار   لشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم   با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزند   این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشانرا   غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو   کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین   که شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فراری شد   شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار   مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصه‌ی عجیب و غریب   یادگار عبید زاکانا

جان من پند گیر از این قصه   که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن   مدعا فهم کن پسر جانا
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بمیر ای دل که آسایش بیابی   که مو تا جان ندادم وانرستم
من از روز ازل طاهر بزادم   ازین رو نام بابا طاهرستم

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

بتا تا زار چون تو دلبرستم   بتن عود و بسینه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بی   به هفتاد و دو ملت کافرستم
اگر روزی دو صد بارت بوینم   همی مشتاق بار دیگرستم
فراق لاله رویان سوته دیلم   وز ایشان در رگ جان نشترستم
منم آن شاخه بر نخل محبت   که حسرت سایه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا   یکی بی سایه نخل بی‌برستم
نه خور نه خواب بیتو گویی   به پیکر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبی   اگر خورسند گردم کافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبار   فروزنده‌تر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بی   که دوزخ جزوی از خاکسترستم
سمندر وش میان آتش هجر   پریشان مرغ بی‌بال و پرستم
درین دیرم چنان مظلوم و مغموم   چو طفل بی پدر بی مادرستم
نمی‌گیرد کسم هرگز به چیزی   درین عالم ز هر کس کمترستم
بیک ناله بسوجم هر دو عالم   که از سوز جگر خنیاگرستم
ببالینم همه الماس سوده   همه خار و خسک در بسترستم
مثال کافرم در مومنستان   چو ممن در میان کافرستم
همه سوجم همه سوجم همه سوج   بگرمی چون فروزان اخگرستم
رخ تو آفتاب و مو چو حربا   و یا پژمان گل نیلوفرستم
بملک عشق روح بی‌نشانم   بشهر دل یکی صورت پرستم
رخش تا کرده در دل جلوه از مهر   بخوبی آفتاب خاورستم

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا   کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا   ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

گفتم صنما لاله رخا دلدارا   در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه   خواهی که دگر به خواب بینی ما را

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا   طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای   می نوش که عاقبت بخیرست ترا

وصل تو کجا و من مهجور کجا   دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی   پروانه کجا و آتش طور کجا

تا درد رسید چشم خونخوار ترا   خواهم که کشد جان من آزار ترا
یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز   دردی نرسد نرگس بیمار ترا

گفتی که منم ماه نشابور سرا   ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نیز ترا   با ما بنگویی که خصومت ز چرا

یا رب ز کرم دری برویم بگشا   راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم   جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

یا رب مکن از لطف پریشان ما را   هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم   محتاج بغیر خود مگردان ما را

گر بر در دیر می‌نشانی ما را   گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست   خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را   وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمی‌آید راست   دادم سه طلاق این فلک اطلس را
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دیروز که چشم تو بمن در نگریست   خلقی بهزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق تو ام   میباید مرد و باز میباید زیست

flowers-desi-glitters-11

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست   بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار   هجران و وصال را ندانست که چیست

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست   چه پنداری که گورم از عشق تهیست
گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست   آواز آید که حال معشوقم چیست

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست   می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست
گر یار اینست چون توان بی او بود   ور عشق اینست چون توان بی او زیست

ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست   وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست
ای دیده چه مردمیست شرمت بادا   نادیده به حال دوست بینایی چیست

اندر همه دشت خاوران گر خاریست   آغشته به خون عاشق افگاریست
هر جا که پریرخی و گل‌رخساریست   ما را همه در خورست مشکل کاریست

در بحر یقین که در تحقیق بسیست   گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست
هر گوش صدف حلقه‌ی چشمیست پر آب   هر موج اشاره‌ای ز ابروی کسیست

رنج مردم ز پیشی و از بیشیست   امن و راحت به ذلت و درویشیست
بگزین تنگ دستی از این عالم   گر با خرد و بدانشت هم خویشیست

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست   ماییم به درد عشق تا جان باقیست
غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله   می خون جگر مردم چشمم ساقیست

چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست   زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
مغرور مشو بخود که اصل من و تو   گردی و شراری و نسیمی و نمیست

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دل گر ره عشق او نپوید چه کند   جان دولت وصل او نجوید چه کند
آن لحظه که بر آینه تابد خورشید   آیینه انا الشمس نگوید چه کند

ای باد ! به خاک مصطفایت سوگند   باران ! به علی مرتضایت سوگند
افتاده به گریه خلق، بس کن بس کن   دریا ! به شهید کربلایت سوگند

درویشانند هر چه هست ایشانند   در صفه‌ی یار در صف پیشانند
خواهی که مس وجود زر گردانی   با ایشان باش کیمیا ایشانند

گر عدل کنی بر جهانت خوانند   ور ظلم کنی سگ عوانت خوانند
چشم خردت باز کن و نیک ببین   تا زین دو کدام به که آنت خوانند

گه زاهد تسبیح به دستم خوانند   گه رندو خراباتی و مستم خوانند
ای وای به روزگار مستوری من   گر زانکه مرا چنانکه هستم خوانند

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند   گرد در و بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب بربندند   الا در عاشقان که شب باز کنند

مردان رهش میل به هستی نکنند   خودبینی و خویشتن پرستی نکنند
آنجا که مجردان حق می نوشند   خم خانه تهی کنند و مستی نکنند

خلقان تو ای جلال گوناگونند   گاهی چو الف راست گهی چون نونند
در حضرت اجلال چنان مجنونند   کز خاطر و فهم آدمی بیرونند

مردان تو دل به مهر گردون ننهند   لب بر لب این کاسه‌ی پر خون ننهند
در دایره‌ی اهل وفا چون پرگار   گر سر بنهند پای بیرون ننهند

دشمن چو به ما درنگرد بد بیند   عیبی که بر ماست یکی صد بیند
ما آینه‌ایم، هر که در ما نگرد   هر نیک و بدی که بیند از خود بیند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دارم گنهان ز قطره باران بیش   از شرم گنه فگنده‌ام سر در پیش
آواز آید که سهل باشد درویش   تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

در خانه خود نشسته بودم دلریش   وز بار گنه فگنده بودم سر پیش
بانگی آمد که غم مخور ای درویش   تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

شوخی که به دیده بود دایم جایش   رفت از نظرم سر و قد رعنایش
گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم   چندان که زاشک آبله شد بر پایش

آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش   چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش
کس دشمن من نیست منم دشمن خویش   ای وای من و دست من و دامن خویش

پیوسته مرا ز خالق جسم و عرض   حقا که همین بود و همینست غرض
کان جسم لطیف را به خلوتگه ناز   فارغ بینم همیشه ز آسیب مرض

ای بر سر حرف این و آن نازده خط   پندار دویی دلیل بعدست بخط
در جمله‌ی کاینات بی سهو و غلط   یک عین فحسب دان و یک ذات فقط

گشتی به وقوف بر مواقف قانع   شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع
هرگز نشود تا نکنی کشف حجب   انوار حقیقت از مطالع طالع

کی باشد و کی لباس هستی شده شق   تابان گشته جمال وجه مطلق
دل در سطوات نور او مستهلک   جان در غلبات شوق او مستغرق

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق   جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق
چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن   شوریده دلم عشق نهد بر سر عشق

بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق   زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق
حقا که به عهدها نیایم بیرون   از عهده‌ی حق گزاری یک دمه عشق
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

در حضرت پادشاه دوران ماییم   در دایره‌ی وجود سلطان ماییم
منظور خلایقست این سینه‌ی ما   پس جام جهان نمای خلقان ماییم

افتاده منم به گوشه‌ی بیت حزن   غمهای جهان مونس غمخانه‌ی من
یا رب تو به فضل خویش دندانم را   بخشای به روح حضرت ویس قرن

ای چشم من از دیدن رویت روشن   از دیدن رویت شده خرم دل من
رویت شده گل، خرم و خندان گشته   روشن مه من گشته ز رویت دل من

ای دوست ترا به جملگی گشتم من   حقا که درین سخن نه زرقست و نه فن
گر تو زوجود خود برون جستی پاک   شاید صنما به جای تو هستم من

بگریختم از عشق تو ای سیمین تن   باشد که زغم باز رهم مسکین من
عشق آمد واز نیم رهم باز آورد   ماننده‌ی خونیان رسن در گردن

فریاد ز دست فلک بی سر و بن   کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن
با این همه نیز شکر میباید کرد   گر زین بترم کند که گوید که مکن

ای خالق ذوالجلال وحی رحمان   سازنده‌ی کارهای بی سامانان
خصمان مرا مطیع من می‌گردان   بی‌رحمان را رحیم من می‌گردان

بحریست وجود جاودان موج زنان   زان بحر ندیده غیر موج اهل جهان
از باطن بحر موج بین گشته عیان   بر ظاهر بحر و بحر در موج نهان

جانست و زبانست زبان دشمن جان   گر جانت بکارست نگه‌دار زبان
شیرین سخنی بگفت شاه صنمان   سر برگ درختست، زبان باد خزان

چندین چه زنی نظاره گرد میدان   اینجا دم اژدهاست و زخم پیلان
تا هر که در آید بنهد او دل و جان   فارغ چه کند گرد سرای سلطان
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دنیا طلبان ز حرص مستند همه   موسی کش و فرعون پرستند همه
هر عهد که با خدای بستند همه   از دوستی حرص شکستند همه

ای چشم تو چشم چشمه هر چشم همه   بی چشم تو نور نیست بر چشم همه
چشم همه را نظر بسوی تو بود   از چشم تو چشمه‌هاست در چشم همه

چون باز سفید در شکاریم همه   با نفس و هوای نفس یاریم همه
گر پرده ز روی کارها بر گیرند   معلوم شود که در چه کاریم همه

ای روی تو مهر عالم آرای همه   وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دگران به ز منی وای بمن   ور با همه کس همچو منی وای همه

سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه   غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه
دور از وطن خویش و به غربت مانده   چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای   نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای
کارم چو بدست خویش بگذاشته‌ای   می‌رویم از آنسان که توام کاشته‌ای

ای غم که حجاب صبر بشکافته‌ای   بی تابی من دیده و برتافته‌ای
شب تیره و یار دور و کس مونس نه   ای هجر بکش که بی‌کسم یافته‌ای

دارم صنمی چهره برافروخته‌ای   وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای
او عاشق دیگری و من عاشق او   پروانه صفت سوخته‌ای سوخته‌ای

من کیستم آتش به دل افروخته‌ای   وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای
در راه وفا چو سنگ و آتش گردم   شاید که رسم به صبحت سوخته‌ای

من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای   دیوانه‌ی با خرد به جنگ آمده‌ای
دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت   نالیدن پای دل به سنگ آمده‌ای
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بی شک الفست احد، ازو جوی مدد   وز شخص احد به ظاهر آمد احمد
در ارض محمد شد و محمود آمد   اذ قال الله: قل هو الله احد

جانا من و تو نمونه‌ی پرگاریم   سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم
بر نقطه روانیم کنون چون پرگار   در آخر کار سر بهم باز آریم

در درویشی هیچ کم و بیش مدان   یک موی تو در تصرف خویش مدان
و آنرا که بود روی به دنیا و به دین   در دوزخ یا بهشت درویش مدان

 

از هر چه نه از بهر تو کردم توبه   ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم   گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بی شک الفست احد، ازو جوی مدد   وز شخص احد به ظاهر آمد احمد
در ارض محمد شد و محمود آمد   اذ قال الله: قل هو الله احد

جانا من و تو نمونه‌ی پرگاریم   سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم
بر نقطه روانیم کنون چون پرگار   در آخر کار سر بهم باز آریم

در درویشی هیچ کم و بیش مدان   یک موی تو در تصرف خویش مدان
و آنرا که بود روی به دنیا و به دین   در دوزخ یا بهشت درویش مدان

از هر چه نه از بهر تو کردم توبه   ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم   گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دنیا طلبان ز حرص مستند همه   موسی کش و فرعون پرستند همه
هر عهد که با خدای بستند همه   از دوستی حرص شکستند همه

ای چشم تو چشم چشمه هر چشم همه   بی چشم تو نور نیست بر چشم همه
چشم همه را نظر بسوی تو بود   از چشم تو چشمه‌هاست در چشم همه

چون باز سفید در شکاریم همه   با نفس و هوای نفس یاریم همه
گر پرده ز روی کارها بر گیرند   معلوم شود که در چه کاریم همه

ای روی تو مهر عالم آرای همه   وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دگران به ز منی وای بمن   ور با همه کس همچو منی وای همه

سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه   غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه
دور از وطن خویش و به غربت مانده   چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای   نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای
کارم چو بدست خویش بگذاشته‌ای   می‌رویم از آنسان که توام کاشته‌ای

ای غم که حجاب صبر بشکافته‌ای   بی تابی من دیده و برتافته‌ای
شب تیره و یار دور و کس مونس نه   ای هجر بکش که بی‌کسم یافته‌ای

دارم صنمی چهره برافروخته‌ای   وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای
او عاشق دیگری و من عاشق او   پروانه صفت سوخته‌ای سوخته‌ای

من کیستم آتش به دل افروخته‌ای   وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای
در راه وفا چو سنگ و آتش گردم   شاید که رسم به صبحت سوخته‌ای

من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای   دیوانه‌ی با خرد به جنگ آمده‌ای
دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت   نالیدن پای دل به سنگ آمده‌ای
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

حضرت پادشاه دوران ماییم   در دایره‌ی وجود سلطان ماییم
منظور خلایقست این سینه‌ی ما   پس جام جهان نمای خلقان ماییم

roses-desi-glitters-7

افتاده منم به گوشه‌ی بیت حزن   غمهای جهان مونس غمخانه‌ی من
یا رب تو به فضل خویش دندانم را   بخشای به روح حضرت ویس قرن

ای چشم من از دیدن رویت روشن   از دیدن رویت شده خرم دل من
رویت شده گل، خرم و خندان گشته   روشن مه من گشته ز رویت دل من

ای دوست ترا به جملگی گشتم من   حقا که درین سخن نه زرقست و نه فن
گر تو زوجود خود برون جستی پاک   شاید صنما به جای تو هستم من

بگریختم از عشق تو ای سیمین تن   باشد که زغم باز رهم مسکین من
عشق آمد واز نیم رهم باز آورد   ماننده‌ی خونیان رسن در گردن

فریاد ز دست فلک بی سر و بن   کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن
با این همه نیز شکر میباید کرد   گر زین بترم کند که گوید که مکن

ای خالق ذوالجلال وحی رحمان   سازنده‌ی کارهای بی سامانان
خصمان مرا مطیع من می‌گردان   بی‌رحمان را رحیم من می‌گردان

بحریست وجود جاودان موج زنان   زان بحر ندیده غیر موج اهل جهان
از باطن بحر موج بین گشته عیان   بر ظاهر بحر و بحر در موج نهان

جانست و زبانست زبان دشمن جان   گر جانت بکارست نگه‌دار زبان
شیرین سخنی بگفت شاه صنمان   سر برگ درختست، زبان باد خزان

roses-desi-glitters-7

چندین چه زنی نظاره گرد میدان   اینجا دم اژدهاست و زخم پیلان
تا هر که در آید بنهد او دل و جان   فارغ چه کند گرد سرای سلطان
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دارم گنهان ز قطره باران بیش   از شرم گنه فگنده‌ام سر در پیش
آواز آید که سهل باشد درویش   تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

flowers-desi-glitters-11

در خانه خود نشسته بودم دلریش   وز بار گنه فگنده بودم سر پیش
بانگی آمد که غم مخور ای درویش   تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

شوخی که به دیده بود دایم جایش   رفت از نظرم سر و قد رعنایش
گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم   چندان که زاشک آبله شد بر پایش

آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش   چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش
کس دشمن من نیست منم دشمن خویش   ای وای من و دست من و دامن خویش

پیوسته مرا ز خالق جسم و عرض   حقا که همین بود و همینست غرض
کان جسم لطیف را به خلوتگه ناز   فارغ بینم همیشه ز آسیب مرض

ای بر سر حرف این و آن نازده خط   پندار دویی دلیل بعدست بخط
در جمله‌ی کاینات بی سهو و غلط   یک عین فحسب دان و یک ذات فقط

گشتی به وقوف بر مواقف قانع   شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع
هرگز نشود تا نکنی کشف حجب   انوار حقیقت از مطالع طالع

کی باشد و کی لباس هستی شده شق   تابان گشته جمال وجه مطلق
دل در سطوات نور او مستهلک   جان در غلبات شوق او مستغرق

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق   جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق
چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن   شوریده دلم عشق نهد بر سر عشق

بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق   زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق
حقا که به عهدها نیایم بیرون   از عهده‌ی حق گزاری یک دمه عشق
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دل گر ره عشق او نپوید چه کند   جان دولت وصل او نجوید چه کند
آن لحظه که بر آینه تابد خورشید   آیینه انا الشمس نگوید چه کند

ای باد ! به خاک مصطفایت سوگند   باران ! به علی مرتضایت سوگند
افتاده به گریه خلق، بس کن بس کن   دریا ! به شهید کربلایت سوگند

درویشانند هر چه هست ایشانند   در صفه‌ی یار در صف پیشانند
خواهی که مس وجود زر گردانی   با ایشان باش کیمیا ایشانند

گر عدل کنی بر جهانت خوانند   ور ظلم کنی سگ عوانت خوانند
چشم خردت باز کن و نیک ببین   تا زین دو کدام به که آنت خوانند

گه زاهد تسبیح به دستم خوانند   گه رندو خراباتی و مستم خوانند
ای وای به روزگار مستوری من   گر زانکه مرا چنانکه هستم خوانند

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند   گرد در و بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب بربندند   الا در عاشقان که شب باز کنند

مردان رهش میل به هستی نکنند   خودبینی و خویشتن پرستی نکنند
آنجا که مجردان حق می نوشند   خم خانه تهی کنند و مستی نکنند

خلقان تو ای جلال گوناگونند   گاهی چو الف راست گهی چون نونند
در حضرت اجلال چنان مجنونند   کز خاطر و فهم آدمی بیرونند

مردان تو دل به مهر گردون ننهند   لب بر لب این کاسه‌ی پر خون ننهند
در دایره‌ی اهل وفا چون پرگار   گر سر بنهند پای بیرون ننهند

دشمن چو به ما درنگرد بد بیند   عیبی که بر ماست یکی صد بیند
ما آینه‌ایم، هر که در ما نگرد   هر نیک و بدی که بیند از خود بیند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دیروز که چشم تو بمن در نگریست   خلقی بهزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق تو ام   میباید مرد و باز میباید زیست

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست   بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار   هجران و وصال را ندانست که چیست

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست   چه پنداری که گورم از عشق تهیست
گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست   آواز آید که حال معشوقم چیست

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست   می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست
گر یار اینست چون توان بی او بود   ور عشق اینست چون توان بی او زیست

ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست   وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست
ای دیده چه مردمیست شرمت بادا   نادیده به حال دوست بینایی چیست

اندر همه دشت خاوران گر خاریست   آغشته به خون عاشق افگاریست
هر جا که پریرخی و گل‌رخساریست   ما را همه در خورست مشکل کاریست

در بحر یقین که در تحقیق بسیست   گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست
هر گوش صدف حلقه‌ی چشمیست پر آب   هر موج اشاره‌ای ز ابروی کسیست

رنج مردم ز پیشی و از بیشیست   امن و راحت به ذلت و درویشیست
بگزین تنگ دستی از این عالم   گر با خرد و بدانشت هم خویشیست

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست   ماییم به درد عشق تا جان باقیست
غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله   می خون جگر مردم چشمم ساقیست

چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست   زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
مغرور مشو بخود که اصل من و تو   گردی و شراری و نسیمی و نمیست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

زان میخوردم که روح پیمانه‌ی اوست   زان مست شدم که عقل دیوانه‌ی اوست
دودی به من آمد آتشی با من زد   زان شمع که آفتاب پروانه‌ی اوست

animated gifs of flowers- flourishing red rose

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست   درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم   ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

بر ما در وصل بسته میدارد دوست   دل را به فراق خسته میدارد دوست
من‌بعد من و شکستگی در دوست   چون دوست دل شکسته میدارد دوست

ای خواجه ترا غم جمال ماهست   اندیشه‌ی باغ و راغ و خرمن گاهست
ما سوختگان عالم تجریدیم   ما را غم لا اله الا اللهست

عارف که ز سر معرفت آگاهست   بیخود ز خودست و با خدا همراهست
نفی خود و اثبات وجود حق کن   این معنی لا اله الا اللهست

در کار کس ار قرار میباید هست   وین یار که در کنار میباید هست
هجریکه بهیچ کار می‌ناید نیست   وصلی که چو جان بکار میباید هست

animated gifs of flowers- flourishing red rose

تا در نرسد وعده‌ی هر کار که هست   سودی ندهد یاری هر یار که هست
تا زحمت سرمای زمستان نکشد   پر گل نشود دامن هر خار که هست

با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست   دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست
گفتا که چگونه باشد احوال کسی   کو را بمراد دیگری باید زیست

پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست   گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست
بنشست و به های‌های بر من بگریست   کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست

جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست   در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست   چون من همه معشوق شدم عاشق کیست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

ایزد که جهان به قبضه‌ی قدرت اوست   دادست ترا دو چیز کان هر دو نکوست
هم سیرت آنکه دوست داری کس را   هم صورت آنکه کس ترا دارد دوست

animations of flowers- red rose

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست   با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان   یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

دنیا به جوی وفا ندارد ای دوست   هر لحظه هزار مغز سرگشته‌ی اوست
میدان که خدای دشمنش میدارد   گر دشمن حق نه‌ای چرا داری دوست

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست   هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست
از خون دلم هر مژه‌ای پنداری   سیخیست که پاره‌ی جگر بر سر اوست

animations of flowers- red rose

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست   تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت   نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

غازی بره شهادت اندر تک و پوست   غافل که شهید عشق فاضلتر ازوست
فردای قیامت این بدان کی ماند   کان کشته‌ی دشمنست و این کشته‌ی دوست

هر چند که آدمی ملک سیرت و خوست   بد گر نبود به دشمن خود نیکوست
دیوانه دل کسیست کین عادت اوست   کو دشمن جان خویش میدارد دوست

عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست   شیرین سخنی که شهد در شکر اوست
زان چندان بار نامه کاندر سر اوست   فرمانده روزگار فرمانبر اوست

animations of flowers- red rose

عقرب سر زلف یار و مه پیکر اوست   با این همه کبر و ناز کاندر سر اوست
شیرین دهنی و شهد در شکر اوست   فرمانده روزگار فرمانبر اوست

آن مه که وفا و حسن سرمایه‌ی اوست   اوج فلک حسن کمین پایه‌ی اوست
خورشید رخش نگر و گر نتوانی   آن زلف سیه نگر که همسایه‌ی اوست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دور از تو فضای دهر بر من تنگست   دارم دلکی که زیر صد من سنگست
عمریست که مدتش زمانرا عارست   جانیست که بردنش اجلرا ننگست

نردیست جهان که بردنش باختنست   نرادی او بنقش کم ساختنست
دنیا بمثل چو کعبتین نردست   برداشتنش برای انداختنست

آواز در آمد بنگر یار منست   من خود دانم کرا غم کار منست
سیصد گل سرخ بر رخ یار منست   خیزم بچنم که گل چدن کار منست

تا مهر ابوتراب دمساز منست   حیدر بجهان همدم و همراز منست
این هر دو جگر گوشه دو بالند مرا   مشکن بالم که وقت پرواز منست

عشق تو بلای دل درویش منست   بیگانه نمی‌شود مگر خویش منست
خواهم سفری کنم ز غم بگریزم   منزل منزل غم تو در پیش منست

از گل طبقی نهاده کین روی منست   وز شب گرهی فگنده کین موی منست
صد نافه بباد داده کین بوی منست   و آتش بجهان در زده کین خوی منست

دردیکه ز من جان بستاند اینست   عشقی که کسش چاره نداند اینست
چشمی که همیشه خون فشاند اینست   آنشب که به روزم نرساند اینست

آنرا که فنا شیوه و فقر آیینست   نه کشف یقین نه معرفت نه دینست
رفت او زمیان همین خدا ماند خدا   الفقر اذا تم هو الله اینست

دنیا بمثل چو کوزه‌ی زرینست   گه آب درو تلخ و گهی شیرینست
تو غره مشو که عمر من چندینست   کین اسب عمل مدام زیر زینست

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست   جور تو از آنکشم که روی تو نکوست
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست   ای بیخبران بهشت با دوست نکوست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

ما را بجز این جهان جهانی دگرست   جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست
قلاشی و عاشقیش سرمایه‌ی ماست   قوالی و زاهدی از آنی دگرست

سرمایه‌ی عمر آدمی یک نفسست   آن یک نفس از برای یک همنفسست
با همنفسی گر نفسی بنشینی   مجموع حیوت عمر آن یک نفسست

گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست   از باده‌ی عشق دیگری مدهوشست
شرمت بادا هنوز خاک در تو   از گرمی خون دل من در جوشست

راه تو بهر روش که پویند خوشست   وصل تو بهر جهت که جویند خوشست
روی تو بهر دیده که بینند نکوست   نام تو بهر زبان که گویند خوشست

دل رفت بر کسیکه سیماش خوشست   غم خوش نبود ولیک غمهاش خوشست
جان میطلبد نمیدهم روزی چند   در جان سخنی نیست، تقاضاش خوشست

دل بر سر عهد استوار خویشست   جان در غم تو بر سر کار خویشست
از دل هوس هر دو جهانم بر خاست   الا غم تو که برقرار خویشست

بر شکل بتان رهزن عشاق حقست   لا بل که عیان در همه آفاق حقست
چیزیکه بود ز روی تقلید جهان   والله که همان بوجه اطلاق حقست

گریم زغم تو زار و گویی زرقست   چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنداری که هر دلی چون دل تست   نی‌نی صنما میان دلها فرقست

گنجم چو گهر در دل گنجینه شکست   رازم همه در سینه‌ی بی کینه شکست
هر شعله‌ی آرزو که از جان برخاست   چون پاره‌ی آبگینه در سینه شکست

آنشب که مر از وصلت ای مه رنگست   بالای شبم کوته و پهنا تنگست
و آنشب که ترا با من مسکین جنگست   شب کور و خروس گنک و پروین لنگست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

اسرار ملک بین که بغول افتادست   وان سکه‌ی زر بین که بپول افتادست
وان دست برافشاندن مردان زد و کون   اکنون بترانه‌ی کچول افتادست

butterfly with glittering shimmering wings animated gif

عشقم که بهر رگم غمی پیوندست   دردم که دلم بدرد حاجتمندست
صبرم که بکام پنجه‌ی شیرم هست   شکرم که مدام خواهشم خرسندست

نقاش رخت ز طعنها آسودست   کز هر چه تمام‌تر بود بنمودست
رخسار و لبت چنانکه باید بودست   گویی که کسی برزو فرمودست

در عالم اگر فلک اگر ماه و خورست   از باده‌ی مستی تو پیمانه خورست
فارغ زجهانی و جهان غیر تو نیست   بیرون زمکانی و مکان از تو پرست

butterfly with glittering shimmering wings animated gif

پی در گاوست و گاو در کهسارست   ماهی سریشمین بدریا بارست
بز در کمرست و توز در بلغارست   زه کردن این کمان بسی دشوارست

ای برهمن آن عذار چون لاله پرست   رخسار نگار چارده ساله پرست
گر چشم خدای بین نداری باری   خورشید پرست شو نه گوساله پرست

آلوده‌ی دنیا جگرش ریش ترست   آسوده‌ترست هر که درویش ترست
هر خر که برو زنگی و زنجیری هست   چون به نگری بار برو بیش ترست

butterfly with glittering shimmering wings animated gif

یا رب سبب حیات حیوان بفرست   وز خون کرم نعمت الوان بفرست
از بهر لب تشنه‌ی طفلان نبات   از سینه‌ی ابر شیر باران بفرست

یا رب تو زمانه را دلیلی بفرست   نمرودانرا پشه چو پیلی بفرست
فرعون صفتان همه زبردست شدند   موسی و عصا و رود نیلی بفرست

ای خالق خلق رهنمایی بفرست   بر بنده‌ی بی‌نوا نوایی بفرست
کار من بیچاره گره در گرهست   رحمی بکن و گره گشایی بفرست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

گردون کمری ز عمر فرسوده‌ی ماست   دریا اثری ز اشک آلوده‌ی ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده‌ی ماست   فردوس دمی ز وقت آسوده‌ی ماست

fairy with shining light animated gif

آن آتش سوزنده که عشقش لقبست   در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست
ایمان دگر و کیش محبت دگرست   پیغمبر عشق نه عجم نه عربست

گویند دل آیینه‌ی آیین عجبست   دوری رخ شاهدان خودبین عجبست
در آینه روی شاهدان نیست عجب   خود شاهد و خود آینه‌اش این عجبست

از ما همه عجز و نیستی مطلوبست   هستی و توابعش زما منکوبست
این اوست پدید گشته در صورت ما   این قدرت و فعل از آن بمامنسو بست

fairy with shining light animated gif

گر سبحه‌ی صد دانه شماری خوبست   ور جام می از کف نگذاری خوبست
گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست   بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست

پیوسته ز من کشیده دامن دل تست   فارغ ز من سوخته خرمن دل تست
گر عمر وفا کند من از تو دل خویش   فارغ‌تر از آن کنم که از من دل تست

دل کیست که گویم از برای غم تست   یا آنکه حریم تن سرای غم تست
لطفیست که میکند غمت با دل من   ورنه دل تنگ من چه جای غم تست

ای دل غم عشق از برای من و تست   سر بر خط او نه که سزای من و تست
تو چاشنی درد ندانی ورنه   یکدم غم دوست خونبهای من و تست

fairy with shining light animated gif

ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست   وین سوختگیهای من از خامی تست
مگذار که در عشق تو رسوا گردم   رسوایی من باعث بدنامی تست

ای حیدر شهسوار وقت مددست   ای زبده‌ی هشت و چار وقت مددست
من عاجزم از جهان و دشمن بسیار   ای صاحب ذوالفقار وقت مددست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

کردم توبه، شکستیش روز نخست   چون بشکستم بتوبه‌ام خواندی چست
القصه زمام توبه‌ام در کف تست   یکدم نه شکسته‌اش گذاری نه درست

oil lamp animated gif

گاهی چو ملایکم سر بندگیست   گه چون حیوان به خواب و خور زندگیست
گاهم چو بهایم سر درندگیست   سبحان الله این چه پراکندگیست

آزادی و عشق چون همی نامد راست   بنده شدم و نهادم از یکسو خواست
زین پس چونان که داردم دوست رواست   گفتار و خصومت از میانه برخاست

خیام تنت بخیمه میماند راست   سلطان روحست و منزلش دار بقاست
فراش اجل برای دیگر منزل   از پافگند خیمه چو سلطان برخاست

oil lamp animated gif

عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست   در پیش عنایت تو یک برگ گیاست
هرچند گناه ماست کشتی کشتی   غم نیست که رحمت تو دریا دریاست

هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست   زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست
گر خسته‌ای از کثرت طغیان گناه   مندیش که ناخدای این بحر خداست

ما کشته‌ی عشقیم و جهان مسلخ ماست   ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هوای فردوس از آنک   صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست

غم عاشق سینه‌ی بلا پرور ماست   خون در دل آرزو ز چشم ترماست
هان غیر، اگر حریف مایی پیش آی   کالماس بجای باده در ساغر ماست

یا رب غم آنچه غیر تو در دل ماست   بردار که بیحاصلی از حاصل ماست
الحمد که چون تو رهنمایی داریم   کز گمشدگانیم که غم منزل ماست

oil lamp animated gif

یاد تو شب و روز قرین دل ماست   سودای دلت گوشه نشین دل ماست
از حلقه‌ی بندگیت بیرون نرود   تا نقش حیات در نگین دل ماست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

میرفتم و خون دل براهم میریخت   دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت
می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون   دامن دامن گل از گناهم میریخت

از کفر سر زلف وی ایمان میریخت   وز نوش لبش چشمه‌ی حیوان میریخت
چون کبک خرامنده بصد رعنایی   میرفت و ز خاک قدمش جان میریخت

از نخل ترش بار چو باران میریخت   وز صفحه‌ی رخ گل بگریبان میریخت
از حسرت خاکپای آن تازه نهال   سیلاب ز چشم آب حیوان میریخت

ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت   منمای بکس خرقه‌ی خون آلودت
می‌نال چنانکه نشنوند آوازت   می‌سوز چنانکه برنیاید دودت

آن یار که عهد دوستداری بشکست   میرفت و منش گرفته دامن در دست
می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی   پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست

از بار گنه شد تن مسکینم پست   یا رب چه شود اگر مرا گیری دست
گر در عملم آنچه ترا شاید نیست   اندر کرمت آنچه مرا باید هست

از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست   وز جانب میخانه رهی دیگر هست
اما ره میخانه ز آبادانی   راهیست که کاسه می‌رود دست بدست

تیری ز کمانخانه ابروی تو جست   دل پرتو وصل را خیالی بر بست
خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز   ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست   چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست   پندار که هر چه نیست در عالم هست

دی طفلک خاک بیز غربال بدست   میزد بدو دست و روی خود را می‌خست
میگفت به های‌های کافسوس و دریغ   دانگی بنیافتیم و غربال شکست
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب   بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب
گر منزلت هر دو جهان میخواهی   آزار دل هیچ مسلمان مطلب

ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب   یک نام ز اسماء تو علام غیوب
رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد   نه نوح بود نام مرا نه ایوب

ای آینه حسن تو در صورت زیب   گرداب هزار کشتی صبر و شکیب
هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود   خواند خردش سراب صحرای فریب

تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت   افکند دلم برابر تخت تو رخت
روزی بینی مرا شده کشته‌ی بخت   حلقم شده در حلقه‌ی سیمین تو سخت

تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت   مسکین دل رنجور من از درد گداخت
گویا که ز روز گار دردی دارد   این درد که در پای تو خود را انداخت

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت   دیوانه‌ی عشق تو سر از پا نشناخت
هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید   آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت

آنروز که آتش محبت افروخت   عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
از جانب دوست سرزد این سوز و گداز   تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت   اشکم همه در دیده‌ی گریان میسوخت
میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو   بر من دل کافر و مسلمان میسوخت

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت   عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت   جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت   زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشه‌ی تنم سوخت چنان   کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ   گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست   صد بار اگر توبه شکستی بازآ

roses-desi-glitters-19

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما   یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما   یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

ای کرده غمت غارت هوش دل ما   درد تو شده خانه فروش دل ما
رمزی که مقدسان ازو محرومند   عشق تو مر او گفت به گوش دل ما

مستغرق نیل معصیت جامه‌ی ما   مجموعه‌ی فعل زشت هنگامه‌ی ما
گویند که روز حشر شب می‌نشود   آنجا نگشایند مگر نامه‌ی ما

مهمان تو خواهم آمدن جانانا   متواریک و ز حاسدان پنهانا
خالی کن این خانه، پس مهمان آ   با ما کس را به خانه در منشانا

من دوش دعا کردم و باد آمینا   تا به شود آن دو چشم بادامینا
از دیده‌ی بدخواه ترا چشم رسید   در دیده‌ی بدخواه تو بادامینا

بر تافت عنان صبوری از جان خراب   شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب
دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر   گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب

گه میگردم بر آتش هجر کباب   گه سر گردان بحر غم همچو حباب
القصه چو خار و خس درین دیر خراب   گه بر سر آتشم گهی بر سر آب

roses-desi-glitters-19

کارم همه ناله و خروشست امشب   نی‌صبر پدیدست و نه هو شست امشب
دوشم خوش بود ساعتی پنداری   کفاره‌ی خوشدلی دوشست امشب

از چرخ فلک گردش یکسان مطلب   وز دور زمانه عدل سلطان مطلب
روزی پنج در جهان خواهی بود   آزار دل هیچ مسلمان مطلب
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

یا رب به محمد و علی و زهرا   یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا   بی‌منت خلق یا علی الاعلا

animated gif of flowers- pink rose

ای شیر سرافراز زبردست خدا   ای تیر شهاب ثاقب شست خدا
آزادم کن ز دست این بی‌دستان   دست من و دامن تو ای دست خدا

منصور حلاج آن نهنگ دریا   کز پنبه‌ی تن دانه‌ی جان کرد جدا
روزیکه انا الحق به زبان می‌آورد   منصور کجا بود؟ خدا بود خدا

در دیده بجای خواب آبست مرا   زیرا که بدیدنت شتابست مرا
گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی   ای بیخبران چه جای خوابست مرا

آن رشته که قوت روانست مرا   آرامش جان ناتوانست مرا
بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن   پیوند چو با رشته‌ی جانست مرا

پرسیدم ازو واسطه‌ی هجران را   گفتا سببی هست بگویم آن را
من چشم توام اگر نبینی چه عجب   من جان توام کسی نبیند جان را

ای دوست دوا فرست بیماران را   روزی ده جن و انس و هم یاران را
ما تشنه لبان وادی حرمانیم   بر کشت امید ما بده باران را

animated gif of flowers- pink rose

تسبیح ملک را و صفا رضوان را   دوزخ بد را بهشت مر نیکان را
دیبا جم را و قیصر و خاقان را   جانان ما را و جان ما جانان را

هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا   عیب ره مردان نتوان کرد آنرا
تقلید دو سه مقلد بی‌معنی   بدنام کند ره جوانمردان را

دی شانه زد آن ماه خم گیسو را   بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخ نیکو را   تا هر که نه محرم نشناسد او را
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا   کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا   ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

animated gifs of flowers- purple flowers

گفتم صنما لاله رخا دلدارا   در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه   خواهی که دگر به خواب بینی ما را

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا   طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای   می نوش که عاقبت بخیرست ترا

وصل تو کجا و من مهجور کجا   دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی   پروانه کجا و آتش طور کجا

تا درد رسید چشم خونخوار ترا   خواهم که کشد جان من آزار ترا
یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز   دردی نرسد نرگس بیمار ترا

گفتی که منم ماه نشابور سرا   ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نیز ترا   با ما بنگویی که خصومت ز چرا

animated gifs of flowers- purple flowers

یا رب ز کرم دری برویم بگشا   راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم   جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

یا رب مکن از لطف پریشان ما را   هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم   محتاج بغیر خود مگردان ما را

گر بر در دیر می‌نشانی ما را   گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست   خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را   وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمی‌آید راست   دادم سه طلاق این فلک اطلس را
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا   کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا   ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

flowers-desi-glitters-7

گفتم صنما لاله رخا دلدارا   در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه   خواهی که دگر به خواب بینی ما را

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا   طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای   می نوش که عاقبت بخیرست ترا

وصل تو کجا و من مهجور کجا   دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی   پروانه کجا و آتش طور کجا

تا درد رسید چشم خونخوار ترا   خواهم که کشد جان من آزار ترا
یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز   دردی نرسد نرگس بیمار ترا

گفتی که منم ماه نشابور سرا   ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نیز ترا   با ما بنگویی که خصومت ز چرا

flowers-desi-glitters-7

یا رب ز کرم دری برویم بگشا   راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم   جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

یا رب مکن از لطف پریشان ما را   هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم   محتاج بغیر خود مگردان ما را

گر بر در دیر می‌نشانی ما را   گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست   خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را   وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمی‌آید راست   دادم سه طلاق این فلک اطلس را
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

چون نیست شدی هست ببودی صنما   چون خاک شدی پاک شدی لاجرما

وای ای مردم داد زعالم برخاست   جرم او کند و عذر مرا باید خواست

مرغی به سر کوه نشست و برخاست   بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست

بی غم دل کیست تا بدان مالم دست   بی غم دل زنگیان شوریده‌ی مست

جز درد دل از نظاره‌ی خوبان چیست   آنرا که دو دست و کیسه از سیم تهیست

فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچ   تا عشق میان ما بماند بی هیچ

آنرا که کلاه سر بباید زد و برد   زانست که او بزرگ را دارد خرد

آنجا که مرا با تو همی هست دیدار   آنجا روم و روی کنم در دیوار

تا با تو تویی ترا بدین حرف چه کار   کین آب حیاتست ز آدم بیزار

گر من به ختن ز یار وادارم دست   باورد و نسا و طوس یار من بس

فاساختن و روی خوش و صفرا کم   تا عهد میان ما بماند محکم

من گبر بدم کنون مسلمان گشتم   بد عهد بدم کنون به فرمان گشتم

جایی که حدیث تو کند خندانم   خندان خندان به لب برآید جانم

اشتربان را سرد نباید گفتن   او را چو خوشست غریبی و شب رفتن

از ترکستان که بود آرنده‌ی تو   گو رو دیگر بیار ماننده‌ی تو

زلفت سیهست مشک را کان گشتی   از بس که بجستی تو همه آن گشتی

گر آنچه بگفته‌ای به پایان نبری   گر شیر شوی زدست ما جان نبری

هر جا که روی دو گاو کارند و خری   خواهی تو بمرو باش خواهی بهری

آراسته و مست به بازار آیی   ای دوست نترسی که گرفتار آیی

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

مرد باید که جگر سوخته چندان بودا   نه همانا که چنین مرد فراوان بودا

کار چون بسته شود بگشایدا   وز پس هر غم طرب افزایدا

خداوندا بگردانی بلا را   ز آفتها نگه داری تو ما را
به حق هر دو گیسوی محمد   زبون گردان زبردستان ما را

نسیما جانب بستان گذر کن   بگو آن نازنین شمشاد ما را
به تشریف قدوم خود زمانی   مشرف کن خراب آباد ما را

چون مرا دیدی تو او را دیده‌ای   چون ورا دیدی تو دیدی مر مرا

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور   بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا

گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا   به بوسه نقش کنم برگ یاسمین ترا
هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی   هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
هزار بوسه دهم بر سخای نامه‌ی تو   اگر ببینم بر مهر او نگین ترا
به تیغ هندی گو دست من جدا بکنند   اگر بگیرم روزی من آستین ترا
اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت   زبان من به روی گردد آفرین ترا

در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش   مرد نابینا ببیند بازیابد راه را
طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم ترا   دلبرا شاها ازین پنجه بیفگن آه را
پنج و پنجاهم نباید هم کنون خواهم ترا   اعجمی‌ام می‌ندانم من بن و بنگاه را

هر کسی محراب کردست آفتاب و سنگ و چوب   من کنون محراب کردم آن نگارین روی را

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین   با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست   تو نیز در میانه‌ی ایشان ببینیا

آتش نمرود هرگز پور آذر را نسوخت   پور آذر پیش ازین آتش چو خاکستر شده‌است

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

هر کار که هست جز به کام تو مباد   هر خصم که هست جز به دام تو مباد
هر سکه که هست جز به نام تو مباد   هر خطبه که هست جز به بام تو مباد

دولت همه ساله بی‌جلال تو مباد   همت همه ساله بی‌جمال تو مباد
هر بنده که هست بی‌کمال تو مباد   خورشید جهان تویی، زوال تو مباد

تاریک شد از مهر دل افروزم روز   شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم   اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز

ای کرده سپاه اختران یاری تو   فخرست جهان را به جهانداری تو
مستند مخالفان ز هشیاری تو   بخت همه خفته شد ز بیداری تو

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند   نالانم از آن عقیق قند اندر قند
ای وعده‌ی فردای تو پیچ اندر پیچ   آخر غم هجران تو چند اندر چند

مسعود جهاندار چو مسعود ملک   بنشست به حق به جای محمود ملک
از ملک جز این نبود مقصود ملک   کز ملک به تربیت رسد جود ملک

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : از منوچهری

 

هست ایام عید و فصل بهار   جشن جمشید و گردش گلزار
ای نگار بدیع وقت صبوح   زود برخیز و راح روح بیار
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : از منوچهری

 

بکرده راست با مزمار شهرود   بکرده راست با بربط ربابا

چون قلم بست او میان در هجو تو لیکن دهانش   چون دوات از گفته‌های خویشتن پر لوش باد

هر که را شاه جهان بردارد و بنوازدش   در سخا گر قطره‌ای باشد چو صد دریا شود
آن نمی‌بینی که در باغ و چمن از خارها   در بهاران ز ابر نیسانی چه گل پیدا شود

آهو با شیر کی تواند کوشید   جوگک با باز کی تواند پرید

زده به بزم تو رامشگران به دولت تو   گهی چکاوک و گه راهوی و گهی قالوس

درع بش، آتش جبین، گنبد سرین و آتش کتف   مشک دم، عنبر خوی و شمشاد موی و سر و یال

گر ندانی ز زاغور بلبل   بنگرش گاه نغمه و غلغل

آرغده بر ثنای تو جان منست از آنک   پرورده‌ی مکارم اخلاق تو منم

چو رستم گشت در کوشش، چو حاتم گشت در بخشش   چو لقمان گشت در حکمت، چو سلمان گشت در عرفان

مهره‌ی ناچخ بکوبد مهره‌های گردنان   نشتر ناوک بکاود عرقهای سهمگین

نوآیین مطربان داریم و بربطهای گوینده   مساعد ساقیان داریم و ساعدهای چون فله

عجب دلتنگ و غمخوارم، ز حد بگذشت تیمارم   تو گویی در جگر دارم دو صد یاسیج گرگانی

ز کین تو غمناک گردد عدو   ز داشاب تو شاد گردد ولی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : از منوچهری

 

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور   بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
اثر میر نخواهم که بماند به جهان   میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
هر کرا رفت، همی باید رفته شمری   هر کرا مرد، همی باید مرده شمرا

پوپک دیدم به حوالی سرخس   بانگک بر برده با بر اندرا
چادرکی دیدم رنگین برو   رنگ بسی گونه بر آن چادرا
ای پرغونه و باژگونه جهان   مانده من از تو به شگفت اندرا

جهانا چنینی تو با بچگان   که گه مادری و گاه مادندرا
نه پاذیر باید ترا نه ستون   نه دیوار خشت و نه زآهن درا

به حق نالم ز هجر دوست زارا   سحر گاهان چو بر گلبن هزارا
قضا، گر داد من نستاند از تو   ز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی می‌بسوزد   چو من پروانه بر گردت هزارا
نگنجم در لحد، گر زان که لختی   نشینی بر مزارم سوکوارا
جهان اینست وچونینست تا بود   و همچونین بود اینند، یارا
به یک گردش به شاهنشاهی آرد   دهد دیهیم و تاج وگوشوارا
توشان زیر زمین فرسوده کردی   زمین داده بریشان بر زغارا
از آن جان تو لختی خون فسرده   سپرده زیر پای اندر سپارا

گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا   به بوسه نقش‌کنم برگ یاسمین ترا
هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی   هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
هزار بوسه دهم بر سخای نامه‌ی تو   اگر ببینم بر مهر او نگین ترا
به تیغ هندی گو: دست من جدا بکنند   اگر بگیرم روزی من آستین ترا
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

... این مصرع ساقط شده ...   هر روز بر آسمانت باد امروا

در رهگذر باد چراغی که تراست   ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت   گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!

با آن که دلم از غم هجرت خونست   شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب   هجرانش چنینست، وصالش چونست؟

جایی که گذرگاه دل محزونست   آن جا دو هزار نیزه بالا خونست
لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند   مجنون داند که حال مجنون چونست؟

دل خسته و بسته‌ی مسلسل موییست   خون گشته و کشته‌ی بت هندوییست
سودی ندهد نصیحت، ای واعظ   ای خانه خراب طرفه یک پهلوییست

تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت   بر حسن و جوانیت دل نرم نداشت
اندر عجبم زجان ستان کز چو تویی   جان بستد و از جمال تو شرم نداشت

چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت   بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت
رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت   اشکم به زبان حال با خلق بگفت

بنلاد تو شد تربیت خواجه و لیک   بنلاد تو سست همچو بنیاد تو باد
بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد   هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد
با وصل تو کس چو من بد آموز مباد   روزی که ترا نبینم آن روز مباد

زلفش بکشی شب دراز اندازد   ور بگشایی چنگل باز اندازد
ور پیچ و خمش ز یک دگر بگشایند   دامن دامن مشک طراز اندازد

چون روز علم زند به نامت ماند   چون یک شبه شد ماه به جامت ماند
تقدیر به عزم تیز گامت ماند   روزی به عطا دادن عامت ماند
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

گرچه بشتر را عطا باران بود   مر ترا زر و گهر باشد عطا

پیش تیغ تو روز صف دشمن   هست چون پیش داس نوکر پا

تنت یک و جان یکی و چندین دانش   ای عجبی! مردمی تو، یا دریا؟

چنان که اشتر ابله سوی کنام شده   ز مکر روبه و زاغ وز گرگ بی‌خبرا

جز بما دندر این جهان گر به روی   با پسندر کینه دارد همچو بادختند را

گوش توسال و مه برود و سرود   نشنوی نیوه‌ی خروشان را

درنگ آسا سپهر آرا بیاید   کیاخن در رباید گرد نان را

شیر آلغده که بیرون جهد از خانه به صید   تا به چنگ آرد آهو وآهو بره را

نباشد زین زمانه بس شگفتی   اگر بر ما ببارد آذرخشا

چو گرد آرند کردارت به محشر   فرو مانی چو خر به میان شلکا

کمندش بیشه بر شیران قفص کرد   فیلکش دشت بر گرگان خباکا

هر آن چه مدح تو گویم درست باشد و راست   مرا به کار نیاید سریشم وکیلا

گیهان ما به خواجه‌ی عدنانی   عدنست و کار ما همه بانداما

اگرت بدره رساند همی به بدر منیر   مبادرت کن و خامش باش چندینا

همی بایدت رفت و راه دورست   به سغده دار یکسر شغل راها

ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی   دگر نماید ودیگر بود به سان سراب

فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید   جامه‌ی خانه بتبک فاخته گون آب

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟   تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

جغد که با باز و پلنگان پرد   بشکندش پر و بال و گردد لت لت

تا لباس عمر اعدایش نگردد بافته   تار تار پود پود اندر فلات آن فوات
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

هرکه نامخت ازگذشت روزگار   نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

از خراسان به روز طاوس وش   سوی خاور می‌خرامد شاد و خوش
کفتاب آید به بخشش زی بره   روی گیتی سبز گردد یکسره
مهر دیدم بامدادان چون بتافت   از خراسان سوی خاور می‌شتافت
نیم روزان بر سر ما برگذشت   چو به خاور شد ز ما نادید گشت

هم چنان سرمه که دخت خوب روی   هم به سان گرد بردارد ز روی
گرچه هر روز اندکی برداردش   بافدم روزی به پایان آردش

شب زمستان بود، کپی سرد یافت   کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپیان آتش همی پنداشتند   پشته‌ی آتش بدو برداشتند

آن گرنج و آن شکر برداشت پاک   وندر آن دستار آن زن بست خاک
باز کرد از خواب زن را نرم و خوش   گفت: دزدانند و آمد پای پش
آن زن از دکان فرود آمد چو باد   پس فلرزنگش به دست اندر نهاد
شوی بگشاد آن فلرزش، خاک دید   کرد زن را بانگ و گفتش: ای پلید

دمنه را گفتا که تا: این بانگ چیست؟   با نهیب و سهم این آوای کیست؟
دمنه گفت او را: جزین آوا دگر   کار تو نه هست و سهمی بیشتر
آب هر چه بیشتر نیرو کند   بند ورغ سست بوده بفگند
دل گسسته داری از بانگ بلند   رنجکی باشدت و آواز گزند

گفت: هنگامی یکی شهزاده بود   گوهری و پر هنر آزاده بود
شد به گرما به درون یک روز غوشت   بود فربی و کلان و خوب گوشت

کشتیی بر آب و کشتیبانش باد   رفتن اندر وادیی یکسان نهاد
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

باندا نمودند و خشور را   بدید آن سراپا همه نور را

کفن حله شد کرم بهرامه را   کز ابریشم جان کند جامه را

به کوه اندرون گفت: کمکان ما   بیا و بکن، بگسلد جان ما

توانی برو کار بستن فریب   که نادان همه راست ببند و ریب

گرفت آب کاشه ز سرمای سخت   چو زرین ورق گشت برگ درخت

ز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت   که از هیبتش شیر نر آب تاخت

چو گشت آن پریروی بیمار غنج   ببرید دل زین سرای سپنج

سگالنده‌ی چرخ مانند غوچ   تبر برده بر سر چو تاج خروچ

که بر آب و گل نقش ما یاد کرد   که ماهار در بینی باد کرد

به دشمن بر، از خشم آواز کرد   تو گفتی مگر تندر آغاز کرد

نفس را به عذرم چو انگیز کرد   چو آذر فزا آتشم تیز کرد

زهر خاشه‌ای خویشتن پرورد   که جز خاش وی را چه اندر خورد؟

نشست وسخن را همی خاش زد   ز آب دهن کوه را شاش زد

ببادافره جاودان کردمند   به دوزخ بماند روانش نژند

یکی بزم خرم بیاراستند   می و رود و رامشگران خواستند

تن خنگ بید، ارچه باشد سپید   به تری و نرمی نباشد چو بید

کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار   کفیده شود سنگ تیمار خوار

درخش، ارنخندد به وقت بهار   همانا نگرید چنین ابر زار

به دامم نیامد بسان تو گور   رهایی نیابی، بدین سان مشور

رسیدند زی شهر چندان فراز   سپه خیمه زد در نشیب و فراز
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

تا سمو سر برآورید از دشت   گشت زنگار گون همه لب کشت
هر یکی کاردی ز خوان برداشت   تا پزند از سمو طعامک چاشت

roses-desi-glitters-10

نیست فکری به غیر یار مرا   عشق شد در جهان فیار مرا

زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت   زرع کشتست و ذرع گوشه‌ی کشت

اشتر گرسنه کسیمه برد   کی شکوهد ز خار؟ چیره خورد

هر کرا راهبر زغن باشد   گذر او به مرغزن باشد

دیوه هر چند کابرشم بکند   هرچه آن بیشتر به خویش تند

گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟   وز بد زاغ بوم را چه رسید؟

دور ماند از سرای خویش و تبار   نسری ساخت بر سر کهسار

گرچه نامردمست آن ناکس   نشود سیر ازو دلم یرگس

دخت کسری ز نسل کیکاوس   درستی نام، نغز چون طاوس

تبر از بس که زد به دشمن کوس   سرخ شد همچو لالکای خروس

آن که از این سخن شنید ارزش   باز پیش آر، تا کند پژهش

roses-desi-glitters-10

خویشتن پاک دار و بی‌پرخاش   هیچ کس را مباش عاشق غاش

خویشتن پاک دار بی‌پرخاش   رو به آغاش اندرون مخراش

خویش بیگانه گردد از پی دیش   خواهی آن روز مزد کمتر دیش

از بزرگی که هستی، ای خشنوک   چاکرت بر کتف نهد دفنوک

از تو خالی نگارخانه‌ی جم   فرش دیبا فگنده بر بجکم

من چنین زار ازان جماش شدم   همچو آتش میان داش شدم

من چنان زار ازان جماش درم   همچو آتش میان داش درم

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

شبی دیرند و ظلمت را مهیا   چو نابینا درو دو چشم بینا

درنگ آر ای سپهر چرخ وارا   کیاخن ترت باید کرد کارا

چراغان در شب چک آن چنان شد   که گیتی رشک هفتم آسمان شد

چو یاوندان به مجلس می گرفتند   ز مجلس مست چون گشتند رفتند

نیارم بر کسی این راز بگشود   مرا از خال هندوی تو بفنود

اگرچه در وفا بی شبهی و دیس   نمی‌دانی تو قدر من ازندیس

بود زودا، که آیی نیک خاموش   چو مرغابی زنی در آب پاغوش

الهی، از خودم بستان و گم کن   به نور پاک بر من اشتلم کن

سر سرو قدش شد باژگونه   دو تا شد پشت او همچون درونه

تو ازفرغول باید دور باشی   شوی دنبال کار و جان خراشی

به راه اندر همی شد شاهراهی   رسید او تا به نزد پادشاهی

بهشت آیین سرایی را بپرداخت   زهر گونه درو تمثال‌ها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه   درش سیمین و زرین پالکانه
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

ای بلبل خوش آوا، آوا ده   ای ساقی ، آن قدح باما ده

جوانی گسست و چیره زبانی   طبعم گرفت نیز گرانی

با صد هزار مردم تنهایی   بی صد هزار مردم تنهایی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

جامه پر صورت دهر، ای جوان   چرک شدوشد به کف گازران
رنگ همه خام وچنان پیچ و تاب   منتظرم تا چه برآید ز آب؟

لقمه‌ای از زهر زده در دهن   مرگ فشردش همه در زیر غن
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

بگرفت به چنگ چنگ و بنشست   بنواخت به شست چنگ را شست

فرخار بزرگ و نیک جاییست   کان موضع آن بت نواییست

نه کفشگری که دوختستی   نه گندم و جو فرو خستی
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها : اشعار رودکی

 

مو احوالم خرابه گر تو جویی***جگر بندم کبابه گر تو جویی


ته که رفتی و یار نو گرفتی***قیامت هم حسابه گر تو جویی


زخور این چهره‌ات افروته‌تر بی***تیر عشقت بجانم روته‌تر بی



مرا اختر بود خال سیاهت***ز مو یارا که اختر سوته‌تر بی


مرا دیوانه و شیدا ته دیری***مرا سرگشته و رسوا ته دیری


نمیدونم دلم دارد کجا جای***همیدونم که دردی جا ته دیری


زدست عشق هر شو حالم این بی***سریرم خشت و بالینم زمین بی


خوشم این بی که موته دوست دیرم***هر آن ته دوست داره حالش این بی


عزیزون از غم و درد جدایی***به چشمونم نمانده روشنایی


گرفتارم بدام غربت و درد***نه یار و همدمی نه آشنایی


ته که خورشید اوج دلربایی***چنین بیرحم و سنگین دل چرایی


به اول آنهمه مهر و محبت***به آخر راه و رسم بی وفایی

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

بتا تا زار چون تو دلبرستم
بتن عود و بسینه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بی
به هفتاد و دو ملت کافرستم
اگر روزی دو صد بارت بوینم
همی مشتاق بار دیگرستم
فراق لاله رویان سوته دیلم
وز ایشان در رگ جان نشترست
م منم آن شاخه بر نخل محبت
که حسرت سایه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی بی سایه نخل بی‌برستم
نه خور نه خواب بیتو گویی
به پیکر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبی
اگر خورسند گردم کافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبار
فروزنده‌تر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بی
که دوزخ جزوی از خاکسترستم
سمندر وش میان آتش هجر
پریشان مرغ بی‌بال و پرستم
درین دیرم چنان مظلوم و مغموم
چو طفل بی پدر بی مادرستم
نمی‌گیرد کسم هرگز به چیزی
درین عالم ز هر کس کمترستم
بیک ناله بسوجم هر دو عالم
که از سوز جگر خنیاگرستم
ببالینم همه الماس سوده
همه خار و خسک در بسترستم
مثال کافرم در مومنستان
چو ممن در میان کافرستم
همه سوجم همه سوجم همه سوج
بگرمی چون فروزان اخگرستم
رخ تو آفتاب و مو چو حربا
و یا پژمان گل نیلوفرستم
بملک عشق روح بی‌نشانم
بشهر دل یکی صورت پرستم
رخش تا کرده در دل جلوه از مهر

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 


مست توام ازجرعه وجام آزادم
مرغ توام ازدانه ودام آزادم
مقصود من ازکعبه وبتخانه توئی
ورنه من ازین هردومقام آزادم
الهی! آنراکه خواهی آب درجوی اوروانست وآنراکه نخواهی چه درمانست.
الهی! دُرّ اصطفا دردامن آدم توریختی وگردعصیان برفرق ابلیس توبیختی
واین دوجنس مخالف باهم توآمیختی ازروی ادب ما بدکردیم برمامگیرکه
درحقیقت توفتنه انگیختی.
الهی! روزگاری ترامیجستم وخودرامییافتم اکنون خودرامیجویم ترامی یابم.
دردیده عیان توبودی ومن غافل
درسینه نهان توبودی ومن غافل
ازجمله جهان تراعیان میجُستم
خود جمله جهان توبودی ومن غافل

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

الهی!تاتودرغیب بودی من درعیب بودم،چون توازغیب پیداشدی من ازعیب جدا
الهی!چون همه آنست که خودخواهی ازاین عاجزبیچاره چه خواهی؟
الهی!آنچه دردست منست ندانم تاروزی کیست وآنچه روزی منست ندانم تا دردست کیست
الهی!آنچه تودوختی درپوشیدم وآنچه تودرجام ریختی نوشیدم ،هیچ نیامد ازآنچه میکوشیدم
الهی!اگرتومرابجرم من بگیری من ترا بکرم توبگیرم زیراکرم توزجرم من بیش است
الهی!همه ترسندکه فرداچه خواهد شد،عبدالله میترسد که دی چه رفته است
الهی!پاکان رااستغفاربایدکرد،ناپاکانراچکاربایدکرد؟
آنجا که عقاب سرنگون خواهد بود
باری بنگرکه جغد چون خواهدبود
الهی!گدای توبکارخودشادانست،هرکه گدای توشددردوعالم سلطانست
الهی!اگرجان مادرسرسودای توروان شد،سودای توبازجان افزاید
الهی!تاازمهرتواثرآمددیگرمهرهاهمه بسرآمد
الهی!کلام مجیدازتویادگاراست،چون تودرآن حاضری بایادگارچکاراست
الهی!دودازآتش چنان نشان ندهدوخاک ازبادکه ظاهرازباطن وشاگردازاستاد
الهی!بغم محبّت توشادیم وبغایت محنت توآبادیم نه بخویشتن بتوافتادیم
الهی!بی اَلمَهای توجای شادی نیست وجزازبندگیت روی آزادی نیست
الهی!همچوبیدبرخودمیلرزم که مباداآخربجوی نیرزم
الهی!همه ازروزجزاترسندوعبدالله ازروزازل زیراکه آنچه تقدیرکردی دراوّل نمیشودودرآخرمبّدل
الهی!نزدیکت نشان میدهندودورترازآنی ودورت می پندارندونزدیکترازجانی

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

گل وبلبل بهاران هفته ای بی
چمن ازگل چراغان هفته ای بی
زروی دردنالم زاروگریم
فراغ سینه داغان هفته ای بی
دلم ازدست تودایم غمین بی
ببالین خشت وبسترهم زمین بی
بودجرمم که من ته دوست دیرم
هرآنکه دوست داردحالش این بی

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

به تن عود و به سینه مجمرستم
به هفتاد و دو ملت کافرستم


همی مشتاق بار دیگرستم

وز ایشان در رگ جان نشترستم

که حسرت سایه و محنت برستم

یکی بی سایه نخل بی برستم

به پیکر هر سر مو خنجرستم

اگر خرسند گردم کافرستم

فروزنده تر روشن ترستم

که دوزخ جز وی از خاکسترستم

پریشان مرغ بی بال و پر ستم

چو طفل بی پدر بی مادرستم

در ین عالم ز هرکس کمترستم

که از سوز جگر خنیاگرستم

همه خار و خسک در بسترستم

چو مؤمن در میان کافرستم

به گرمی چون فروزان اخگرستم

و یا پژمان گل نیلوفرستم

به شهر دل یکی صورت پرستم

به خوبی آفتاب خاورستم

که مو تا جان ندادم وا نرستم

ازین رو نام بابا طاهرستم
بتا تاز ار چون تو دلبرستم

اگر جز مهر تو اندر دلم بی

اگر روزی دو صد بارت بوینم

فراق لاله رویان سوته دیلم

منم آن شاخ بر نخل محبت

نه کار آخرت کردم نه دنیا

نه خور نه خواب دیرم بی تو گویی

جدا از تو به حور و خلد و طوبی

چو شمعم گر سر اندازند صد بار

مرا از آتش دوزخ چه غم بی

سمندر وش میان آتش هجر

درین دیرم چنان مظلوم و مغموم

نمی گیرد کسم هرگز به چیزی

به یک ناله بسوجم هر دو عالم

به بالینم همه الماس سوده

مثال کافرم در مؤمنستان

همه سوجم همه سوجم همه سوج

رخ تو آفتاب و مو چو حربا

به ملک عشق روح بی نشانم

رخش تا کرده در دل جلوه از مهر

بمیرا دل که آسایش بیابی

من از روز ازل طاهر بزادم

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی وفا ای بی مروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو نخواهم دوخت تا روز قیامت


***

فلک نه همسری دارد نه هم کف به خون ریزی دلش اصلاً نگفت اف

همیشه شیوه کارش همینه چراغ دود مانیرا کند پف

***

فلک! در قصد آزارم چرایی گلم گر نیستی خارم چرایی

تو که باری ز دوشم برنداری میان بار، سر بارم چرایی

***

ز دل نقش جمالت در نشی یار خیال خط و خالت در نشی یار

مژه سازم به دور دیده پر چین که تاونیم در نشی یار

***

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 


که صد دفتر ز کونین از برستم
که آذر در ته خاکسترستم


جفای دوست را خواهان نزستم

که این نه آسمانها مجمرستم

به چهره خوشتر از نیلوفرستم

به داغ دل چو سوزان اخگرستم

نه بهر دوستان سیم و زرستم

ولی بی دوست، خونین ساغرستم

که مرغ خوگر باغ و برستم

دلی لبریز خون اندر برستم
دلا در عشق تو صد دفترستم

منم آن بلبل گل ناشکفته

دلم سوجه ز غصه ور بریجه

مو آن عودم میان آتشستان

شد از نیل غم و ماتم دلم خون

درین آلاله در کویش چو گلخن

نه زورستم که با دشمن ستیزم

ز دوران گر چه پر بی جام عیشم

چرم دایم در این مرز و در این کشت

منم طاهر که از عشق نکویان

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

دلا در عشق تو صد دفترستم ***** که صد دفتر ز کونین ازبرستم

منم آن بلبل گل ناشکفته   ********   که آذر در ته خــــاکسترستم

دلم سوجه ز غصه وربریجه ******جفای دوست را خواهان ترستم

مو آن عودم میان آتشستان     ******که این نه آسمانها مجمرستم

شد از نیل غم و ماتم دلم خون ****** بچهره خوشتر از نیلوفرستم

درین آلاله در کویش چو گلخن *****بداغ دل چو سوزان اخگرستم

نه زورستم که با دشمن ستیزم *****نه بهر دوستان سیم و زرستم

ز دوران گرچه پر بی جام عیشم ****ولی بی دوست خونین ساغرستم

چرم دایم درین مرز و درین کشت ****** که مرغ خوگر باغ و برستم

منم طاهر که از عشق نکویان   *****    دلی لبریز خــون اندر برستم

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

 flowers-desi-glitters-45

خوشا آنانکه الله یارشان بی       بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند       بهشت جاودان بازارشان بی

***

دلم میل گل باغ ته دیره       درون سینه‌ام داغ ته دیره
بشم آلاله زاران لاله چینم       وینم آلاله هم داغ ته دیره

***

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم       به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت       نشان روی زیبای ته وینم

***

غمم غم بی و همراز دلم غم       غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم       مریزا بارک الله مرحبا غم

***

غم و درد مو از عطار واپرس       درازی شب از بیمار واپرس
خلایق هر یکی صد بار پرسند       تو که جان و دلی یکبار واپرس

***

دلت ای سنگدل بر ما نسوجه       عجب نبود اگر خارا نسوجه
بسوجم تا بسوجانم دلت را       در آذر چوب تر تنها نسوجه

***

خوشا آندل که از غم بهره‌ور بی       بر آندل وای کز غم بی‌خبر بی
ته که هرگز نسوته دیلت از غم       کجا از سوته دیلانت خبر بی

***

یکی درد و یکی درمان پسندد       یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران       پسندم آنچه را جانان پسندد

***

ته که ناخوانده‌ای علم سماوات       ته که نابرده‌ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی       بیاران کی رسی هیهات هیهات

***

خدایا داد از این دل داد از این دل       نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند       بر آرم من دو صد فریاد از این دل

***

دلا خوبان دل خونین پسندند       دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست       گروهی آن گروهی این پسندند

***

دلا پوشم ز عشقت جامه‌ی نیل       نهم داغ غمت چون لاله بر دیل
دم از مهرت زنم همچون دم صبح       وز آن دم تا دم صور سرافیل

***

بی ته اشکم ز مژگان تر آیو       بی ته نخل امیدم نی بر آیو
بی ته در کنج تنهائی شب و روز       نشینم تا که عمرم بر سر آیو

***

به والله و به بالله و به تالله       قسم بر آیه‌ی نصر من الله
که دست از دامنت من بر ندارم       اگر کشته شوم الحکم لله

***

دلی همچون دل نالان مو نه       غمی همچون غم هجران مو نه
اگر دریا اگر ابر بهاران       حریف دیده‌ی گریان مو نه

***

من آن مسکین تذروبی پرستم       من آن سوزنده شمع بی‌سرستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا       یکی خشکیده نخل بی‌برستم

***

مکن کاری که پا بر سنگت آیو       جهان با این فراخی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند       تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو

***

غم عالم نصیب جان ما بی       بدور ما فراغت کیمیا بی
رسد آخر بدرمان درد هرکس       دل ما بی که دردش بیدوا بی

***flowers-desi-glitters-7

خوشا آنانکه هر شامان ته وینند       سخن با ته گرند با ته نشینند
مو که پایم نبی کایم ته وینم       بشم آنان بوینم که ته وینند

***

دو زلفانت گرم تار ربابم       چه میخواهی ازین حال خرابم
ته که با مو سر یاری نداری       چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

***

بیا یک شو منور کن اطاقم       مهل در محنت و درد فراقم
به طاق جفت ابروی تو سوگند       که همجفت غمم تا از تو طاقم

***

دو چشمم درد چشمانت بچیناد       مبو روجی که چشمم ته مبیناد
شنیدم رفتی و یاری گرفتی       اگر گوشم شنید چشمم مبیناد

***

عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت       میان هردو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو       نشنید خار مژگانم بپایت

***

زدست دیده و دل هر دو فریاد       که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد       زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

***

بیته بالین سیه مار به چشمم       روج روشن شو تار به چشمم
بیته ای نو گل باغ امیدم       گلستان سربسر خار به چشمم

***flowers-desi-glitters-7

بیته یارب به بستان گل مرویاد       وگر روید کسش هرگز مبویاد
بیته هر گل به خنده لب گشاید       رخش از خون دل هرگز مشویاد

***

ته که می‌شی بمو چاره بیاموج       که این تاریک شوانرا چون کرم روج
کهی واجم که کی این روج آیو       کهی واجم که هرگز وا نه‌ای روج

***

بیا تا دست ازین عالم بداریم       بیا تا پای دل از گل برآریم
بیا تا بردباری پیشه سازیم       بیا تا تخم نیکوئی بکاریم

***

یکی برزیگرک نالان درین دشت       بخون دیدگان آلاله می‌کشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا       بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت

***

درخت غم بجانم کرده ریشه       بدرگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یکدیگر بدانید       اجل سنگست و آدم مثل شیشه

***

اگر شیری اگر میری اگر مور       گذر باید کنی آخر لب گور
دلا رحمی بجان خویشتن کن       که مورانت نهند خوان و کنند سور

***

اگر دل دلبری دلبر کدامی       وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دل و دلبر بهم آمیته وینم       ندانم دل که و دلبر کدامی

***

دلی نازک بسان شیشه دیرم       اگر آهی کشم اندیشه دیرم
سرشکم گر بود خونین عجب نیست       مو آن نخلم که در خون ریشه دیرم

***

گر آن نامهربانم مهربان بی       چرا از دیدگانم خون روان بی
اگر دلبر بمو دلدار می‌بو       چرا در تن مرا نه دل نه جان بی

***

چرا دایم بخوابی ای دل ای دل       ز غم در اضطرابی ای دل ای دل
بوره کنجی نشین شکر خدا کن       که شاید کام یابی ای دل ای دل

***

شب تار و بیابان پرورک بی       در این ره روشنایی کمترک بی
گر از دستت برآید پوست از تن       بیفکن تا که بارت کمترک بی

***

مو از قالوا بلی تشویش دیرم       گنه از برگ و باران بیش دیرم
اگر لاتقنطوا دستم نگیرد       مو از یاویلنا اندیش دیرم

***

جدا از رویت ای ماه دل افروز       نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر       همه روزم شود چون عید نوروز

***

نسیمی کز بن آن کاکل آیو       مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش       سحر از بسترم بوی گل آیو

***

مو کز سوته دلانم چون ننالم       مو کز بی حاصلانم چون ننالم
بگل بلبل نشیند زار نالد       مو که دور از گلانم چون ننالم

***flowers-desi-glitters-7

چه خوش بی وصلت ای مه امشبک بی       مرا وصل تو آرام دلک بی
زمهرت ای مه شیرین چالاک       مدامم دست حسرت بر سرک بی

***

مسلسل زلف بر رخ ریته دیری       گل و سنبل بهم آمیته دیری
پریشان چون کری زلف دو تا را       بهر تاری دلی آویته دیری

***

اگر مستان هستیم از ته ایمان       وگر بی پا و دستیم از ته ایمان
اگر گبریم و ترسا ور مسلمان       بهر ملت که هستیم از ته ایمان

***

اگر آئی بجانت وانواجم       وگر نائی به هجرانت گداجم
ته هر دردی که داری بر دلم نه       بمیرم یا بسوجم یا بساجم

***

عاشق آن به که دایم در بلا بی       ایوب آسا به کرمان مبتلا بی
حسن آسا بدستش کاسه‌ی زهر       حسین آسا بدشت کربلا بی

***

نوای ناله غم اندوته ذونه       عیار قلب و خالص بوته ذونه
بیا سوته دلان با هم بنالیم       که قدر سوته دل دل سوته ذونه

***

مو آن بحرم که در ظرف آمدستم       چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی بر آیو       الف قدم که در الف آمدستم

***

دلم از دست خوبان گیج و ویجه       مژه بر هم زنم خونابه ریجه
دل عاشق مثال چوب‌تر بی       سری سوجه سری خونابه ریجه

***flowers-desi-glitters-7

ز کشت خاطرم جز غم نروئی       ز باغم جز گل ماتم نروئی
ز صحرای دل بیحاصل مو       گیاه ناامیدی هم نروئی

***

سیه بختم که بختم واژگون بی       سیه روجم که روجم سرنگون بی
شدم آواره‌ی کوی محبت       زدست دل که یارب غرق خون بی

***

بیته یک شو دلم بی غم نمی‌بو       که آن دلبر دمی همدم نمی‌بو
هزاران رحمت حق باد بر غم       زمانی از دل ما کم نمی بو

***

مو ام آن آذرین مرغی که فی‌الحال       بسوجم عالم ار برهم زنم بال
مصور گر کشد نقشم به گلشن       بسوجه گلشن از تاثیر تمثال

***

ز عشقت آتشی در بوته دیرم       در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشم ای دوست       بمژگان خاک راهش رو ته دیرم

***

بدریای غمت دل غوطه‌ور بی       مرا داغ فراقت بر جگر بی
ز مژگان خدنگت خورده‌ام تیر       که هر دم سوج دل زان بیشتر بی

***

مدامم دل براه و دیده تر بی       شراب عیشم از خون جگر بی
ببویت زندگی یابم پس از مرگ       ترا گر بر سر خاکم گذر بی

***

گلی کشتم باین الوند دامان       آوش از دیده دادم صبح و شامان
چو روج آیو که بویش وا من آیو       برد بادش سر و سامان بسامان

***

دو چشمانت پیاله‌ی پر ز می بی       خراج ابروانت ملک ری بی
همی وعده کری امروز و فردا       نمیدانم که فردای تو کی بی

***flowers-desi-glitters-7

قدم دایم ز بار غصه خم بی       چو مو محنت کشی در دهر کم بی
مو هرگز از غم آزادی ندیرم       دل بی طالع مو کوه غم بی

***

بشم واشم ازین عالم بدر شم       بشم از چین و ما چین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم       که این دوری بسه یا دورتر شم

***

صدای چاوشان مردن آیو       بگوش آوازه‌ی جان کندن آیو
رفیقان میروند نوبت به نوبت       وای آن ساعت که نوبت وامن آیو

***

به قبرستان گذر کردم کم وبیش       بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن در خاک رفته       نه دولتمند برده یک کفن بیش

***

دیم یک عندلیب خوشنوائی       که می‌نالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفت       که یارا بی وفایی بی وفائی

***

به قبرستان گذر کردم صباحی       شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت       که این دنیا نمی‌ارزد بکاهی

***

هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی       دلش از درد دنیا ریشتر بی
اگر بر سر نهی چون خسروان تاج       به شیرین جانت آخر نیشتر بی

***

هر آنکس عاشق است از جان نترسد       یقین از بند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه       که گرگ از هی هی چوپان نترسد

***

هزاران دل بغارت برده ویشه       هزارانت دگر خون کرده ویشه
هزاران داغ ریش ار ویشم اشمرد       هنو نشمرده از اشمرده ویشه

***flowers-desi-glitters-7

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ       اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند       در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

***

غم عشق تو کی بر هر سر آیو       همائی کی به هر بوم و بر آیو
زعشقت سرفرازان کامیابند       که خور اول به کهساران بر آیو

***

ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی       ته که یارم نه‌ای پیشم چرایی
ته که مرهم نه‌ای بر داغ ریشم       نمک پاش دل ریشم چرایی

***

بیته یکدم دلم خرم نمانی       اگر رویت بوینم غم نمانی
اگر درد دلم قسمت نمایند       دلی بی غم درین عالم نمانی

***

اگر یار مرا دیدی به خلوت       بگو ای بی‌وفا ای بیمروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو       نخواهم دوخت تا روز قیامت

***

فلک نه همسری دارد نه هم کف       بخون ریزی دلش اصلا نگفت اف
همیشه شیوه‌ی کارش همینه       چراغ دودمانیرا کند پف

***

فلک در قصد آزارم چرائی       گلم گر نیستی خارم چرائی
ته که باری ز دوشم بر نداری       میان بار سربارم چرایی

***

زدل نقش جمالت در نشی یار       خیال خط و خالت در نشی یار
مژه سازم بدور دیده پرچین       که تا وینم خیالت در نشی یار

***

پریشان سنبلان پرتاب مکه       خمارین نرگسان پرخواب مکه
براینی ته که دل از مابرینی       برنیه روزگار اشتاب مکه

***flowers-desi-glitters-7

جره بازی بدم رفتم به نخجیر       سبک دستی بزد بر بال من تیر
برو غافل مچر در کوهساران       هران غافل چرد غافل خورد تیر

***

مو آن رندم که نامم بی‌قلندر       نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر
چو روج آیو بگردم گرد گیتی       چو شو آیو به خشتی وانهم سر

***

مرا نه سر نه سامان آفریدند       پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک       مرا از خاک ایشان آفریدند

***

بی ته هر شو سرم بر بالش آیو       چو نی از استخوانم نالش آیو
شب هجران بجای اشک چشمم       ز مژگان پاره‌های آتش آیو

***

مو که چون اشتران قانع به خارم       جهازم چوب و خرواری ببارم
بدین مزد قلیل و رنج بسیار       هنوز از روی مالک شرمسارم

***

سرم چون گوی در میدان بگرده       دلم از عهد و پیمان بر نگرده
اگر دوران به نااهلان بمانه       نشینم تا که این دوران بگرده

***

دلم از دست تو دایم غمینه       ببالین خشتی و بستر زمینه
همین جرمم که مو ته دوست دیرم       که هر کت دوست دیره حالش اینه

***

چرا آزرده حالی ای دل ای دل       همه فکر و خیالی ای دل ای دل
بساجم خنجری دل را برآرم       بوینم تا چه حالی ای دل ای دل

***

مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل       بمو دایم به جنگی ای دل ای دل
اگر دستم فتی خونت بریجم       بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل

***flowers-desi-glitters-7

شب تاریک و سنگستان و مو مست       قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت       وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

***

کشیمان ار بزاری از که ترسی       برانی گر بخواری از که ترسی
مو با این نیمه دل از کس نترسم       دو عالم دل ته داری از که ترسی

***

مو آن رندم که پا از سر ندونم       سراپایی بجز دلبر ندونم
دلارامی کز او دل گیرد آرام       بغیر از ساقی کوثر ندونم

***

مرا عشقت ز جان آذر برآره       زپیکر مشت خاکستر برآره
نهال مهرت از دل گر ببرند       هزاران شاخه دیگر برآره

***

تن محنت کشی دیرم خدایا       دل با غم خوشی دیرم خدایا
زشوق مسکن و داد غریبی       به سینه آتشی دیرم خدایا

***

بود درد مو و درمانم از دوست       بود وصل مو و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکره پوست       جدا هرگز نگردد جانم از دوست

***

خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت       خرم آنانکه این آلالیان کشت
بسی هند و بسی شند و بسی یند       همان کوه و همان صحرا همان دشت

***

غم عشقت بیابان پرورم کرد       فراقت مرغ بی‌بال و پرم کرد
بمو واجی صبوری کن صبوری       صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

***

سه درد آمو بجانم هر سه یکبار       غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره       غم یار و غم یار و غم یار

***

تویی آن شکرین لب یاسمین بر       منم آن آتشین دل دیدگان تر
از آن ترسم که در آغوشم آیی       گدازد آتشت بر آب شکر

***

خوشا آنانکه پا از سر ندونند       مثال شعله خشک وتر ندونند
کنشت و کعبه و بتخانه و دیر       سرائی خالی از دلبر ندونند

***

خوشا آنانکه سودای ته دیرند       که سر پیوسته در پای ته دیرند
بدل دیرم تمنای کسانی       که اندر دل تمنای ته دیرند

***

الهی گردن گردون شود خرد       که فرزندان آدم را همه برد
یکی ناگه که زنده شد فلانی       همه گویند فلان ابن فلان مرد

***

دلم از سوز عشق آتش بجان بی       بکامم زهر از آن شکر دهان بی
همان دستان که با ته بی بگردن       کنونم چون مگس بر سر زنان بی

***

ته که دور از منی دل در برم نی       هوایی غیر وصلت در سرم نی
بجانت دلبرا کز هر دو عالم       تمنای دگر جز دلبرم نی

***

دگر شو شد که مو جانم بسوزد       گریبان تا بدامانم بسوزد
برای کفر زلفت ای پریرخ       همی ترسم که ایمانم بسوزد

***

دلم بی وصل ته شادی مبیناد       زدرد و محنت آزادی مبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو       الهی هرگز آبادی مبیناد

***

الاله کوهسارانم تویی یار       بنوشه جو کنارانم تویی یار
الاله کوهساران هفته‌ای بی       امید روزگارانم تویی یار

***

فلک زار و نزارم کردی آخر       جدا از گلعذارم کردی آخر
میان تخته‌ی نرد محبت       شش و پنجی بکارم کردی آخر

***

نمیدانم دلم دیوانه‌ی کیست       کجا آواره و در خانه‌ی کیست
نمیدونم دل سر گشته‌ی مو       اسیر نرگس مستانه‌ی کیست

***

چو آن نخلم که بارش خورده باشند       چو آن ویران که گنجش برده باشند
چو آن پیری همی نالم درین دشت       که رودان عزیزش مرده باشند

***

پسندی خوار و زارم تا کی و چند       پریشان روزگارم تا کی و چند
ته که باری ز دوشم برنگیری       گری سربار بارم تا کی و چند

***

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل       مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایک       تو قدر خود نمیدانی چه حاصل

***

خور از خورشید رویت شرم دارد       مه نو زابرویت آزرم دارد
بشهر و کوه و صحرا هر که بینی       زبان دل بذکرت گرم دارد

***

اگر شیری اگر ببری اگر کور       سرانجامت بود جا در ته گور
تنت در خاک باشد سفره گستر       بگردش موش و مار و عقرب و مور

***

عزیزا ما گرفتار دو دردیم       یکی عشق و دگر در دهر فردیم
نصیب کس مباد این غم که ما راست       جمالت یک نظر نادیده مردیم

***

زدل مهر تو ای مه رفتنی نی       غم عشقت بهر کس گفتنی نی
ولیکن شعله مهر و محبت       میان مردمان بنهفتنی نی

***

دلا اصلا نترسی از ره دور       دلا اصلا نترسی از ته گور
دلا اصلا نمیترسی که روزی       شوی بنگاه مار و لانه‌ی مور

***

حرامم بی ته بی آلاله و گل       حرامم بی ته بی آواز بلبل
حرامم بی اگر بی ته نشینم       کشم در پابی گلبن ساغر مل

***

بسر شوق سر کوی ته دیرم       بدل مهر مه روی ته دیرم
بت من کعبه‌ی من قبله‌ی من       ته ای هر سو نظر سوی ته دیرم

***

خدایا خسته و زارم ازین دل       شو و روزان در آزارم ازین دل
مو از دل نالم و دل نالد از مو       زمو بستان که بیزارم ازین دل

***

سر راهت نشینم تا بیایی       در شادی بروی ما گشایی
شود روزی بروز مو نشینی       که تا وینی چه سخت بیوفائی

***

شدستم پیرو برنائی نمانده       بتن توش و توانائی نمانده
بمو واجی برو آلاله‌ی چین       چرا چینم که بینائی نمانده

***

خدایا دل ز مو بستان بزاری       نمی‌آید ز مو بیمار داری
نمیدونم لب لعلش به خونم       چرا تشنه است با این آبداری

***

بوره ای روی تو باغ بهارم       خیالت مونس شبهای تارم
خدا دونه که در دنیای فانی       بغیر عشق ته کاری ندارم

***

بسر غیر ته سودائی ندیرم       بدل جز ته تمنائی ندیرم
خدا دونه که در بازار عشقت       بجز جان هیچ کالائی ندیرم

***

هزاران غم بدل اندوته دیرم       هزار آتش بجان افروته دیرم
بیک آه سحر کز دل برآرم       هزاران مدعی را سوته دیرم

***

بیته گلشن به چشمم گلخن آیو       واته گلخن به چشمم گلشن آیو
گلم ته گلبنم ته گلشنم ته       که واته مرده را جان بر تن آیو

***

غم عشقت ز گنج رایگان به       وصال تو ز عمر جاودان به
کفی از خاک کویت در حقیقت       خدا دونه که از ملک جهان به

***

سر سرگشته‌ام سامان نداره       دل خون گشته‌ام درمان نداره
به کافر مذهبی دل بسته دیرم       که در هر مذهبی ایمان نداره

***

امان از اختر شوریده‌ی مو       فغان از بخت برگردیده‌ی مو
فلک از کینه ورزی کی گذاره       رود خون از دل غمدیده‌ی مو

***

بروی ماهت ای ماه ده و چار       به سرو قدت ای زیبنده رخسار
که جز عشقت خیالی در دلم نی       بدیاری ندارم مو سر و کار

***

نهالی کن سر از باغی برآرد       ببارش هر کسی دستی برآرد
برآرد باغبان از بیخ و از بن       اگر بر جای میوه گوهر آرد

***

غمت در سینه‌ی مو خانه دیره       چو جغدی جای در ویرانه دیره
فلک هم در دل تنگم نهد باز       هر آن انده که در انبانه دیره

***

کشم آهی که گردون پر شرر شی       دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر شی
بترس از برق آه سوته دیلان       که آه سوته دیلان کارگر شی

***

شبی ناید ز اشکم دیده تر نی       سرشکم جاری از خون جگر نی
شو و روجم رود با ناله‌ی زار       ته را از حال زار مو خبر نی

***

غم و درد دل مو بی حسابه       خدا دونه دل از هجرت کبابه
بنازم دست و بازوی ته صیاد       بکش مرغ دلم بالله ثوابه

***

بی تو تلواسه دیرم ای نکویار       زهر در کاسه دیرم ای نکویار
میم خون گریه ساقی ناله مطرب       مصاحب این سه دیرم ای نکویار

***

اگر دستم رسد بر چرخ گردون       از او پرسم که این چین است و آن چون
یکی را میدهی صد ناز و نعمت       یکی را نان جو آلوده در خون

***

چه باغ است اینکه دارش آذرینه       چه دشت است اینکه خونخوارش زمینه
مگر بوم و بر سنگین دلان است       مگر صحرای عشق نازنینه

***

کجا بی جای ته ای بر همه شاه       که مو آیم بدانجا از همه راه
همه جا جای ته مو کور باطن       غلط گفتم غلط استغفرالله

***

کسیکه ره بفریادم برد نی       خبر بر سرو آزادم برد نی
همه خوبان عالم جمع گردند       کسیکه یادت از یادم برد نی

***

به هر شام و سحر گریم بکوئی       که جاری سازم از هر دیده جوئی
مو آن بی طالعم در باغ عالم       که گل کارم بجایش خار روئی

***

سمن زلفا بری چون لاله دیری       ز نرگس ناز در دنباله دیری
از آن رو سه بمهرم بر نیاری       که در سرناز چندین ساله دیری

***

شبی نالم شبی شبگیر نالم       ز جور یار و چرخ پیر نالم
گهی همچون پلنگ تیر خورده       گهی چون شیر در زنجیر نالم

***

وای آن روزی که قاضی مان خدا بی       به میزان و صراطم ماجرا بی
بنوبت میروند پیر و جوانان       وای آنساعت که نوبت زان ما بی

***

دل ارمهرت نورزه بر چه ارزه       گل است آندل که مهر تو نورزه
گریبانی که از عشقت شود چاک       بیک عالم گریبان وابیرزه

***

برویت از حیا خوی ریته دیری       دو ابرویت بناز آمیته دیری
به سحر دیده در چاه زنخدان       بسی هاروت دل آویته دیری

***

ز آهم هفت گردون پر شرر بی       زمژگانم روان خون جگر بی
ته که هرگز دلت از غم نسوجه       کجا از سوته دیلانت خبر بی

***

سحرگاهان که اشکم لاوه گیره       زآهم هفت چرخ آلاوه گیره
چنان از دیده ریزم اشک خونین       که گیتی سر بسر سیلابه گیره

***

عزیزان موسم جوش بهاره       چمن پر سبزه صحرا لاله زاره
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل       که دنیای دنی بی اعتباره

***

مرا درد آموه و درمان چه حاصل       مرا وصل آموه و هجران چه حاصل
بسوته بی گل و آلاله بی سر       سر سوته کله یاران چه حاصل

***

دلا از دست تنهایی بجانم       ز آه و ناله‌ی خود در فغانم
شبان تار از درد جدایی       کند فریاد مغز استخوانم

***

غم عشق تو مادر زاد دیرم       نه از آموزش استاد دیرم
بدان شادم که از یمن غم تو       خراب آباد دل آباد دیرم

***

الهی سوز عشقت بیشتر کن       دل ریشم ز دردت ریشتر کن
ازین غم گر دمی فارغ نشینم       بجانم صد هزاران نیشتر کن

***

غمم بیحد و دردم بی شماره       فغان کاین درد مو درمان نداره
خداوندا ندونه ناصح مو       که فریاد دلم بی‌اختیاره

***

عزیزان از غم و درد جدایی       به چشمانم نمانده روشنائی
بدرد غربت و هجرم گرفتار       نه یار و همدمی نه آشنائی

***

نصیب کس مبو درد دل مو       که بسیاره غم بی‌حاصل مو
کسی بو از غم و دردم خبردار       که دارد مشکلی چون مشکل مو

***

به لامردم مکان دلبرم بی       سخنهای خوشش تاج سرم بی
اگر شاهم ببخشد ملک شیراز       همان بهتر که دلبر در برم بی

***

دلی دیرم خریدار محبت       کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل       زپود محنت و تار محبت

***

خوشا آنانکه تن از جان ندانند       تن و جانی بجز جانان ندانند
بدردش خو گرند سالان و ماهان       بدرد خویشتن درمان ندانند

***

دل مو بیتو زار و بی قراره       بجز آزار مو کاری نداره
زند دستان بسر چون طفل بدخو       بدرد هجرت اینش روزگاره

***

بوره بلبل بنالیم از سر سوز       بوره آه سحر از مو بیاموز
تو از بهر گلی ده روز نالی       مو از بهر دل‌آرامم شو و روز

***

خداوندا بفریاد دلم رس       تو یار بیکسان مو مانده بیکس
همه گویند طاهر کس نداره       خدا یار مو چه حاجت کس

***

دلی دیرم ولی دیوانه و دنگ       ز دستم شیشه‌ی ناموس بر سنگ
ازین دیوانگی روزی برآیم       که در دامان دلبر برزنم چنگ

***

همه عالم پر از کرد چه سازم       چو مو دلها پر از درد چه سازم
بکشتم سنبلی دامان الوند       همواز طالعم زرد چه سازم

***

قدح بر گیرم و سیر گلان شم       بطرف سبزه و آب روان شم
دو سه جامی زنم با شادکامی       وایم مست و بسیرلالیان شم

***

مو از جور بتان دل ریش دیرم       زلاله داغ بر دل بیش دیرم
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند       من شرمنده سر در پیش دیرم

***

دیم آلاله‌ای در دامن خار       واتم آلالیا کی چینمت بار
بگفتا باغبان معذور میدار       درخت دوستی دیر آورد بار

***

خوشا آندل که از خود بیخبر بی       ندونه در سفر یا در حضر بی
بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون       پی لیلی دوان با چشم تر بی

***

همه دل ز آتش غم سوتنی بی       بهرجان سوز هجر افروتنی بی
که از دست اجل بر تن قبائی       اگر شاه و گدائی دوتنی بی

***

قلم بتراشم از هر استخوانم       مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پرده‌ی دل       نویسم بهر یار مهربانم

***

محبت آتشی در جانم افروخت       که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی       که خیاط اجل میبایدش دوخت

***

الهی ار بواجم ور نواجم       ته دانی حاجتم را مو چه واجم
اگر بنوازیم حاجت روا بی       وگر محروم سازی مو چه ساجم

***

مو آن دلداده‌ی بی خانمانم       مو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابان       که چون بادی وزد هر سو دوانم

***

نمیدانم که رازم با که واجم       غم و سوز وگدازم با که واجم
چه واجم هر که ذونه میکره فاش       دگر راز و نیازم با که واجم

***

سر کویت بتا چند آیم و شم       ز وصلت بی نوا چند آیم و شم
بکویت تا ببیند دیده رویت       نترسی از خدا چند آیم و شم

***

بوره کز دیده جیحونی بسازیم       بوره لیلی و مجنونی بسازیم
فریدون عزیزم رفتی از دست       بوره کز نو فریدونی بسازیم

***

گلی که خود بدادم پیچ و تابش       باشک دیدگانم دادم آبش
درین گلشن خدایا کی روا بی       گل از مو دیگری گیرد گلابش

***

زعشقت آتشی در بوته دیرم       در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشمم ایدوست       بمژگان خاک پایش روته دیرم

***

به آهی گنبد خضرا بسوجم       فلک را جمله سر تا پا بسوجم
بسوجم ار نه کارم را بساجی       چه فرمائی بساجی یا بسوجم

***

اگر جسمم بسوزی سوته خواهم       اگر چشمم بدوزی دوته خواهم
اگر باغم بری تا گل بچینم       گلی همرنگ و همبوی ته خواهم

***

سر کوه بلند چندان نشینم       که لاله سر بر آره مو بچینم
الاله بیوفا بی بیوفا بی       نگار بیوفا چون مو گزینم

***

ز وصلت تا بکی فرد آیم و شم       جگر پر سوز و پر درد آیم و شم
بموگوئی که در کویم نیایی       مو تا کی با رخ زرد آیم و شم

***

خوشا روزی که دیدار ته وینم       گل و سنبل ز رخسار ته چینم
بیا بنشین که تا وینم شو و روز       جمالت ای نگار نازنینم

***

دلم زار و حزینه چون ننالم       وجودم آتشینه چون ننالم
بمو واجن که طاهر چند نالی       چو مرگم در کمینه چون ننالم

***

بیته گلشن چو زندان بچشمم       گلستان آذرستان بچشمم
بیته آرام و عمر و زندگانی       همه خواب پریشان بچشمم

***

بشو یاد تو ای مه پاره هستم       بروز از درد و غم بیچاره هستم
تو داری در مقام خود قراری       مویم که در جهان آواره هستم

***

غریبی بس مرا دلگیر دارد       فلک بر گردنم زنجیر دارد
فلک از گردنم زنجیر بردار       که غربت خاک دامنگیر دارد

***

هر آن دلبر که چشم مست دیره       هزاران دل چو ما پا بست دیره
میان عاشقان آن ماه سیما       چو شعر مو بلند و پست دیره

***

قضا رمزی زچشمان خمارش       قدر سری ز زلف مشگبارش
مه و مهر آیتی ز آنروی زیبا       نکویان جهان آئینه دارش

***

شبی کان نازنینم در بر آیو       گذشته عمرم از نو بر سر آیو
همه شو دیده‌ی مو تا سحرگاه       بره باشد که یارم از در آیو

***

دلا راهت پر از خار و خسک بی       گذرگاه تو بر اوج فلک بی
شب تار و بیابان دور منزل       خوشا آنکس که بارش کمترک بی

***

دلی چون مو بغم اندوته ای نی       زری چون جان مو در بوته‌ای نی
بجز شمعم ببالین همدمی نه       که یار سوته دل جز سوته‌ای نی

***

شبم از روز و روز از شو بتر بی       دل آشفته‌ام زیر و زبر بی
شو و روز از فراقت ناله‌ی مو       چو آه سوته جانان پر شرر بی

***

خور آئین چهره‌ات افروته‌تر بی       بجانم تیر عشقت دوته‌تر بی
چرا خال رخت دونی سیاهه       هر آن نزدیک خور بی سوته‌تر بی

***

صفا هونم صفا هونم چه جابی       که هر یاری گرفتم بیوفا بی
بشم یکسر بتازم تا به شیراز       که در هر منزلی صد آشنا بی

***

بمو واجی چرا ته بیقراری       چو گل پرورده‌ی باد بهاری
چرا گردی بکوه و دشت و صحرا       بجان او ندارم اختیاری

***

مو آن باز سفیدم همدانی       لانه در کوه دارم سایبانی
ببال خود پرم کوهان بکوهان       بچنگ خود کرم نخجیر بانی

***

عزیزا مردی از نامرد نایو       فغان و ناله از بیدرد نایو
حقیقت بشنو از پور فریدون       که شعله از تنور سرد نایو

***

بدام دلبری دل مبتلا بی       که هجرانش بلا وصلش بلا بی
درین ویرانه دل جز خون ندیدم       نه دل گویی که دشت کربلا بی

***

دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر شی       خرابه خانه‌ام ویرانه‌تر شی
کشم آهی که گردون را بسوجم       که آه سوته دیلان کارگر شی

***

قدم دایم زبار غصه خم بی       چو مو خونین دلی در دهر کم بی
زغم یکدم مو آزادی ندیرم       دل بیچاره‌ی مو کوه غم بی

***

جهان خوان و خلایق میهمان بی       گل امروز مو فردا خزان بی
سیه چالی که نامش را نهند گور       بما واجن که اینت خانمان بی

***

سحرگان که بلبل بر گل آیو       بدامان اشک چشمم گل گل آیو
روم در پای گل افغان کنم سر       که هر سوته دلی در غلغل آیو

***

گلان فصل بهاران هفته‌ای بی       زمان وصل یاران هفته‌ای بی
غنیمت دان وصال لاله رویان       که گل در لاله زاران هفته‌ای بی

***

شبی خواهم که پیغمبر ببینم       دمی با ساقی کوثر نشینم
بگیرم در بغل قبر رضا را       در آن گلشن گل شادی بچینم

***

زهجرانت هزار اندیشه دیرم       همیشه زهر غم در شیشه دیرم
ز نا سازی بخت و گردش چرخ       فغان و آه و زاری پیشه دیرم

***

بروی دلبری گر مایلستم       مکن منعم گرفتار دلستم
خدا را ساربان آهسته میران       که من وامانده‌ی این قافلستم

***

بی ته سر در بیابانم شو و روز       سرشک از دیده بارانم شو و روز
نه بیمارم که جایم میکری درد       همیدانم که نالانم شو و روز

***

همه روزم فغان و بیقراری       شوان بیداری و فریاد و زاری
بمو سوجه دل هر دور و نزدیک       ته از سنگین دلی پروا نداری

***

بمیرم تا ته چشم‌تر نبینی       شرار آه پر آذر نبینی
چنانم آتش عشقت بسوجه       که از مو مشت خاکستر نبینی

***

وای آن روجی که در قبرم نهند تنگ       ببالینم نهند خشت و گل و سنگ
نه پای آنکه بگریزم ز ماران       نه دست آنکه با موران کنم جنگ

***

بدل چون یادم از بوم و بر آیو       سر شگم بیخود از چشم تر آیو
از آن ترسم من بر گشته دوران       که عمرم در غریبی بر سر آیو

***

ز دست چرخ گردون داد دیرم       هزاران ناله و فریاد دیرم
نشنید دستانم با خس و خار       چگونه خاطر خود شاد دیرم

***

دلا راه تو پر خار و خسک بی       درین ره روشنایی کمترک بی
گر از دستت بر آید پوست از تن       بیفکن تا که بارت کمترک بی

***

دلی دیرم چو مو دیوانه و دنگ       زده آئینه هر نام بر سنگ
بمو واجند که بی نام و ننگی       هر آن یارش تویی چه نام و چه ننگ

***

سرم بالین تنم بستر نداره       دلم جز شوق ته در سر نداره
نهد دور از ته هر کس سر ببالین       الهی سر ز بالین بر نداره

***

سیاهی دو چشمانت مرا کشت       درازی دو زلفانت مرا کشت
به قتلم حاجت تیر و کمان نیست       خم ابرو و مژگانت مرا کشت

***

بلا رمزی ز بالای ته باشد       جنون سری ز سودای ته باشد
بصورت آفرینم این گمان بی       که پنهان در تماشای ته باشد

***

نگارینا دل و جانم ته دیری       همه پیدا و پنهانم ته دیری
نمیدانم که این درد از که دیرم       همیدانم که درمانم ته دیری

***

مو آن محنت کش حسرت نصیبم       که در هر ملک و هر شهری غریبم
نه بو روزی که آیی بر سر من       بوینی مرده از هجرحبیبم

***

بغیر ته دگر یاری ندیرم       به اغیاری سر و کاری ندیرم
بدکان ته آن کاسد متاعم       که اصلا روی بازاری ندیرم

***

بوره جانا که جانانم تویی تو       بوره یارا که سلطانم تویی تو
ته دونی خود که مو جز تو ندونم       بوره بوره که ایمانم تویی تو

***

سرم سودای گیسوی ته دیره       دلم میل گل روی ته دیره
اگر چشمم بماه نو کره میل       نظر بر طاق ابروی ته دیره

***

اگر دردم یکی بودی چه بودی       وگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم طبیبی یا حبیبی       ازین هر دو یکی بودی چه بودی

***

مو آن رندم که عصیان پیشه دیرم       بدستی جام و دستی شیشه دیرم
اگر تو بیگناهی رو ملک شو       من از حوا و آدم ریشه دیرم

***

گرم خوانی ورم رانی ته دانی       گرم درتش بسوزانی ته دانی
ورم بر سر زنی الوند و میمند       همی واجم خدا جانی ته دانی

***

نگار تازه خیز ما کجایی       بچشمان سرمه ریز ما کجایی
نفس بر سینه‌ی طاهر رسیده       دم رفتن عزیز ما کجایی

***

چه خوش بی‌مهربانی هر دو سر بی       که یکسر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت       دل لیلی از آن شوریده تر بی

***

به خنجر گر برآرند دیدگانم       در آتش گر بسوزند استخوانم
اگر بر ناخنانم نی بکوبند       نگیرم دل ز یار مهربانم

***

من آن شمعم که اشکم آتشین بی       که هر سوته دلی حالش همین بی
همه شب گریم و نالم همه روز       بیته شامم چنان روزم چنین بی

***

تو آری روز روشن را شب از پی       شده کون و مکان از قدرتت حی
حقیقت بشنو از طاهر که گردید       بیک کن خلقت هر دو جهان طی

***

شب تار است و گرگان میزنند میش       دو زلفانت حمایل کن بوره پیش
از آن کنج لبت بوسی بموده       بگو راه خدا دادم بدرویش

***

دلی دیرم چو مرغ پا شکسته       چو کشتی بر لب دریا نشسته
تو گویی طاهرا چون تار بنواز       صدا چون میدهد تار گسسته

***

مو آن دل داده یکتا پرستم       که جام شرک و خود بینی شکستم
منم طاهر که در بزم محبت       محمد را کمینه چاکرستم

***

الهی ای فلک چون مو زبون شی       دلت همچون دل مو غرق خون شی
اگر یک لحظه ام بی غم بوینی       یقین دانم کزین غم سرنگون شی

***

مدامم دل پر از خون جگر بی       چو شمع آتش بجان و دیده تر بی
نشینم بر سر راهت شو و روز       که تا روزی ترا بر مو گذر بی

***

بنادانی گرفتم کوره راهی       ندانستم که می‌افتم بچاهی
بدل گفتم رفیقی تا به منزل       ندانستم رفیق نیمه راهی

***

من آن رندم که گیرم از شهان باج       بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
فرو ناید سر مردان به نامرد       اگر دارم کشند مانند حلاج

***

زمشک‌تر سیه‌تر سنبلت بی       هزاران دل اسیر کاکلت بی
زآه و ناله تاثیری ندیدم       زخارا سخت‌تر گویا دلت بی

***

نپرسی حال یار دلفکارت       که هجران چون کند با روزگارت
ته که روز و شوان در یاد مویی       هزارت عاشق با مو چه کارت

***

همه شو تا سحر اختر شمارم       که ماه رویت آیو در کنارم
شوان گوشم بدر چشمم براهت       گذاری تا بکی در انتظارم

***

شبی دیرم زهجرت تار تارو       گرفته ظلمتش لیل و نهارو
خداوندا دلم را روشنی ده       که تا وینم جمال هشت و چارو

***

دلم میل گل روی ته دیره       سرم سودای گیسوی ته دیره
اگر چشمم بماه نو کره میل       نظر بر طاق ابروی ته دیره

***

الاله کوهساران هفته ای بی       بنفشه جو کناران هفته‌ای بی
منادی میکره شهرو به شهرو       وفای گلعذاران هفته‌ای بی

***

الهی دل بلا بی دل بلا بی       گنه چشمان کره دل مبتلا بی
اگر چشمان نکردی دیده بانی       چه داند دل که خوبان در کجابی

***

بیا سوته دلان گردهم آئیم       سخنها واکریم غم وانمائیم
ترازو آوریم غمها بسنجیم       هر آن سوته تریم وزنین تر آئیم

***

ته کت نازنده چشمان سرمه سائی       ته کت زیبنده بالا دلربایی
ته کت مشکین دو گیسو در قفائی       بمو واجی که سرگردان چرائی

***

جهان بی‌وفا زندان ما بی       گل غم قسمت دامان ما بی
غم یعقوب و محنت‌های ایوب       همه گویا نصیب جان ما بی

***

خوش آن ساعت که یار از در آیو       شو هجران و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق       همی واجم که جایش دلبر آیو

***

زشورانگیزی چرخ و فلک بی       که دایم چشم بختم پر نمک بی
دمادم دود آهم تا سما بی       پیاپی سیل اشکم تا سمک بی

***

خوشا آنان که با ته همنشینند       همیشه با دل خرم نشینند
همین بی رسم عشق و عشقبازی       که گستاخانه آیند و ته بینند

***

هر آنکس با تو قربش بیشتر بی       دلش از درد هجران ریشتر بی
اگر یکبار چشمانت بوینم       بجانم صد هزاران نیشتر بی

***

شوان استارگان یک‌یک شمارم       براهت تا سحر در انتظارم
پس از نیمه شوان که ته نیایی       زدیده اشک چون باران ببارم

***

خوشا آنانکه هر از بر ندانند       نه حرفی وانویسند و نه خوانند
چو مجنون سر نهند اندر بیابان       ازین گو گل روند آهو چرانند

***

سخن از هر چه واجم واتشان بی       حدیث از بیش و از کم واتشان بی
بدریا گر روم گوهر بر آرم       هر آن گوهر که وینم واتشان بی

***

دلی دیرم که بهبودش نمی‌بو       سخنها میکرم سودش نمی‌بو
ببادش میدهم نش میبرد باد       در آتش می‌نهم دودش نمی‌بو

***

خدایا واکیان شم واکیان شم       بدین بیخانمانی واکیان شم
همه از در برانند سوته آیم       ته که از در برانی واکیان شم

***

بهار آیو به هر شاخی گلی بی       بهر لاله هزاران بلبلی بی
بهر مرزی نیارم پا نهادن       مبو کز مو بتر سوز دلی بی

***

بیا جانا دل پردرد مو بین       سرشک سرخ و روی زرد مو بین
غم مهجوری و درد صبوری       همه برجان غم پرورد مو بین

***

ز بوی زلف تو مفتونم ای گل       ز رنگ روی تو دلخونم ای گل
من عاشق زعشقت بیقرارم       تو چون لیلی و من مجنونم ای گل

***

بهار آیو به صحرا و در و دشت       جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویه       دمی که گلرخان آیند به گلگشت

***

اگر شاهین بچرخ هشتمینه       کند فریاد مرگ اندر کمینه
اگر صد سال در دنیا بمانی       در آخر منزلت زیر زمینه

***

دلی دیرم دمی بیغم نمی‌بو       غمی دیرم که هرگز کم نمی‌بو
خطی دیرم مو از خوبان عالم       که یار بیوفا همدم نمی‌بو

***

وای ازین دل که نی هرگز بکامم       وای ازین دل که آزارد مدامم
وای ازین دل که چون مرغان وحشی       نچیده دانه اندازد بدامم

***

مو که یارم سر یاری ندیره       مو که دردم سبکباری ندیره
همه واجن که یارت خواب نازه       چه خوابست اینکه بیداری ندیره

***

نمیدانم که سرگردان چرایم       گهی نالان گهی گریان چرایم
همه دردی بدوران یافت درمان       ندانم مو که بیدرمان چرایم

***

دل از دست غمت زیر و زبر بی       بچشمان اشکم از خون جگر بی
هران یاری چو مو پرناز دیره       دلش پر غصه جانش پر شرر بی

***

بدنیای دنی کی ماندنی بی       که دامان بر جهان افشاندنی بی
همی لا تقنطوا خوانی عزیزا       دلا یا ویلنا هم خواندنی بی

***

از آن روزیکه ما را آفریدی       بغیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا بحق هشت و چارت       ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی

***

مو که آشفته حالم چون ننالم       شکسته پر و بالم چون ننالم
همه گویند فلانی چند نالی       تو آیی در خیالم چون ننالم

***

بشم واشم که تا یاری گره دل       به بختم گریه و زاری گره دل
بگردی و نجوئی یار دیگر       که از جان و دلت یاری گره دل

***

خدایی که مکانش لامکان بی       صفابخش جمال گلرخان بی
پدید آرنده‌ی روز و شب و خلق       که بر هر بنده او روزی رسان بی

***

گلش در زیر سنبل سایه پرور       نهال قامتش نخلی است نوبر
زعشق آن گل رعنا همه شب       چو بلبل ناله و افغان برآور

***

دل شاد از دل زارش خبر نی       تن سالم زبیمارش خبر نی
نه تقصیره که این رسم قدیمه       که آزاد از گرفتارش خبر نی

***

دل ار عشقت نداره مرده اولی       روان بی درد عشق افسرده اولی
سحر بلبل زند در گلشن آواز       که گل بی عشق حق پژمرده اولی

***

هزاران لاله و گل در جهان بی       همه زیبا به چشم دیگران بی
آلاله‌ی مو به زیبایی درین باغ       سرافراز همه آلالیان بی

***

دل عاشق به پیغامی بسازد       خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست       ریاضت کش ببادامی بسازد

***

هر آن باغی که نخلش سر بدر بی       مدامش باغبون خونین جگر بی
بباید کندنش از بیخ و از بن       اگر بارش همه لعل و گهر بی

***

ببندم شال و میپوشم قدک را       بنازم گردش چرخ و فلک را
بگردم آب دریاها سراسر       بشویم هر دو دست بی نمک را

***

اگر دل دلبر و دلبر کدام است       وگر دلبر دل و دلرا چه نام است
دل و دلبر بهم آمیته وینم       ندونم دل که و دلبر کدام است

***

ته دوری از برم دل در برم نیست       هوای دیگری اندر سرم نیست
بجان دلبرم کز هر دو عالم       تمنای دگر جز دلبرم نیست

***

شیرمردی بدم دلم چه دونست       اجل قصدم کره و شیر ژیونست
ز موشیر ژیان پرهیز می‌کرد       تنم وا مرگ جنگیدن ندونست

***

نفس شومم بدنیا بهر آن است       که تن از بهر موران پرورانست
ندونستم که شرط بندگی چیست       هرزه بورم بمیدان جهانست

***

قضا پیوسته در گوشم بواجه       که این درد دل تو بی علاجه
اگر گوهر ببی خواهون نداری       همین این جون تو که بی رواجه

***

لاله کاران دگر لاله مکارید       باغبانان دو دست از گل بدارید
اگر عهد گلان این بو که دیدم       بیخ گل بر کنید و خار بکارید

***

شوانم خواب در مرز گلان کرد       گلم واچید و خوابم را زیان کرد
باغبان دید که مو گل دوست دیرم       هزاران خار بر گل پاسبان کرد

***

گیج و ویجم که کافر گیج میراد       چنان گیجم که کافر هم موی ناد
بر این آئین که مو را جان و دل داد       شمع و پروانه را پرویج میداد

***

دمی بوره بوین حالم ته دلبر       دلم تنگه شبی با مو بسر بر
ته گل بر سر زنی ای نو گل مو       به جای گل زنم مو دست بر سر

***

دلم زار و دلم زار و دلم زار       طبیبم آورید دردم کرید چار
طبیبم چون بوینه بر موی زار       کره در مون دردم را بناچار

***

مو که سر در بیابانم شو و روز       سرشک از دیده بارانم شو و روز
نه تب دیرم نه جایم میکند درد       همیدونم که نالونم شو و روز

***

به این بی آشنایی برکیاشم       به این بی خانمانی برکیاشم
همه گر مو برونند واته آیم       ته از در گر برونی برکیاشم

***

مو آن آزرده‌ی بی خانمانم       مو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابون       که هر بادی وزد پیشش دوانم

***

بوره سوته دلان با ما بنالیم       زدست یار بی پروا بنالیم
بشیم با بلبل شیدا به گلشن       اگر بلبل نناله ما بنالیم

***

بوره روزی که دیدار ته وینم       گل و سنبل به دیدار تو چینم
بوره بنشین برم سالان و ماهان       که تا سیرت بوینم نازنینم

***

به عشقت ای دلارا نگروستم       نوید وصل تو تا نشنوستم
بدل تخم وفایت کشتم آخر       بجز اندوه و خواری ندروستم

***

خوش آنساعت که دیدار ته وینم       کمند عنبرین تار ته وینم
نوینه خرمی هرگز دل مو       مگر آن دم که رخسار ته وینم

***

دلم دور است و احوالش ندونم       کسی خواهد که پیغامش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتی ده       که دیداری بدیدارش رسونم

***

بوره یکدم بنالیم و بسوجیم       از آنرویی که هر دو تیره روجیم
ته بلبل حاش لله مثل مو نی       نبو جز درد و غم یک عمر روجیم

***

دلم دردین و نالین چه واجم       رخم گردین و خاکین چه واجم
بگردیدم به هفتاد و دو ملت       بصد مذهب منادین چه واجم

***

از آن انگشت نمای روزگارم       که دور افتاده از یار و دیارم
ندونم قصد جان کردن بناحق       بجز بر سرزدن چاره ندارم

***

از آن دلخسته و سینه فگارم       که گریان در ته سنگ مزارم
بواجندم که ته شوری نداری       سرا پا شور دارم شر ندارم

***

بدل درد غمت باقی هنوزم       کسی واقف نبو از درد و سوزم
نبو یک بلبل سوته به گلشن       به سوز مو نبو کافر به روزم

***

فلک کی بشنود آه و فغانم       بهر گردش زند آتش بجانم
یک عمری بگذرانم با غم و درد       بکام دل نگردد آسمانم

***

نذونی ای فلک که مستمندم       وامو پر بد مکه که دردمندم
بیک گردش که میکردی ببینی       چو رشته مو بسامانت ببندم

***

کنون داری نظر گو واکیانم       ز جورت در گدازه استخوانم
بکه اندیشه‌ای بیداد پیشه       که آهم تیر بو ناله کمانم

***

ز حال خویشتن مو بیخبر بیم       ندونم در سفر یا در حضر بیم
فغان از دست تو ای بیمروت       همین ذونم که عمری دربدر بیم

***

گلستان جای تو ای نازنیننم       مو در گلخن به خاکستر نشینم
چه در گلشن چه در گلخن چه صحرا       چو دیده واکرم جز ته نوینم

***

کافرم گر منی آلاله کارم       کافرم گر منی آبش بدارم
کافرم گر منی نامش برم نام       دو صد داغ دل از آلاله دارم

***

غم عالم همه کردی ببارم       مگر مو لوک مست سر قطارم
مهارم کردی و دادی به ناکس       فزودی هر زمان باری ببارم

***

هزاران ملک دنیا گر بدارم       هزاران ملک عقبی گر بدارم
بوره ته دلبرم تا با ته واجم       که بی روی تو آنرا گر بدارم

***

تو خود گفتی که مو ملاح مانم       به آب دیدکان کشتی برانم
همی ترسم که کشتی غرق وابو       درین دریای بی پایان بمانم

***

فلک بر هم زدی آخر اساسم       زدی بر خمره‌ی نیلی لباسم
اگر داری برات از قصد جانم       بکن آخر ازین دنیا اساسم

***

مو که مست از می انگور باشم       چرا از نازنینم دور باشم
مو که از آتشت گرمی نوینم       چرا از دود محنت کور باشم

***

الهی دشمنت را خسته وینم       به سینه اش خنجری تا دسته وینم
سر شو آیم احوالش بپرسم       سحر آیم مزارش بسته وینم

***

دلا خونی دلا خونی دلا خون       همه خونی همه خونی همه خون
ز بهر لیلی سیمین عذاری       چو مجنونی چو مجنونی چو مجنون

***

خوشا آنان نه سر دارند نه سامان       نشینن هر دو پا پیچن به دامان
شو و روزان صبوری پیش گیرن       بیاد روی دلداران مدامان

***

بعالم کس مبادا چون من آئین       مو آئین کس مبو در دین و آئین
هر آنکو حال موش باور نمیبو       مو آئین بی مو آئین بی مو آئین

***

بوره ای دل بوره باری بشیمان       مکه کاری کز آن گردی پشیمان
یه دو روزی بناکامی سرآریم       باشه روزی که گل چینیم بدامان

***

دلم از دست ته نالانه نالان       اندرون دلم خون کشته پالان
هزاران قول با ما بیش کردی       همه قولان ته بالان بالان

***

ته سر ورزان مو سودای ته ورزان       گریبان بلرزان وا ته لرزان
کفن در کردنم صحرای محشر       هران وینان احوال ته پرسان

***

ز یاد خود بیا پروا کریمان       ازو کو التجا وا که بریمان
کیه این تاب داره تا مو دارم       نداره تاب این سام نریمان

***

بوره منت بریم ما از کریمان       بکشیم دست از خوان لیمان
کریمان دست در خوان کریمی       که بر خوانش نظر دارند کریمان

***

زدست مو کشیدی باز دامان       ز کردارت نبی یک جو پشیمان
روم آخر بدامانی زنم دست       که تا از وی رسد کارم بسامان

***

دلم تنگ ندانم صبر کردن       زدلتنگی بوم راضی بمردن
ز شرم روی ته مو در حجابم       ندانم عرض حالم واته کردن

***

آنکه بی خان و بی مانه منم من       آنکه بر گشته سامانه منم من
آنکه شادمان به انده میکره روز       آنکه روزش چو شامانه منم و من

***

پشیمانم پشیمانم پشیمان       کاروانی بوینم تا بشیمان
کهن دنیا بهیچ کسی نمانده       به هرزه کوله باری میکشیمان

***

مو آن اسپید بازم سینه سوهان       چراگاه مو بی سر بشن کوهان
همه تیغی به سوهان میکرن تیز       مو آن تیغم که یزدان کرده سوهان

***

برندم همچو یوسف گر بزندان       ویا نالم زغم چون مستمندان
اگر صد باغبان خصمی نماید       مدام آیم بگلزار تو خندان

***

نوای ناله غم اندوته دونو       عیار قلب خالص بوته دونو
بوره سوته دلان واهم بنالیم       که قدر سوته دل دلسوته دونو

***

سری دارم که سامانش نمیبو       غمی دارم که پایانش نمیبو
اگر باور نداری سوی من آی       بوین دردی که درمانش نمیبو

***

به والله که جانانم تویی تو       بسلطان عرب جانم تویی تو
نمیدونم که چونم یا که چندم       همی دونم که درمانم تویی تو

***

بهارم بی خزان ای گلبن مو       چه غم کنده ببو بیخ و بن مو
برس ای سوته دل یکدم به دردم       ته ای امروز دل تازه کن مو

***

نیا مطلق بکارم این دل مو       بجز خونابه اش نه حاصل مو
داره در موسم گل جوش سودا       چه پروایی کره اینجا دل مو

***

وای از روزی که قاضیمان خدا بو       سر پل صراطم ماجرا بو
بنوبت بگذرند پیر و جوانان       وای از آندم که نوبت زان ما بو

***

چو مو یک سوته دل پروانه‌ای نه       بعالم همچو مو دیوانه‌ای نه
همه مارون و مورون لانه دیرن       من دیوانه را ویرانه‌ایی نه

***

مو را ای دلبر مو با ته کاره       وگرنه در جهان بسیار یاره
کجا پروای چون مو سوته دیری       چو مو بلبل به گلزارت هزاره

***

درین بوم و برانم پرورش نه       شوانم جا و روزانم خورش نه
سری دیرم که مغزی اندرو نه       تنی دیرم که پروای سرش نه

***

مو را درد دلم خو کرده واته       ندونی درد دل ای بیوفا ته
بوره مو سوته دل واته سپارم       ته ذونی با دل و دل ذونه با ته

***

بدنیا مو نوینم کام بی ته       بدس هرگز نگیرم جام بی ته
بلرزم روز و شو چون بید مجنون       ندارم یک نفس آرام بی ته

***

سحرگاهان فغان بلبلانه       بیاد روی پر نور گلانه
ز آه مو فلک آخر خدرکه       اثر در ناله‌ی سوته دلانه

***

بدنیا مثل مو دل سوته‌ای نه       بدرد سوز غم اندوته‌ای نه
چسان بندم ره سیل دو دیده       که این زخم دلم لو سوته‌ای نه

***

دل مو دایم اندر ماتم ته       بدل پیوسته بی‌درد و غم ته
چه پرسی که چرا قدت ببوخم       خم قدم از آن پیچ و خم ته

***

زغم جان در تنم در گیر و داره       سرم در رهن تیغ آبداره
ندارم اختیاری از چه جوشش       دل مو تاب این سودا نداره

***

به کس درد دل مو واتنی نه       که سنگ از آسمون انداتنی نه
بمو واجن که ترک یار خود که       کسیس یارم که ترکش واتنی نه

***

دل مو غیرته دلبر نگیره       بجای جوهری جوهر نگیره
دل مو سوته و مهر ته آذر       نبی ناسوته آذر در نگیره

***

نذونم لوت و عریانم که کرده       خودم جلاد و بیجونم که کرده
بده خنجر که تا سینه کنم چاک       ببینم عشق بر جونم چه کرده

***

دو چشمم را ته خون پالا کنی ته       کلاه عقلم از سر وا کنی ته
اگر لیلی بپرسه حال مجنون       نظر او را سوی صحرا کنی ته

***

مو را نه فکر سودایی نه سودی       نه در دل فکر بهبودی نه بودی
نخواهم جو کنار و چشمه سارون       که هر چشمم هزارون زنده رودی

***

شوم از شام یلدا تیره‌تر بی       درد دلم ز بودردا بتر بی
همه دردا رسن آخر بدرمون       درمان درد ما خود بی اثر بی

***

پی مرگ نکویان گل نرویی       دگر رویی نه رنگش بی نه بویی
ز خود رو هیچ حاصل برنخیزد       بجز بدنامی و بی‌آبرویی

***

به جز این مو ندارم آرزویی       که باشد همدم مو لاله‌رویی
اگر درد دلم واجم به کوهان       دگر در کوهساران گل نرویی

***

دل بی عشق را افسردن اولی       هر که دردی نداره مردن اولی
تنی که نیست ثابت در ره عشق       ذره ذره به آتش سوتن اولی

***

من دل سوته را لایق ندونی       که در دیوان عشاقت بخونی
هزارون بارم از خونی ببو کم       ز تو زیرا که بحر بیکرونی

***

یقینم حاصله که هرزه گردی       ازین گردش که داری برنگردی
بروی مو ببستی هر رهی را       بدین عادت که داری کی ته مردی

***

نپنداری که زندان خوشترم بی       سرم بو گوی میدان خوشترم بی
چو گلخن تار و تاریکه به چشمم       گلستان بی ته زندان خوشترم بی

***

ز بیداد فلک یارون امان بی       امان جستن روز آخرزمان بی
اگر پاره کرم یخه بجا بو       که وامو آسمان پرسرگران بی

***

در اشکم بدامان ریته اولی       خون دلم ز چشمان ریته اولی
بکس حرفی ز جورت وانواجم       که حرف جور پنهان ریته اولی

***

دل تو کی ز حالم با خبر بی       کجا رحمت باین خونین جگر بی
تو که خونین جگر هرگز نبودی       کی از خونین جگرها با خبر بی

***

بسوی باغ و بستان لاله وابی       همه موها مثال ژاله وا بی
وگر سوی خراسان کاروان را       رهانم مو سوی بنگاله وا بی

***

غم اندر سینه‌ی مو خانه دیری       چو ویرانه که بوم آشانه دیری
فلک اندر دل مسکین مو نه       ازین غم هرچه در انبانه دیری

***

هر آن کالوند دامان مو نشانی       دامان از هر دو عالم در کشانی
اشک خونین پاشم از راه الوند       تا که دلبر بپایش برفشانی

***

ز دل بیرون نبجتم ناله نایی       ز مژگان تر مو ژاله نایی
شوی نایه که مو خوابت بوینم       به بخت مو به چشم لاله نایی

***

چه واجم هر چه واجم واته‌شان بی       سخن از بیش و از کم واته‌شان بی
بدریا مو شدم گوهر برآرم       هر آن گوهر که دیدم واته‌شان بی

***

دلم بلبل صفت حیران گل بی       درونم چون درخت پی بگل بی
خونابه بار دیرم ارغوان وار       درخت نهله بارش خون دل بی

***

مو احوالم خرابه گر تو جویی       جگر بندم کبابه گر تو جویی
ته که رفتی و یار نو گرفتی       قیامت هم حسابه گر تو جویی

***

زخور این چهره‌ات افروته‌تر بی       تیر عشقت بجانم روته‌تر بی
مرا اختر بود خال سیاهت       ز مو یارا که اختر سوته‌تر بی

***

مرا دیوانه و شیدا ته دیری       مرا سرگشته و رسوا ته دیری
نمیدونم دلم دارد کجا جای       همیدونم که دردی جا ته دیری

***

زدست عشق هر شو حالم این بی       سریرم خشت و بالینم زمین بی
خوشم این بی که موته دوست دیرم       هر آن ته دوست داره حالش این بی

***

عزیزون از غم و درد جدایی       به چشمونم نمانده روشنایی
گرفتارم بدام غربت و درد       نه یار و همدمی نه آشنایی

***

ته که خورشید اوج دلربایی       چنین بیرحم و سنگین دل چرایی
به اول آنهمه مهر و محبت       به آخر راه و رسم بی وفایی
»
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

 

خوشا آنانکه الله یارشان بی       بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند       بهشت جاودان بازارشان بی

***

دلم میل گل باغ ته دیره       درون سینه‌ام داغ ته دیره
بشم آلاله زاران لاله چینم       وینم آلاله هم داغ ته دیره

***

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم       به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت       نشان روی زیبای ته وینم

***

غمم غم بی و همراز دلم غم       غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم       مریزا بارک الله مرحبا غم

***

غم و درد مو از عطار واپرس       درازی شب از بیمار واپرس
خلایق هر یکی صد بار پرسند       تو که جان و دلی یکبار واپرس

***

دلت ای سنگدل بر ما نسوجه       عجب نبود اگر خارا نسوجه
بسوجم تا بسوجانم دلت را       در آذر چوب تر تنها نسوجه

***

خوشا آندل که از غم بهره‌ور بی       بر آندل وای کز غم بی‌خبر بی
ته که هرگز نسوته دیلت از غم       کجا از سوته دیلانت خبر بی

***

یکی درد و یکی درمان پسندد       یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران       پسندم آنچه را جانان پسندد

***

ته که ناخوانده‌ای علم سماوات       ته که نابرده‌ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی       بیاران کی رسی هیهات هیهات

***

خدایا داد از این دل داد از این دل       نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند       بر آرم من دو صد فریاد از این دل

***

دلا خوبان دل خونین پسندند       دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست       گروهی آن گروهی این پسندند

***

دلا پوشم ز عشقت جامه‌ی نیل       نهم داغ غمت چون لاله بر دیل
دم از مهرت زنم همچون دم صبح       وز آن دم تا دم صور سرافیل

***

بی ته اشکم ز مژگان تر آیو       بی ته نخل امیدم نی بر آیو
بی ته در کنج تنهائی شب و روز       نشینم تا که عمرم بر سر آیو

***

به والله و به بالله و به تالله       قسم بر آیه‌ی نصر من الله
که دست از دامنت من بر ندارم       اگر کشته شوم الحکم لله

***

دلی همچون دل نالان مو نه       غمی همچون غم هجران مو نه
اگر دریا اگر ابر بهاران       حریف دیده‌ی گریان مو نه

***

من آن مسکین تذروبی پرستم       من آن سوزنده شمع بی‌سرستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا       یکی خشکیده نخل بی‌برستم

***

مکن کاری که پا بر سنگت آیو       جهان با این فراخی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند       تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو

***

غم عالم نصیب جان ما بی       بدور ما فراغت کیمیا بی
رسد آخر بدرمان درد هرکس       دل ما بی که دردش بیدوا بی

***

خوشا آنانکه هر شامان ته وینند       سخن با ته گرند با ته نشینند
مو که پایم نبی کایم ته وینم       بشم آنان بوینم که ته وینند

***

دو زلفانت گرم تار ربابم       چه میخواهی ازین حال خرابم
ته که با مو سر یاری نداری       چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

***

بیا یک شو منور کن اطاقم       مهل در محنت و درد فراقم
به طاق جفت ابروی تو سوگند       که همجفت غمم تا از تو طاقم

***

دو چشمم درد چشمانت بچیناد       مبو روجی که چشمم ته مبیناد
شنیدم رفتی و یاری گرفتی       اگر گوشم شنید چشمم مبیناد

***

عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت       میان هردو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو       نشنید خار مژگانم بپایت

***

زدست دیده و دل هر دو فریاد       که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد       زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

***

بیته بالین سیه مار به چشمم       روج روشن شو تار به چشمم
بیته ای نو گل باغ امیدم       گلستان سربسر خار به چشمم

***

بیته یارب به بستان گل مرویاد       وگر روید کسش هرگز مبویاد
بیته هر گل به خنده لب گشاید       رخش از خون دل هرگز مشویاد

***

ته که می‌شی بمو چاره بیاموج       که این تاریک شوانرا چون کرم روج
کهی واجم که کی این روج آیو       کهی واجم که هرگز وا نه‌ای روج

***

بیا تا دست ازین عالم بداریم       بیا تا پای دل از گل برآریم
بیا تا بردباری پیشه سازیم       بیا تا تخم نیکوئی بکاریم

***

یکی برزیگرک نالان درین دشت       بخون دیدگان آلاله می‌کشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا       بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت

***

درخت غم بجانم کرده ریشه       بدرگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یکدیگر بدانید       اجل سنگست و آدم مثل شیشه

***

اگر شیری اگر میری اگر مور       گذر باید کنی آخر لب گور
دلا رحمی بجان خویشتن کن       که مورانت نهند خوان و کنند سور

***

اگر دل دلبری دلبر کدامی       وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دل و دلبر بهم آمیته وینم       ندانم دل که و دلبر کدامی

***

دلی نازک بسان شیشه دیرم       اگر آهی کشم اندیشه دیرم
سرشکم گر بود خونین عجب نیست       مو آن نخلم که در خون ریشه دیرم

***

گر آن نامهربانم مهربان بی       چرا از دیدگانم خون روان بی
اگر دلبر بمو دلدار می‌بو       چرا در تن مرا نه دل نه جان بی

***

چرا دایم بخوابی ای دل ای دل       ز غم در اضطرابی ای دل ای دل
بوره کنجی نشین شکر خدا کن       که شاید کام یابی ای دل ای دل

***

شب تار و بیابان پرورک بی       در این ره روشنایی کمترک بی
گر از دستت برآید پوست از تن       بیفکن تا که بارت کمترک بی

***

مو از قالوا بلی تشویش دیرم       گنه از برگ و باران بیش دیرم
اگر لاتقنطوا دستم نگیرد       مو از یاویلنا اندیش دیرم

***

جدا از رویت ای ماه دل افروز       نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر       همه روزم شود چون عید نوروز

***

نسیمی کز بن آن کاکل آیو       مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش       سحر از بسترم بوی گل آیو

***

مو کز سوته دلانم چون ننالم       مو کز بی حاصلانم چون ننالم
بگل بلبل نشیند زار نالد       مو که دور از گلانم چون ننالم

***

چه خوش بی وصلت ای مه امشبک بی       مرا وصل تو آرام دلک بی
زمهرت ای مه شیرین چالاک       مدامم دست حسرت بر سرک بی

***

مسلسل زلف بر رخ ریته دیری       گل و سنبل بهم آمیته دیری
پریشان چون کری زلف دو تا را       بهر تاری دلی آویته دیری

***

اگر مستان هستیم از ته ایمان       وگر بی پا و دستیم از ته ایمان
اگر گبریم و ترسا ور مسلمان       بهر ملت که هستیم از ته ایمان

***

اگر آئی بجانت وانواجم       وگر نائی به هجرانت گداجم
ته هر دردی که داری بر دلم نه       بمیرم یا بسوجم یا بساجم

***

عاشق آن به که دایم در بلا بی       ایوب آسا به کرمان مبتلا بی
حسن آسا بدستش کاسه‌ی زهر       حسین آسا بدشت کربلا بی

***

نوای ناله غم اندوته ذونه       عیار قلب و خالص بوته ذونه
بیا سوته دلان با هم بنالیم       که قدر سوته دل دل سوته ذونه

***

مو آن بحرم که در ظرف آمدستم       چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی بر آیو       الف قدم که در الف آمدستم

***

دلم از دست خوبان گیج و ویجه       مژه بر هم زنم خونابه ریجه
دل عاشق مثال چوب‌تر بی       سری سوجه سری خونابه ریجه

***

ز کشت خاطرم جز غم نروئی       ز باغم جز گل ماتم نروئی
ز صحرای دل بیحاصل مو       گیاه ناامیدی هم نروئی

***

سیه بختم که بختم واژگون بی       سیه روجم که روجم سرنگون بی
شدم آواره‌ی کوی محبت       زدست دل که یارب غرق خون بی

***

بیته یک شو دلم بی غم نمی‌بو       که آن دلبر دمی همدم نمی‌بو
هزاران رحمت حق باد بر غم       زمانی از دل ما کم نمی بو

***

مو ام آن آذرین مرغی که فی‌الحال       بسوجم عالم ار برهم زنم بال
مصور گر کشد نقشم به گلشن       بسوجه گلشن از تاثیر تمثال

***

ز عشقت آتشی در بوته دیرم       در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشم ای دوست       بمژگان خاک راهش رو ته دیرم

***

بدریای غمت دل غوطه‌ور بی       مرا داغ فراقت بر جگر بی
ز مژگان خدنگت خورده‌ام تیر       که هر دم سوج دل زان بیشتر بی

***

مدامم دل براه و دیده تر بی       شراب عیشم از خون جگر بی
ببویت زندگی یابم پس از مرگ       ترا گر بر سر خاکم گذر بی

***

گلی کشتم باین الوند دامان       آوش از دیده دادم صبح و شامان
چو روج آیو که بویش وا من آیو       برد بادش سر و سامان بسامان

***

دو چشمانت پیاله‌ی پر ز می بی       خراج ابروانت ملک ری بی
همی وعده کری امروز و فردا       نمیدانم که فردای تو کی بی

***

قدم دایم ز بار غصه خم بی       چو مو محنت کشی در دهر کم بی
مو هرگز از غم آزادی ندیرم       دل بی طالع مو کوه غم بی

***

بشم واشم ازین عالم بدر شم       بشم از چین و ما چین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم       که این دوری بسه یا دورتر شم

***

صدای چاوشان مردن آیو       بگوش آوازه‌ی جان کندن آیو
رفیقان میروند نوبت به نوبت       وای آن ساعت که نوبت وامن آیو

***

به قبرستان گذر کردم کم وبیش       بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن در خاک رفته       نه دولتمند برده یک کفن بیش

***

دیم یک عندلیب خوشنوائی       که می‌نالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفت       که یارا بی وفایی بی وفائی

***

به قبرستان گذر کردم صباحی       شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت       که این دنیا نمی‌ارزد بکاهی

***

هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی       دلش از درد دنیا ریشتر بی
اگر بر سر نهی چون خسروان تاج       به شیرین جانت آخر نیشتر بی

***

هر آنکس عاشق است از جان نترسد       یقین از بند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه       که گرگ از هی هی چوپان نترسد

***

هزاران دل بغارت برده ویشه       هزارانت دگر خون کرده ویشه
هزاران داغ ریش ار ویشم اشمرد       هنو نشمرده از اشمرده ویشه

***

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ       اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند       در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

***

غم عشق تو کی بر هر سر آیو       همائی کی به هر بوم و بر آیو
زعشقت سرفرازان کامیابند       که خور اول به کهساران بر آیو

***

ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی       ته که یارم نه‌ای پیشم چرایی
ته که مرهم نه‌ای بر داغ ریشم       نمک پاش دل ریشم چرایی

***

بیته یکدم دلم خرم نمانی       اگر رویت بوینم غم نمانی
اگر درد دلم قسمت نمایند       دلی بی غم درین عالم نمانی

***

اگر یار مرا دیدی به خلوت       بگو ای بی‌وفا ای بیمروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو       نخواهم دوخت تا روز قیامت

***

فلک نه همسری دارد نه هم کف       بخون ریزی دلش اصلا نگفت اف
همیشه شیوه‌ی کارش همینه       چراغ دودمانیرا کند پف

***

فلک در قصد آزارم چرائی       گلم گر نیستی خارم چرائی
ته که باری ز دوشم بر نداری       میان بار سربارم چرایی

***

زدل نقش جمالت در نشی یار       خیال خط و خالت در نشی یار
مژه سازم بدور دیده پرچین       که تا وینم خیالت در نشی یار

***

پریشان سنبلان پرتاب مکه       خمارین نرگسان پرخواب مکه
براینی ته که دل از مابرینی       برنیه روزگار اشتاب مکه

***

جره بازی بدم رفتم به نخجیر       سبک دستی بزد بر بال من تیر
برو غافل مچر در کوهساران       هران غافل چرد غافل خورد تیر

***

مو آن رندم که نامم بی‌قلندر       نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر
چو روج آیو بگردم گرد گیتی       چو شو آیو به خشتی وانهم سر

***

مرا نه سر نه سامان آفریدند       پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک       مرا از خاک ایشان آفریدند

***

بی ته هر شو سرم بر بالش آیو       چو نی از استخوانم نالش آیو
شب هجران بجای اشک چشمم       ز مژگان پاره‌های آتش آیو

***

مو که چون اشتران قانع به خارم       جهازم چوب و خرواری ببارم
بدین مزد قلیل و رنج بسیار       هنوز از روی مالک شرمسارم

***

سرم چون گوی در میدان بگرده       دلم از عهد و پیمان بر نگرده
اگر دوران به نااهلان بمانه       نشینم تا که این دوران بگرده

***

دلم از دست تو دایم غمینه       ببالین خشتی و بستر زمینه
همین جرمم که مو ته دوست دیرم       که هر کت دوست دیره حالش اینه

***

چرا آزرده حالی ای دل ای دل       همه فکر و خیالی ای دل ای دل
بساجم خنجری دل را برآرم       بوینم تا چه حالی ای دل ای دل

***

مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل       بمو دایم به جنگی ای دل ای دل
اگر دستم فتی خونت بریجم       بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل

***

شب تاریک و سنگستان و مو مست       قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت       وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

***

کشیمان ار بزاری از که ترسی       برانی گر بخواری از که ترسی
مو با این نیمه دل از کس نترسم       دو عالم دل ته داری از که ترسی

***

مو آن رندم که پا از سر ندونم       سراپایی بجز دلبر ندونم
دلارامی کز او دل گیرد آرام       بغیر از ساقی کوثر ندونم

***

مرا عشقت ز جان آذر برآره       زپیکر مشت خاکستر برآره
نهال مهرت از دل گر ببرند       هزاران شاخه دیگر برآره

***

تن محنت کشی دیرم خدایا       دل با غم خوشی دیرم خدایا
زشوق مسکن و داد غریبی       به سینه آتشی دیرم خدایا

***

بود درد مو و درمانم از دوست       بود وصل مو و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکره پوست       جدا هرگز نگردد جانم از دوست

***

خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت       خرم آنانکه این آلالیان کشت
بسی هند و بسی شند و بسی یند       همان کوه و همان صحرا همان دشت

***

غم عشقت بیابان پرورم کرد       فراقت مرغ بی‌بال و پرم کرد
بمو واجی صبوری کن صبوری       صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

***

سه درد آمو بجانم هر سه یکبار       غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره       غم یار و غم یار و غم یار

***

تویی آن شکرین لب یاسمین بر       منم آن آتشین دل دیدگان تر
از آن ترسم که در آغوشم آیی       گدازد آتشت بر آب شکر

***

خوشا آنانکه پا از سر ندونند       مثال شعله خشک وتر ندونند
کنشت و کعبه و بتخانه و دیر       سرائی خالی از دلبر ندونند

***

خوشا آنانکه سودای ته دیرند       که سر پیوسته در پای ته دیرند
بدل دیرم تمنای کسانی       که اندر دل تمنای ته دیرند

***

الهی گردن گردون شود خرد       که فرزندان آدم را همه برد
یکی ناگه که زنده شد فلانی       همه گویند فلان ابن فلان مرد

***

دلم از سوز عشق آتش بجان بی       بکامم زهر از آن شکر دهان بی
همان دستان که با ته بی بگردن       کنونم چون مگس بر سر زنان بی

***

ته که دور از منی دل در برم نی       هوایی غیر وصلت در سرم نی
بجانت دلبرا کز هر دو عالم       تمنای دگر جز دلبرم نی

***

دگر شو شد که مو جانم بسوزد       گریبان تا بدامانم بسوزد
برای کفر زلفت ای پریرخ       همی ترسم که ایمانم بسوزد

***

دلم بی وصل ته شادی مبیناد       زدرد و محنت آزادی مبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو       الهی هرگز آبادی مبیناد

***

الاله کوهسارانم تویی یار       بنوشه جو کنارانم تویی یار
الاله کوهساران هفته‌ای بی       امید روزگارانم تویی یار

***

فلک زار و نزارم کردی آخر       جدا از گلعذارم کردی آخر
میان تخته‌ی نرد محبت       شش و پنجی بکارم کردی آخر

***

نمیدانم دلم دیوانه‌ی کیست       کجا آواره و در خانه‌ی کیست
نمیدونم دل سر گشته‌ی مو       اسیر نرگس مستانه‌ی کیست

***

چو آن نخلم که بارش خورده باشند       چو آن ویران که گنجش برده باشند
چو آن پیری همی نالم درین دشت       که رودان عزیزش مرده باشند

***

پسندی خوار و زارم تا کی و چند       پریشان روزگارم تا کی و چند
ته که باری ز دوشم برنگیری       گری سربار بارم تا کی و چند

***

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل       مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایک       تو قدر خود نمیدانی چه حاصل

***

خور از خورشید رویت شرم دارد       مه نو زابرویت آزرم دارد
بشهر و کوه و صحرا هر که بینی       زبان دل بذکرت گرم دارد

***

اگر شیری اگر ببری اگر کور       سرانجامت بود جا در ته گور
تنت در خاک باشد سفره گستر       بگردش موش و مار و عقرب و مور

***

عزیزا ما گرفتار دو دردیم       یکی عشق و دگر در دهر فردیم
نصیب کس مباد این غم که ما راست       جمالت یک نظر نادیده مردیم

***

زدل مهر تو ای مه رفتنی نی       غم عشقت بهر کس گفتنی نی
ولیکن شعله مهر و محبت       میان مردمان بنهفتنی نی

***

دلا اصلا نترسی از ره دور       دلا اصلا نترسی از ته گور
دلا اصلا نمیترسی که روزی       شوی بنگاه مار و لانه‌ی مور

***

حرامم بی ته بی آلاله و گل       حرامم بی ته بی آواز بلبل
حرامم بی اگر بی ته نشینم       کشم در پابی گلبن ساغر مل

***

بسر شوق سر کوی ته دیرم       بدل مهر مه روی ته دیرم
بت من کعبه‌ی من قبله‌ی من       ته ای هر سو نظر سوی ته دیرم

***

خدایا خسته و زارم ازین دل       شو و روزان در آزارم ازین دل
مو از دل نالم و دل نالد از مو       زمو بستان که بیزارم ازین دل

***

سر راهت نشینم تا بیایی       در شادی بروی ما گشایی
شود روزی بروز مو نشینی       که تا وینی چه سخت بیوفائی

***

شدستم پیرو برنائی نمانده       بتن توش و توانائی نمانده
بمو واجی برو آلاله‌ی چین       چرا چینم که بینائی نمانده

***

خدایا دل ز مو بستان بزاری       نمی‌آید ز مو بیمار داری
نمیدونم لب لعلش به خونم       چرا تشنه است با این آبداری

***

بوره ای روی تو باغ بهارم       خیالت مونس شبهای تارم
خدا دونه که در دنیای فانی       بغیر عشق ته کاری ندارم

***

بسر غیر ته سودائی ندیرم       بدل جز ته تمنائی ندیرم
خدا دونه که در بازار عشقت       بجز جان هیچ کالائی ندیرم

***

هزاران غم بدل اندوته دیرم       هزار آتش بجان افروته دیرم
بیک آه سحر کز دل برآرم       هزاران مدعی را سوته دیرم

***

بیته گلشن به چشمم گلخن آیو       واته گلخن به چشمم گلشن آیو
گلم ته گلبنم ته گلشنم ته       که واته مرده را جان بر تن آیو

***

غم عشقت ز گنج رایگان به       وصال تو ز عمر جاودان به
کفی از خاک کویت در حقیقت       خدا دونه که از ملک جهان به

***

سر سرگشته‌ام سامان نداره       دل خون گشته‌ام درمان نداره
به کافر مذهبی دل بسته دیرم       که در هر مذهبی ایمان نداره

***

امان از اختر شوریده‌ی مو       فغان از بخت برگردیده‌ی مو
فلک از کینه ورزی کی گذاره       رود خون از دل غمدیده‌ی مو

***

بروی ماهت ای ماه ده و چار       به سرو قدت ای زیبنده رخسار
که جز عشقت خیالی در دلم نی       بدیاری ندارم مو سر و کار

***

نهالی کن سر از باغی برآرد       ببارش هر کسی دستی برآرد
برآرد باغبان از بیخ و از بن       اگر بر جای میوه گوهر آرد

***

غمت در سینه‌ی مو خانه دیره       چو جغدی جای در ویرانه دیره
فلک هم در دل تنگم نهد باز       هر آن انده که در انبانه دیره

***

کشم آهی که گردون پر شرر شی       دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر شی
بترس از برق آه سوته دیلان       که آه سوته دیلان کارگر شی

***

شبی ناید ز اشکم دیده تر نی       سرشکم جاری از خون جگر نی
شو و روجم رود با ناله‌ی زار       ته را از حال زار مو خبر نی

***

غم و درد دل مو بی حسابه       خدا دونه دل از هجرت کبابه
بنازم دست و بازوی ته صیاد       بکش مرغ دلم بالله ثوابه

***

بی تو تلواسه دیرم ای نکویار       زهر در کاسه دیرم ای نکویار
میم خون گریه ساقی ناله مطرب       مصاحب این سه دیرم ای نکویار

***

اگر دستم رسد بر چرخ گردون       از او پرسم که این چین است و آن چون
یکی را میدهی صد ناز و نعمت       یکی را نان جو آلوده در خون

***

چه باغ است اینکه دارش آذرینه       چه دشت است اینکه خونخوارش زمینه
مگر بوم و بر سنگین دلان است       مگر صحرای عشق نازنینه

***

کجا بی جای ته ای بر همه شاه       که مو آیم بدانجا از همه راه
همه جا جای ته مو کور باطن       غلط گفتم غلط استغفرالله

***

کسیکه ره بفریادم برد نی       خبر بر سرو آزادم برد نی
همه خوبان عالم جمع گردند       کسیکه یادت از یادم برد نی

***

به هر شام و سحر گریم بکوئی       که جاری سازم از هر دیده جوئی
مو آن بی طالعم در باغ عالم       که گل کارم بجایش خار روئی

***

سمن زلفا بری چون لاله دیری       ز نرگس ناز در دنباله دیری
از آن رو سه بمهرم بر نیاری       که در سرناز چندین ساله دیری

***

شبی نالم شبی شبگیر نالم       ز جور یار و چرخ پیر نالم
گهی همچون پلنگ تیر خورده       گهی چون شیر در زنجیر نالم

***

وای آن روزی که قاضی مان خدا بی       به میزان و صراطم ماجرا بی
بنوبت میروند پیر و جوانان       وای آنساعت که نوبت زان ما بی

***

دل ارمهرت نورزه بر چه ارزه       گل است آندل که مهر تو نورزه
گریبانی که از عشقت شود چاک       بیک عالم گریبان وابیرزه

***

برویت از حیا خوی ریته دیری       دو ابرویت بناز آمیته دیری
به سحر دیده در چاه زنخدان       بسی هاروت دل آویته دیری

***

ز آهم هفت گردون پر شرر بی       زمژگانم روان خون جگر بی
ته که هرگز دلت از غم نسوجه       کجا از سوته دیلانت خبر بی

***

سحرگاهان که اشکم لاوه گیره       زآهم هفت چرخ آلاوه گیره
چنان از دیده ریزم اشک خونین       که گیتی سر بسر سیلابه گیره

***

عزیزان موسم جوش بهاره       چمن پر سبزه صحرا لاله زاره
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل       که دنیای دنی بی اعتباره

***

مرا درد آموه و درمان چه حاصل       مرا وصل آموه و هجران چه حاصل
بسوته بی گل و آلاله بی سر       سر سوته کله یاران چه حاصل

***

دلا از دست تنهایی بجانم       ز آه و ناله‌ی خود در فغانم
شبان تار از درد جدایی       کند فریاد مغز استخوانم

***

غم عشق تو مادر زاد دیرم       نه از آموزش استاد دیرم
بدان شادم که از یمن غم تو       خراب آباد دل آباد دیرم

***

الهی سوز عشقت بیشتر کن       دل ریشم ز دردت ریشتر کن
ازین غم گر دمی فارغ نشینم       بجانم صد هزاران نیشتر کن

***

غمم بیحد و دردم بی شماره       فغان کاین درد مو درمان نداره
خداوندا ندونه ناصح مو       که فریاد دلم بی‌اختیاره

***

عزیزان از غم و درد جدایی       به چشمانم نمانده روشنائی
بدرد غربت و هجرم گرفتار       نه یار و همدمی نه آشنائی

***

نصیب کس مبو درد دل مو       که بسیاره غم بی‌حاصل مو
کسی بو از غم و دردم خبردار       که دارد مشکلی چون مشکل مو

***

به لامردم مکان دلبرم بی       سخنهای خوشش تاج سرم بی
اگر شاهم ببخشد ملک شیراز       همان بهتر که دلبر در برم بی

***

دلی دیرم خریدار محبت       کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل       زپود محنت و تار محبت

***

خوشا آنانکه تن از جان ندانند       تن و جانی بجز جانان ندانند
بدردش خو گرند سالان و ماهان       بدرد خویشتن درمان ندانند

***

دل مو بیتو زار و بی قراره       بجز آزار مو کاری نداره
زند دستان بسر چون طفل بدخو       بدرد هجرت اینش روزگاره

***

بوره بلبل بنالیم از سر سوز       بوره آه سحر از مو بیاموز
تو از بهر گلی ده روز نالی       مو از بهر دل‌آرامم شو و روز

***

خداوندا بفریاد دلم رس       تو یار بیکسان مو مانده بیکس
همه گویند طاهر کس نداره       خدا یار مو چه حاجت کس

***

دلی دیرم ولی دیوانه و دنگ       ز دستم شیشه‌ی ناموس بر سنگ
ازین دیوانگی روزی برآیم       که در دامان دلبر برزنم چنگ

***

همه عالم پر از کرد چه سازم       چو مو دلها پر از درد چه سازم
بکشتم سنبلی دامان الوند       همواز طالعم زرد چه سازم

***

قدح بر گیرم و سیر گلان شم       بطرف سبزه و آب روان شم
دو سه جامی زنم با شادکامی       وایم مست و بسیرلالیان شم

***

مو از جور بتان دل ریش دیرم       زلاله داغ بر دل بیش دیرم
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند       من شرمنده سر در پیش دیرم

***

دیم آلاله‌ای در دامن خار       واتم آلالیا کی چینمت بار
بگفتا باغبان معذور میدار       درخت دوستی دیر آورد بار

***

خوشا آندل که از خود بیخبر بی       ندونه در سفر یا در حضر بی
بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون       پی لیلی دوان با چشم تر بی

***

همه دل ز آتش غم سوتنی بی       بهرجان سوز هجر افروتنی بی
که از دست اجل بر تن قبائی       اگر شاه و گدائی دوتنی بی

***

قلم بتراشم از هر استخوانم       مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پرده‌ی دل       نویسم بهر یار مهربانم

***

محبت آتشی در جانم افروخت       که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی       که خیاط اجل میبایدش دوخت

***

الهی ار بواجم ور نواجم       ته دانی حاجتم را مو چه واجم
اگر بنوازیم حاجت روا بی       وگر محروم سازی مو چه ساجم

***

مو آن دلداده‌ی بی خانمانم       مو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابان       که چون بادی وزد هر سو دوانم

***

نمیدانم که رازم با که واجم       غم و سوز وگدازم با که واجم
چه واجم هر که ذونه میکره فاش       دگر راز و نیازم با که واجم

***

سر کویت بتا چند آیم و شم       ز وصلت بی نوا چند آیم و شم
بکویت تا ببیند دیده رویت       نترسی از خدا چند آیم و شم

***

بوره کز دیده جیحونی بسازیم       بوره لیلی و مجنونی بسازیم
فریدون عزیزم رفتی از دست       بوره کز نو فریدونی بسازیم

***

گلی که خود بدادم پیچ و تابش       باشک دیدگانم دادم آبش
درین گلشن خدایا کی روا بی       گل از مو دیگری گیرد گلابش

***

زعشقت آتشی در بوته دیرم       در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشمم ایدوست       بمژگان خاک پایش روته دیرم

***

به آهی گنبد خضرا بسوجم       فلک را جمله سر تا پا بسوجم
بسوجم ار نه کارم را بساجی       چه فرمائی بساجی یا بسوجم

***

اگر جسمم بسوزی سوته خواهم       اگر چشمم بدوزی دوته خواهم
اگر باغم بری تا گل بچینم       گلی همرنگ و همبوی ته خواهم

***

سر کوه بلند چندان نشینم       که لاله سر بر آره مو بچینم
الاله بیوفا بی بیوفا بی       نگار بیوفا چون مو گزینم

***

ز وصلت تا بکی فرد آیم و شم       جگر پر سوز و پر درد آیم و شم
بموگوئی که در کویم نیایی       مو تا کی با رخ زرد آیم و شم

***

خوشا روزی که دیدار ته وینم       گل و سنبل ز رخسار ته چینم
بیا بنشین که تا وینم شو و روز       جمالت ای نگار نازنینم

***

دلم زار و حزینه چون ننالم       وجودم آتشینه چون ننالم
بمو واجن که طاهر چند نالی       چو مرگم در کمینه چون ننالم

***

بیته گلشن چو زندان بچشمم       گلستان آذرستان بچشمم
بیته آرام و عمر و زندگانی       همه خواب پریشان بچشمم

***

بشو یاد تو ای مه پاره هستم       بروز از درد و غم بیچاره هستم
تو داری در مقام خود قراری       مویم که در جهان آواره هستم

***

غریبی بس مرا دلگیر دارد       فلک بر گردنم زنجیر دارد
فلک از گردنم زنجیر بردار       که غربت خاک دامنگیر دارد

***

هر آن دلبر که چشم مست دیره       هزاران دل چو ما پا بست دیره
میان عاشقان آن ماه سیما       چو شعر مو بلند و پست دیره

***

قضا رمزی زچشمان خمارش       قدر سری ز زلف مشگبارش
مه و مهر آیتی ز آنروی زیبا       نکویان جهان آئینه دارش

***

شبی کان نازنینم در بر آیو       گذشته عمرم از نو بر سر آیو
همه شو دیده‌ی مو تا سحرگاه       بره باشد که یارم از در آیو

***

دلا راهت پر از خار و خسک بی       گذرگاه تو بر اوج فلک بی
شب تار و بیابان دور منزل       خوشا آنکس که بارش کمترک بی

***

دلی چون مو بغم اندوته ای نی       زری چون جان مو در بوته‌ای نی
بجز شمعم ببالین همدمی نه       که یار سوته دل جز سوته‌ای نی

***

شبم از روز و روز از شو بتر بی       دل آشفته‌ام زیر و زبر بی
شو و روز از فراقت ناله‌ی مو       چو آه سوته جانان پر شرر بی

***

خور آئین چهره‌ات افروته‌تر بی       بجانم تیر عشقت دوته‌تر بی
چرا خال رخت دونی سیاهه       هر آن نزدیک خور بی سوته‌تر بی

***

صفا هونم صفا هونم چه جابی       که هر یاری گرفتم بیوفا بی
بشم یکسر بتازم تا به شیراز       که در هر منزلی صد آشنا بی

***

بمو واجی چرا ته بیقراری       چو گل پرورده‌ی باد بهاری
چرا گردی بکوه و دشت و صحرا       بجان او ندارم اختیاری

***

مو آن باز سفیدم همدانی       لانه در کوه دارم سایبانی
ببال خود پرم کوهان بکوهان       بچنگ خود کرم نخجیر بانی

***

عزیزا مردی از نامرد نایو       فغان و ناله از بیدرد نایو
حقیقت بشنو از پور فریدون       که شعله از تنور سرد نایو

***

بدام دلبری دل مبتلا بی       که هجرانش بلا وصلش بلا بی
درین ویرانه دل جز خون ندیدم       نه دل گویی که دشت کربلا بی

***

دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر شی       خرابه خانه‌ام ویرانه‌تر شی
کشم آهی که گردون را بسوجم       که آه سوته دیلان کارگر شی

***

قدم دایم زبار غصه خم بی       چو مو خونین دلی در دهر کم بی
زغم یکدم مو آزادی ندیرم       دل بیچاره‌ی مو کوه غم بی

***

جهان خوان و خلایق میهمان بی       گل امروز مو فردا خزان بی
سیه چالی که نامش را نهند گور       بما واجن که اینت خانمان بی

***

سحرگان که بلبل بر گل آیو       بدامان اشک چشمم گل گل آیو
روم در پای گل افغان کنم سر       که هر سوته دلی در غلغل آیو

***

گلان فصل بهاران هفته‌ای بی       زمان وصل یاران هفته‌ای بی
غنیمت دان وصال لاله رویان       که گل در لاله زاران هفته‌ای بی

***

شبی خواهم که پیغمبر ببینم       دمی با ساقی کوثر نشینم
بگیرم در بغل قبر رضا را       در آن گلشن گل شادی بچینم

***

زهجرانت هزار اندیشه دیرم       همیشه زهر غم در شیشه دیرم
ز نا سازی بخت و گردش چرخ       فغان و آه و زاری پیشه دیرم

***

بروی دلبری گر مایلستم       مکن منعم گرفتار دلستم
خدا را ساربان آهسته میران       که من وامانده‌ی این قافلستم

***

بی ته سر در بیابانم شو و روز       سرشک از دیده بارانم شو و روز
نه بیمارم که جایم میکری درد       همیدانم که نالانم شو و روز

***

همه روزم فغان و بیقراری       شوان بیداری و فریاد و زاری
بمو سوجه دل هر دور و نزدیک       ته از سنگین دلی پروا نداری

***

بمیرم تا ته چشم‌تر نبینی       شرار آه پر آذر نبینی
چنانم آتش عشقت بسوجه       که از مو مشت خاکستر نبینی

***

وای آن روجی که در قبرم نهند تنگ       ببالینم نهند خشت و گل و سنگ
نه پای آنکه بگریزم ز ماران       نه دست آنکه با موران کنم جنگ

***

بدل چون یادم از بوم و بر آیو       سر شگم بیخود از چشم تر آیو
از آن ترسم من بر گشته دوران       که عمرم در غریبی بر سر آیو

***

ز دست چرخ گردون داد دیرم       هزاران ناله و فریاد دیرم
نشنید دستانم با خس و خار       چگونه خاطر خود شاد دیرم

***

دلا راه تو پر خار و خسک بی       درین ره روشنایی کمترک بی
گر از دستت بر آید پوست از تن       بیفکن تا که بارت کمترک بی

***

دلی دیرم چو مو دیوانه و دنگ       زده آئینه هر نام بر سنگ
بمو واجند که بی نام و ننگی       هر آن یارش تویی چه نام و چه ننگ

***

سرم بالین تنم بستر نداره       دلم جز شوق ته در سر نداره
نهد دور از ته هر کس سر ببالین       الهی سر ز بالین بر نداره

***

سیاهی دو چشمانت مرا کشت       درازی دو زلفانت مرا کشت
به قتلم حاجت تیر و کمان نیست       خم ابرو و مژگانت مرا کشت

***

بلا رمزی ز بالای ته باشد       جنون سری ز سودای ته باشد
بصورت آفرینم این گمان بی       که پنهان در تماشای ته باشد

***

نگارینا دل و جانم ته دیری       همه پیدا و پنهانم ته دیری
نمیدانم که این درد از که دیرم       همیدانم که درمانم ته دیری

***

مو آن محنت کش حسرت نصیبم       که در هر ملک و هر شهری غریبم
نه بو روزی که آیی بر سر من       بوینی مرده از هجرحبیبم

***

بغیر ته دگر یاری ندیرم       به اغیاری سر و کاری ندیرم
بدکان ته آن کاسد متاعم       که اصلا روی بازاری ندیرم

***

بوره جانا که جانانم تویی تو       بوره یارا که سلطانم تویی تو
ته دونی خود که مو جز تو ندونم       بوره بوره که ایمانم تویی تو

***

سرم سودای گیسوی ته دیره       دلم میل گل روی ته دیره
اگر چشمم بماه نو کره میل       نظر بر طاق ابروی ته دیره

***

اگر دردم یکی بودی چه بودی       وگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم طبیبی یا حبیبی       ازین هر دو یکی بودی چه بودی

***

مو آن رندم که عصیان پیشه دیرم       بدستی جام و دستی شیشه دیرم
اگر تو بیگناهی رو ملک شو       من از حوا و آدم ریشه دیرم

***

گرم خوانی ورم رانی ته دانی       گرم درتش بسوزانی ته دانی
ورم بر سر زنی الوند و میمند       همی واجم خدا جانی ته دانی

***

نگار تازه خیز ما کجایی       بچشمان سرمه ریز ما کجایی
نفس بر سینه‌ی طاهر رسیده       دم رفتن عزیز ما کجایی

***

چه خوش بی‌مهربانی هر دو سر بی       که یکسر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت       دل لیلی از آن شوریده تر بی

***

به خنجر گر برآرند دیدگانم       در آتش گر بسوزند استخوانم
اگر بر ناخنانم نی بکوبند       نگیرم دل ز یار مهربانم

***

من آن شمعم که اشکم آتشین بی       که هر سوته دلی حالش همین بی
همه شب گریم و نالم همه روز       بیته شامم چنان روزم چنین بی

***

تو آری روز روشن را شب از پی       شده کون و مکان از قدرتت حی
حقیقت بشنو از طاهر که گردید       بیک کن خلقت هر دو جهان طی

***

شب تار است و گرگان میزنند میش       دو زلفانت حمایل کن بوره پیش
از آن کنج لبت بوسی بموده       بگو راه خدا دادم بدرویش

***

دلی دیرم چو مرغ پا شکسته       چو کشتی بر لب دریا نشسته
تو گویی طاهرا چون تار بنواز       صدا چون میدهد تار گسسته

***

مو آن دل داده یکتا پرستم       که جام شرک و خود بینی شکستم
منم طاهر که در بزم محبت       محمد را کمینه چاکرستم

***

الهی ای فلک چون مو زبون شی       دلت همچون دل مو غرق خون شی
اگر یک لحظه ام بی غم بوینی       یقین دانم کزین غم سرنگون شی

***

مدامم دل پر از خون جگر بی       چو شمع آتش بجان و دیده تر بی
نشینم بر سر راهت شو و روز       که تا روزی ترا بر مو گذر بی

***

بنادانی گرفتم کوره راهی       ندانستم که می‌افتم بچاهی
بدل گفتم رفیقی تا به منزل       ندانستم رفیق نیمه راهی

***

من آن رندم که گیرم از شهان باج       بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
فرو ناید سر مردان به نامرد       اگر دارم کشند مانند حلاج

***

زمشک‌تر سیه‌تر سنبلت بی       هزاران دل اسیر کاکلت بی
زآه و ناله تاثیری ندیدم       زخارا سخت‌تر گویا دلت بی

***

نپرسی حال یار دلفکارت       که هجران چون کند با روزگارت
ته که روز و شوان در یاد مویی       هزارت عاشق با مو چه کارت

***

همه شو تا سحر اختر شمارم       که ماه رویت آیو در کنارم
شوان گوشم بدر چشمم براهت       گذاری تا بکی در انتظارم

***

شبی دیرم زهجرت تار تارو       گرفته ظلمتش لیل و نهارو
خداوندا دلم را روشنی ده       که تا وینم جمال هشت و چارو

***

دلم میل گل روی ته دیره       سرم سودای گیسوی ته دیره
اگر چشمم بماه نو کره میل       نظر بر طاق ابروی ته دیره

***

الاله کوهساران هفته ای بی       بنفشه جو کناران هفته‌ای بی
منادی میکره شهرو به شهرو       وفای گلعذاران هفته‌ای بی

***

الهی دل بلا بی دل بلا بی       گنه چشمان کره دل مبتلا بی
اگر چشمان نکردی دیده بانی       چه داند دل که خوبان در کجابی

***

بیا سوته دلان گردهم آئیم       سخنها واکریم غم وانمائیم
ترازو آوریم غمها بسنجیم       هر آن سوته تریم وزنین تر آئیم

***

ته کت نازنده چشمان سرمه سائی       ته کت زیبنده بالا دلربایی
ته کت مشکین دو گیسو در قفائی       بمو واجی که سرگردان چرائی

***

جهان بی‌وفا زندان ما بی       گل غم قسمت دامان ما بی
غم یعقوب و محنت‌های ایوب       همه گویا نصیب جان ما بی

***

خوش آن ساعت که یار از در آیو       شو هجران و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق       همی واجم که جایش دلبر آیو

***

زشورانگیزی چرخ و فلک بی       که دایم چشم بختم پر نمک بی
دمادم دود آهم تا سما بی       پیاپی سیل اشکم تا سمک بی

***

خوشا آنان که با ته همنشینند       همیشه با دل خرم نشینند
همین بی رسم عشق و عشقبازی       که گستاخانه آیند و ته بینند

***

هر آنکس با تو قربش بیشتر بی       دلش از درد هجران ریشتر بی
اگر یکبار چشمانت بوینم       بجانم صد هزاران نیشتر بی

***

شوان استارگان یک‌یک شمارم       براهت تا سحر در انتظارم
پس از نیمه شوان که ته نیایی       زدیده اشک چون باران ببارم

***

خوشا آنانکه هر از بر ندانند       نه حرفی وانویسند و نه خوانند
چو مجنون سر نهند اندر بیابان       ازین گو گل روند آهو چرانند

***

سخن از هر چه واجم واتشان بی       حدیث از بیش و از کم واتشان بی
بدریا گر روم گوهر بر آرم       هر آن گوهر که وینم واتشان بی

***

دلی دیرم که بهبودش نمی‌بو       سخنها میکرم سودش نمی‌بو
ببادش میدهم نش میبرد باد       در آتش می‌نهم دودش نمی‌بو

***

خدایا واکیان شم واکیان شم       بدین بیخانمانی واکیان شم
همه از در برانند سوته آیم       ته که از در برانی واکیان شم

***

بهار آیو به هر شاخی گلی بی       بهر لاله هزاران بلبلی بی
بهر مرزی نیارم پا نهادن       مبو کز مو بتر سوز دلی بی

***

بیا جانا دل پردرد مو بین       سرشک سرخ و روی زرد مو بین
غم مهجوری و درد صبوری       همه برجان غم پرورد مو بین

***

ز بوی زلف تو مفتونم ای گل       ز رنگ روی تو دلخونم ای گل
من عاشق زعشقت بیقرارم       تو چون لیلی و من مجنونم ای گل

***

بهار آیو به صحرا و در و دشت       جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویه       دمی که گلرخان آیند به گلگشت

***

اگر شاهین بچرخ هشتمینه       کند فریاد مرگ اندر کمینه
اگر صد سال در دنیا بمانی       در آخر منزلت زیر زمینه

***

دلی دیرم دمی بیغم نمی‌بو       غمی دیرم که هرگز کم نمی‌بو
خطی دیرم مو از خوبان عالم       که یار بیوفا همدم نمی‌بو

***

وای ازین دل که نی هرگز بکامم       وای ازین دل که آزارد مدامم
وای ازین دل که چون مرغان وحشی       نچیده دانه اندازد بدامم

***

مو که یارم سر یاری ندیره       مو که دردم سبکباری ندیره
همه واجن که یارت خواب نازه       چه خوابست اینکه بیداری ندیره

***

نمیدانم که سرگردان چرایم       گهی نالان گهی گریان چرایم
همه دردی بدوران یافت درمان       ندانم مو که بیدرمان چرایم

***

دل از دست غمت زیر و زبر بی       بچشمان اشکم از خون جگر بی
هران یاری چو مو پرناز دیره       دلش پر غصه جانش پر شرر بی

***

بدنیای دنی کی ماندنی بی       که دامان بر جهان افشاندنی بی
همی لا تقنطوا خوانی عزیزا       دلا یا ویلنا هم خواندنی بی

***

از آن روزیکه ما را آفریدی       بغیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا بحق هشت و چارت       ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی

***

مو که آشفته حالم چون ننالم       شکسته پر و بالم چون ننالم
همه گویند فلانی چند نالی       تو آیی در خیالم چون ننالم

***

بشم واشم که تا یاری گره دل       به بختم گریه و زاری گره دل
بگردی و نجوئی یار دیگر       که از جان و دلت یاری گره دل

***

خدایی که مکانش لامکان بی       صفابخش جمال گلرخان بی
پدید آرنده‌ی روز و شب و خلق       که بر هر بنده او روزی رسان بی

***

گلش در زیر سنبل سایه پرور       نهال قامتش نخلی است نوبر
زعشق آن گل رعنا همه شب       چو بلبل ناله و افغان برآور

***

دل شاد از دل زارش خبر نی       تن سالم زبیمارش خبر نی
نه تقصیره که این رسم قدیمه       که آزاد از گرفتارش خبر نی

***

دل ار عشقت نداره مرده اولی       روان بی درد عشق افسرده اولی
سحر بلبل زند در گلشن آواز       که گل بی عشق حق پژمرده اولی

***

هزاران لاله و گل در جهان بی       همه زیبا به چشم دیگران بی
آلاله‌ی مو به زیبایی درین باغ       سرافراز همه آلالیان بی

***

دل عاشق به پیغامی بسازد       خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست       ریاضت کش ببادامی بسازد

***

هر آن باغی که نخلش سر بدر بی       مدامش باغبون خونین جگر بی
بباید کندنش از بیخ و از بن       اگر بارش همه لعل و گهر بی

***

ببندم شال و میپوشم قدک را       بنازم گردش چرخ و فلک را
بگردم آب دریاها سراسر       بشویم هر دو دست بی نمک را

***

اگر دل دلبر و دلبر کدام است       وگر دلبر دل و دلرا چه نام است
دل و دلبر بهم آمیته وینم       ندونم دل که و دلبر کدام است

***

ته دوری از برم دل در برم نیست       هوای دیگری اندر سرم نیست
بجان دلبرم کز هر دو عالم       تمنای دگر جز دلبرم نیست

***

شیرمردی بدم دلم چه دونست       اجل قصدم کره و شیر ژیونست
ز موشیر ژیان پرهیز می‌کرد       تنم وا مرگ جنگیدن ندونست

***

نفس شومم بدنیا بهر آن است       که تن از بهر موران پرورانست
ندونستم که شرط بندگی چیست       هرزه بورم بمیدان جهانست

***

قضا پیوسته در گوشم بواجه       که این درد دل تو بی علاجه
اگر گوهر ببی خواهون نداری       همین این جون تو که بی رواجه

***

لاله کاران دگر لاله مکارید       باغبانان دو دست از گل بدارید
اگر عهد گلان این بو که دیدم       بیخ گل بر کنید و خار بکارید

***

شوانم خواب در مرز گلان کرد       گلم واچید و خوابم را زیان کرد
باغبان دید که مو گل دوست دیرم       هزاران خار بر گل پاسبان کرد

***

گیج و ویجم که کافر گیج میراد       چنان گیجم که کافر هم موی ناد
بر این آئین که مو را جان و دل داد       شمع و پروانه را پرویج میداد

***

دمی بوره بوین حالم ته دلبر       دلم تنگه شبی با مو بسر بر
ته گل بر سر زنی ای نو گل مو       به جای گل زنم مو دست بر سر

***

دلم زار و دلم زار و دلم زار       طبیبم آورید دردم کرید چار
طبیبم چون بوینه بر موی زار       کره در مون دردم را بناچار

***

مو که سر در بیابانم شو و روز       سرشک از دیده بارانم شو و روز
نه تب دیرم نه جایم میکند درد       همیدونم که نالونم شو و روز

***

به این بی آشنایی برکیاشم       به این بی خانمانی برکیاشم
همه گر مو برونند واته آیم       ته از در گر برونی برکیاشم

***

مو آن آزرده‌ی بی خانمانم       مو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابون       که هر بادی وزد پیشش دوانم

***

بوره سوته دلان با ما بنالیم       زدست یار بی پروا بنالیم
بشیم با بلبل شیدا به گلشن       اگر بلبل نناله ما بنالیم

***

بوره روزی که دیدار ته وینم       گل و سنبل به دیدار تو چینم
بوره بنشین برم سالان و ماهان       که تا سیرت بوینم نازنینم

***

به عشقت ای دلارا نگروستم       نوید وصل تو تا نشنوستم
بدل تخم وفایت کشتم آخر       بجز اندوه و خواری ندروستم

***

خوش آنساعت که دیدار ته وینم       کمند عنبرین تار ته وینم
نوینه خرمی هرگز دل مو       مگر آن دم که رخسار ته وینم

***

دلم دور است و احوالش ندونم       کسی خواهد که پیغامش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتی ده       که دیداری بدیدارش رسونم

***

بوره یکدم بنالیم و بسوجیم       از آنرویی که هر دو تیره روجیم
ته بلبل حاش لله مثل مو نی       نبو جز درد و غم یک عمر روجیم

***

دلم دردین و نالین چه واجم       رخم گردین و خاکین چه واجم
بگردیدم به هفتاد و دو ملت       بصد مذهب منادین چه واجم

***

از آن انگشت نمای روزگارم       که دور افتاده از یار و دیارم
ندونم قصد جان کردن بناحق       بجز بر سرزدن چاره ندارم

***

از آن دلخسته و سینه فگارم       که گریان در ته سنگ مزارم
بواجندم که ته شوری نداری       سرا پا شور دارم شر ندارم

***

بدل درد غمت باقی هنوزم       کسی واقف نبو از درد و سوزم
نبو یک بلبل سوته به گلشن       به سوز مو نبو کافر به روزم

***

فلک کی بشنود آه و فغانم       بهر گردش زند آتش بجانم
یک عمری بگذرانم با غم و درد       بکام دل نگردد آسمانم

***

نذونی ای فلک که مستمندم       وامو پر بد مکه که دردمندم
بیک گردش که میکردی ببینی       چو رشته مو بسامانت ببندم

***

کنون داری نظر گو واکیانم       ز جورت در گدازه استخوانم
بکه اندیشه‌ای بیداد پیشه       که آهم تیر بو ناله کمانم

***

ز حال خویشتن مو بیخبر بیم       ندونم در سفر یا در حضر بیم
فغان از دست تو ای بیمروت       همین ذونم که عمری دربدر بیم

***

گلستان جای تو ای نازنیننم       مو در گلخن به خاکستر نشینم
چه در گلشن چه در گلخن چه صحرا       چو دیده واکرم جز ته نوینم

***

کافرم گر منی آلاله کارم       کافرم گر منی آبش بدارم
کافرم گر منی نامش برم نام       دو صد داغ دل از آلاله دارم

***

غم عالم همه کردی ببارم       مگر مو لوک مست سر قطارم
مهارم کردی و دادی به ناکس       فزودی هر زمان باری ببارم

***

هزاران ملک دنیا گر بدارم       هزاران ملک عقبی گر بدارم
بوره ته دلبرم تا با ته واجم       که بی روی تو آنرا گر بدارم

***

تو خود گفتی که مو ملاح مانم       به آب دیدکان کشتی برانم
همی ترسم که کشتی غرق وابو       درین دریای بی پایان بمانم

***

فلک بر هم زدی آخر اساسم       زدی بر خمره‌ی نیلی لباسم
اگر داری برات از قصد جانم       بکن آخر ازین دنیا اساسم

***

مو که مست از می انگور باشم       چرا از نازنینم دور باشم
مو که از آتشت گرمی نوینم       چرا از دود محنت کور باشم

***

الهی دشمنت را خسته وینم       به سینه اش خنجری تا دسته وینم
سر شو آیم احوالش بپرسم       سحر آیم مزارش بسته وینم

***

دلا خونی دلا خونی دلا خون       همه خونی همه خونی همه خون
ز بهر لیلی سیمین عذاری       چو مجنونی چو مجنونی چو مجنون

***

خوشا آنان نه سر دارند نه سامان       نشینن هر دو پا پیچن به دامان
شو و روزان صبوری پیش گیرن       بیاد روی دلداران مدامان

***

بعالم کس مبادا چون من آئین       مو آئین کس مبو در دین و آئین
هر آنکو حال موش باور نمیبو       مو آئین بی مو آئین بی مو آئین

***

بوره ای دل بوره باری بشیمان       مکه کاری کز آن گردی پشیمان
یه دو روزی بناکامی سرآریم       باشه روزی که گل چینیم بدامان

***

دلم از دست ته نالانه نالان       اندرون دلم خون کشته پالان
هزاران قول با ما بیش کردی       همه قولان ته بالان بالان

***

ته سر ورزان مو سودای ته ورزان       گریبان بلرزان وا ته لرزان
کفن در کردنم صحرای محشر       هران وینان احوال ته پرسان

***

ز یاد خود بیا پروا کریمان       ازو کو التجا وا که بریمان
کیه این تاب داره تا مو دارم       نداره تاب این سام نریمان

***

بوره منت بریم ما از کریمان       بکشیم دست از خوان لیمان
کریمان دست در خوان کریمی       که بر خوانش نظر دارند کریمان

***

زدست مو کشیدی باز دامان       ز کردارت نبی یک جو پشیمان
روم آخر بدامانی زنم دست       که تا از وی رسد کارم بسامان

***

دلم تنگ ندانم صبر کردن       زدلتنگی بوم راضی بمردن
ز شرم روی ته مو در حجابم       ندانم عرض حالم واته کردن

***

آنکه بی خان و بی مانه منم من       آنکه بر گشته سامانه منم من
آنکه شادمان به انده میکره روز       آنکه روزش چو شامانه منم و من

***

پشیمانم پشیمانم پشیمان       کاروانی بوینم تا بشیمان
کهن دنیا بهیچ کسی نمانده       به هرزه کوله باری میکشیمان

***

مو آن اسپید بازم سینه سوهان       چراگاه مو بی سر بشن کوهان
همه تیغی به سوهان میکرن تیز       مو آن تیغم که یزدان کرده سوهان

***

برندم همچو یوسف گر بزندان       ویا نالم زغم چون مستمندان
اگر صد باغبان خصمی نماید       مدام آیم بگلزار تو خندان

***

نوای ناله غم اندوته دونو       عیار قلب خالص بوته دونو
بوره سوته دلان واهم بنالیم       که قدر سوته دل دلسوته دونو

***flowers-desi-glitters-11

سری دارم که سامانش نمیبو       غمی دارم که پایانش نمیبو
اگر باور نداری سوی من آی       بوین دردی که درمانش نمیبو

***

به والله که جانانم تویی تو       بسلطان عرب جانم تویی تو
نمیدونم که چونم یا که چندم       همی دونم که درمانم تویی تو

***

بهارم بی خزان ای گلبن مو       چه غم کنده ببو بیخ و بن مو
برس ای سوته دل یکدم به دردم       ته ای امروز دل تازه کن مو

***

نیا مطلق بکارم این دل مو       بجز خونابه اش نه حاصل مو
د